تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
ذغال ملی

 

آقا خیلی وقت بود که یه سوالی ذهن پر منو به خودش مشغول کرده بود در مورد یکی از سوختای فسیلی خیلی با ارزش یعنی ذغال...
یعنی تابستونی این سوال اومد تو ذهنم و خواستم بپرسم که دیدم الان که تابستونه دلیلی نداره در مورد ذغال که یه جور گرم کننده س سوال پرسید.وقتی پاییز شد خواستم سوالمو بپرسم که با خودم گفتم الان قبل از فصل سرماس و اگه سوالمو بپرسم به جو سازی متهمم می کنن.واسه همین سوالمو گذاشتم واسه بعد که رسیدیم به زمستون.وسط زمستون خواستم سوالمو بپرسم که گفتم منو به عوامل اپوزسیون ضد انقلاب نسبت می دن و الکی الکی می شم زندونی سیاسی...این بود که سوالم موند واسه الان.راستشو بخواین بذار بگم اصلا چی شد که این سوال به ذهنم رسید.
یه سری روز جمعه ای با بچه ها راه افتادیم بریم بیرون.سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.وسط راه بود که اتوبوس به تته پته افتاد و راننده عزیز بعد از مراسم اهدای اعضا به اتوبوس کنار یه پمپ بنزین ایستاد که بنزین بزنه.
راستش اونجا بود که با دیدن یه صحنه اسفناک این سوال به ذهنم رسید.بشکه ها و ظرفای مختلفو دیدم که تو صف نفت و بنزین منتظر نوبت بودن و همه با هم یه بیت شعرو زمزمه می کردن:سلام ما را برسان بر وزارت نفت...بگو که حوصله ما درون صف سر رفت
خلاصه.با دیدن این شعار انقلابی بود که درون من یه انقلاب سوختی به پا شد و در مورد ذغال اون سوال خاص پیش اومد برام.بهتره تا وقت هست سوالمو بپرسم:به نظر شما ذغال رو با "ذ" درسته بنویسن یا با "ز"

********

بریم سراغ عکس تا بعد...

سوبسید مخصوص بنزینه یا خیابون خوابا؟ 

من قهرم:یه مدتیه که بحث جیره بندی بنزین گرمه.این می گه فقط کارت هوشمند می دن که مقدار مصرف بنزینو بفهمن.اون یکی می گه فعلا به هر ماشینی هشتادتا می دن.اون یکی می گه به تاکسی هشتاد تا به شخصی سی تا.اون یکی می گه به تاکسی سی تا به شخصی سه تا...می خوام صورت یه معادله رو براتون بنویسم و ازش نتیجه گیری کنم.ولی قبلش بگم که عکس بالا که چن ماه پیش روی سایت ایسنا خیلی سروصدا کرد و به همون سرعتم فراموش شد نتیجه همین تصمیم گیری های غلط یک مشت احمقه که اسم دولت اسلامی و آدمای خوب این دولت رو هم دارن خراب می کنن...
۱-مسئولان دولت ادعای اعمال عدل امام علی رو دارن
۲-به بنزین مصرفی کشور سوبسید(یارانه)تعلق می گیره
۳-این سوبسید از صندوق پس انداز ارزی تامین می شه
۴-صندوق پس انداز ارزی جزیی از بیت الماله
۵-بیت المال متعلق به همه مردم ایرانه
۶-همه مردم ایران در بیت المال سهم دارن ولی همه مردم ایران ماشین ندارن.
۷-پیدا کنید پرتقال فروش را...

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : من توپ توپم.فقط لطفا کسی شوتم نکنه.
خ.ن.ب.د.ز۲ : بازم نمکی خواهراشو کنار خودش می بینه.نمکی خوشحال.نمکی شاد.نمکی مسرور
خ.ن.ب.د.ز۳ : مطمئن باشین مطالبم دوباره عالی می شن.چون واقعا نوشته های من رابطه مستقیم با روحیه من دارن و الان روحیه م عالیه.
خ.ن.ب.د.ز۴ : تا ده روز شایدم بیست روز نیستم.کشیکم.

تعداد نظرات : ۱۷۹ نظر

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
بازگشت سرباز جهانی

 

سلام.
خوب بابا...صبر کن بگم چرا برگشتم بعد سروصدا را بنداز...
همه تون می دونین که قرار نبود برگردم.هر کیم که بهم گفت گفتم برنمی گردم.ولی یه تلفن باعث شد برگردم.
حالا قضیه شو می گم:
موبایل : ارررررو(همون الو...منتهی صداش از عصبانیت خشدارشده بود)
نمکی : خودمم.مخلص شما.امر بفرمایین.
موبایل : ...تو...ت ... پدر سگ عمه... چی بهت بگم آخه ننه...
راستش منم از اینکه یه دوست اینقدر خودمونی و راحت با من صحبت می کنه لذت بردم.واقعا حال کردم.
نمکی : الهی من قربونت برم مهندس.رفیق.دوست.نوکرتم.چرا داد می زنی؟زشته همسایه ها می فهمن.
موبایل : عمه تو...
نمکی : باشه بابا...یه بار گفتی فهمیدم چیکارش می کنی.خوب حالا چرا اینا رو به من می گی؟به خودش بگو
موبایل : چرا وبو بستی؟
نمکی : زرنگی؟دنبال بهونه بودی؟وب چه ربطی به عمه م داره؟
موبایل : میام می گیرم منارجنبون اصفهانو تا آخر تو...
نمکی : باشه بابا...شوخی کردم.چرا می زنی حالا؟
موبایل : ...
نمکی : چشم
موبایل : ...
نمکی : حتما حتما
موبایل : ...
نمکی : اااا؟نه دیگه...این یه نفرو بی خیال شو.
موبایل : چی ؟ چی گفتی بچه...
نمکی : چشم بابا...گفتم چشم.
موبایل : فردا وبو میام چک می کنم.اگه باز نشده بود همه تهدیدامو عملی می کنم.
نمکی : بذار تا روز تولدش بسته بمونه تا یه روحیه ای بگیر.
موبایل : نمکی ...عزیزم ... انگار چیزی گفتی؟درست متوجه نشدم.می شه دوباره بگی؟
نمکی : گفتم چشم.من منتظر بودم یکی بهم روحیه بده که حرفای شما بهترین روحیه بود برام...

********

بریم مث همیشه سراغ عکس:

دان دو بسکتبال 

********

من قهرم:خداییش قرار گذاشته بودم دیگه هیچوقت برنگردم.دوستای خیلی صمیمی نتی هم می دونن.خیلیا به من لطف داشتن ولی قبول نکردم برگردم.تصمیم داشتم دیگه برنگردم.ولی آرمان...همین دوستی که می گم زنگ زد.بعد از تلفنم شروع کرد به چت کردن با من و اینقدر لطف داشت به من که واقعا فقط تونستم بهش بگم چشم.کاش می تونستم یه قسمت از چتمونو کپی کنم ولی متاسفانه یا خوشبختانه قبل از اینکه سیوش کنم دی سی شدم و مسیج آرشیو هم فعال نبود.فقط می خوام از همینجا از همه دوستایی که اینقدر بهم لطف داشتن تشکر کنم.ممنون و قربونتون برم.پس...برمی گردم...حتما

********

خ.ن.ب.د.ز1 : یه چیز دیگه.به دشمنای عزیزم هم این نوید رو می دم که خیلیاشون شناسایی شدن و عوامل من مشغول زدن زیر آبشون هستن.
خ.ن.ب.د.ز۲ : خیلیا که اینجا دستمال دست می گرفتن برای من پشت سرم بدمو می گفتن.اکثرشون شناسایی شدن.از حالا دیگه می دونم با دوست و دشمن چطوری رفتار کنم.
خ.ن.ب.د.ز۳ : دیگه زندگی شخصیم از وبلاگم جدا شد.برای همیشه.حداقل از نمکپاش که جدا شد.
خ.ن.ب.د.ز۴:از یکم کشیکم.آخرش مشخص نیست.یا تا دهم کشیک می مونم یا تا بیستم.ولی بهرحال برمی گردم

تعداد نظرات : ۱۰۰ نظر

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
خداحافظ

 

خداحافظ

هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند

سلام...
یا شاید باید بگم خداحافظ؟
خسته شدم.از این دنیای لعنتی.از دوستای دشمن نما و دشمنای دوست نما.
تو این یه هفته خیلی چیزا کشیدم.دو نفرو که واقعا مث خواهرای خودم می دیدم...
حتی دلم نمیاد بهشون حرف بد بزنم.چون چت ما واقعا یه چیزی بالاتر از چت و دوستی بود.واقعا مث خواهر برادر بودیم برای هم.دو سال.شوخی نیست.فکر می کردم هر دوشونو خوب می شناختم.ولی با هردوشون تو همین هفته دعوام شد.
یکیشون بخاطر اینکه ازش انتقاد کردم و بهش برخورد.دومی بخاطر اینکه یکی از دشمنای منو می شناسه و بهم نگفته.شایدم من تو هر دو مورد مقصر بودم.حتما همینجوره.خودم ترجیح می دم اینجوری باشه.حداقل وجدان اونا راحته.
راحت کنین وجدانتونو خواهرای گلم که مقصر منم.
ای داد و بیداد.واسه دو سالگی نمکپاش چه برنامه ای داشتم.هر چقد واسه تولد خودم ناراحت بودم واسه تولد نمکپاش خوشحال بودم و ذوق داشتم.عجب دنیاییه.بد شد.خیلی بد.خواهرای گلم.وجدانتونو راحت کنین که شما باعث بسته شدن این وبلاگ نشدین.
به این دلیل این وبو می بندم که شاید برای آخرین بار نظرای خواهرای گلمو تو وبم ببینم و برای آخرین بار با نظراتشون شاد بشم.برای آخرین بار...
حالا که دارم می بندمش خودم می فهمم که چقدر حرف دارم.کسی فهمید پشت این نوشته ها یه نفره؟یا پشت این نوشته ها یه هدفه؟دلیل این طنز نویسیا چیه؟کیه که می نویسه؟
و اما نمکپاش...
نمکپاش برای من یه قالب بود.یه ایده آل بود.یه دوست.یه شخصیت الکی خوش و شاد و دوستدار کشور و مردمش که هیچ دردی نداره.چیزی که واقعا دوستش داشتم.تو فکر ثبت نمکپاش به عنوان یه سایت بودم. و بیرون دادن یه کتاب.نذاشتن.نخواستن.با دشمنیا و اشتباهای کوچیکشون تو این دو سه ساله کمرمو خرد کردن.اما نه.خرد نه.کمر من خرد نمی شه.
همیشه فکر میکردم نمکپاش یه وبه که مال همه س.نظراتش همیشه باز بود.حرفای شما رو می نوشتم توش.و با همه صادق بودم.صادق بودن به این معنی نیست که همه چیزو می گفتم.به این معنی که اگه چیزی رو می گفتم واقعیت بود.
یه عمر خیلیا رو شناختم.اول از همه با علی آنتی آشنا شدم که با هم شروع کردیم.بعد شورشیا و منگلا و خیلیای دیگه.نمی خوام اسم ببرم.اینا مال قدیمه.چهار بار وبم هک و فیلتر شد ولی عوضش کردم.تونستم با همه دشمنیای دشمنا مقابله کنم ولی با قهر خواهرام...
بچه ها.همه تونو دوست دارم.عاشق همه تون هستم.بخاطر تمام شوخیا و بی ادبیایی که تو این مدت تو وب انجام دادم از همه تون معذرت می خوام.حلالم کنین.واقعا متاسفم که دارم نمکپاشو می بندم.که نمکپاش عزیزترین کسی بود که داشتم.یه خود غیر واقعی بود.متاسفم که بستمش.
بهرحال.هر کسی یه عمری داره و عمر نمکپاشم همین بود.همه تونو دوست دارم.عاشق همه تون هستم.
خوش باشین.می بینمتون...

نمکپاش:۱۶/۰۲/۱۳۸۶

تعداد نظرات : ۸۱ نظر

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
هشدار برای کبری خانم11(تصمیم کبری قسمت سوم)
 

صبح که شد کبری به مامانش گفت:
مامانی؟الهی من قربونت برم؟من برم کلاس زبان؟

ننه کبری : کجا؟
کبری : کلاس زبان
ننه کبری : از کی تا حالا می ری کلاس زبان؟
کبری : مامان خوب تا حالا نرفتم...هیچوقت برای یادگیری دیر نیست... خوب از امروز
ننه کبری : خوب برو عزیزم.منکه حرفی ندارم.برو خیلیم خوبه.حالا کی باید بری؟
کبری : امروز ساعت یازده
خلاصه کبری خانم رفت سر قرار و اکبر آقا رو دید و
...
کبری خانم قصه ما و اکبر آقای قصه شما با هم دوست شدن خلاصه و رفتن ددر و بیرون و اینور و اونور و بالا و پایین...که همین بالا و پایین کار دست کبری خانم داد و
...
آقا اکبر قصه شمام نامردی نکرد و کبری خانم قصه ما رو ول کرد به امان خدا و رفت سراغ یه دختر دیگه و کبری خانم موند و نیاز به دویست سیصد هزار تومن پول واسه تکمیل جهیزیه ناقص شده ش و ازدواج(نکته کنکوری
)
از این قصه چن تا نتیجه می شه گرفت که الان می گم
:
الف. کبری نباید کتابشو زیر بارون جا می ذاشت که باباش پاره ش کنه

ب. کبری نباید اونقدر فکرشو مشغول تلفنه می کرد که کتابشو زیر بارون جا بذاره و باباش پاره ش کنه(نکته تاکیدی
)
ج. کبری اصلا غلط کرد کتابشو زیر بارون جا گذاشت

د. به هر کسی که بهتون زنگ زد زنگ بزنین.شاید خر بشین...ولی شایدم اون خر بشه.ارزش امتحانو داره
.
ه. همیشه وقتی می خواین با کسی دوست بشین قبلش دویست سیصد تومنتونو آماده داشته باشین
.
و.شماره حساب 3333 بانک ملی شعبه میدان امام آماده دریافت کمکهای نقدی شما برای تکمیل جهیزیه ناقص شده کبری می باید

ز.دنبال چی می گردی؟تموم شد دیگه...پاشو برو دنبال زندگیت.

********

بریم سراغ عکس این سری که بعدش کلی حرف دارم باهاتون...

مال ما خار داره؟؟؟

من قهرم:حتما همه تون دیدین که یه روز قبل از روز معلم دکتر محمود احمدی نژاد با معلم کلاس اول دبستانش ملاقات کرد و همه تونم دیدین که در تمام مدت ملاقات خانم معلم دستای احمدی نژاد رو تو دستاش گرفته بود و حتی شونه احمدی نژاد رو بوسید.می خوام بگم آقای احمدی نژاد این کارا برای ما عیبه و برای شما نه؟یعنی در حقیقت مال ما خار داره؟؟؟

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : عجب دنیاییه بچه ها...
هیچ دقت کردین هر یه مدت یه آدم ناشناس میاد و یه سری نظر می ده و بعدشم که جوابای شما و حمایتاتونو می بینه غیبش می زنه؟عجیب نیست؟

خوب.من سه تا دشمن دارم که آیدی و وبلاگ منو می شناسن.خوب.اولا که به این دشمن که با اسم "بماند" نظر گذاشته می گم که نظر تو اینقدر بی منطق و دلیله که حتی ارزش جواب دادنم نداره.قبلام گفتم هر کسی انتقادی داره.انتقاد نه دشمنی.اگه انتقاد داره اولا خودشو معرفی کنه دوما اگه انتقادش از وبلاگه تو وبلاگ بگه و اگه از خودمه از طریق میل یا آیدی بگه.خوب کسی که سعی می کنه اینجور حرفایی رو در مورد من تو نظرات وبلاگ بگه صددرصد موافقین که قصدش انتقاد نیست.دشمنیه.پس جوابشو اصلا نمی دم.دلیل دشمنیشم فکر کنم بدونم چیه.یعنی از حرفاش اینطوری استنباط کردم.آخه بنده خدا به جای نمکپاش منو فلفل پاش صدا کرد.لابد جاییشو پر فلفل کردم و از من خاطره بدی داره.الله اعلم.ضمن اینکه از همه ترکای عزیز که "بماند" بهشون توهین کرده بود معذرت می خوام که نظرشو پاک نکردم.خواستم خودتون در جریان باشین
.
خ.ن.ب.د.ز۲ : خوب...یه دوست دیگه هم با اسم "یه دوست که بیشتر برات غریبس تا یه دوست" بازم برام نظر گذاشته که: آره...هدف من متعالیه.من فرستاده خدام برای درست کردن تو.یه دوست واقعیم.خیلی دوستت دارم.تو خودت نیستی...و از این جور حرفای دوستانه گل و بلبل.خوب عزیزم زیاد زحمت نکش.برو یه فکری واسه درست کردن ایران بکن که طبق گفته های تو کار من از درست شدن گذشته
.
خ.ن.ب.د.ز۳ : دوتا نکته دیگه م می گم و بحثو می بندم.به "بماند" اصلا کسی جواب نده.چون اینجور آدما وقتی ببینن یکی جوابشونو داده فکر میکنن مهم شدن و شدن معاون رئیس جمهور.پس بی خیالش.اصلا بذارید نظر "بماند" همینجوری بماند
.
می رسیم به"یه دوست که بیشتر برات غریبس تا یه دوست" که از شماها می خوام به اون یا به من بفهمونین که کار کدوممون اشتباهه
.
راستش به نظر من اگه اونم انتقاداتش دوستانه و صادقانه بود از طریق میل یا آیدی با خودم در میون می ذاشت که فقط خودم بشنوم.راستش من ممنونم و خوشحالم که یه همچین دوستایی دارم که به فکرمن ولی از دو حال خارج نیست.یا این دوست واقعا دوست نیست و سعی داره یه جوری منو اذیت کنه.چون واقعا فکر میکنم اونقد دوستام بهم اعتماد دارن که کسی نتونه منو پیششون خراب کنه.بهرحال.یا می خواد یه ذره منو اذیت کنه که موفق نمی شه.یا اینکه راه انتقاد رو بلد نیست.راستش بیشتر به نظر میاد این دوستمونم قصدش فقط این باشه که چهارتا جواب بگیره و فکرارو مشغول کنه و خودشو مهم نشون بده.آخی...نازی...حیوونی...بچه ها تشویقش کنین
.
خ.ن.ب.د.ز۴ : آره...دوست اونیه که گریه بندازه...ولی تو تنهایی...محض اطلاع بعضیا که اول اسمشون اینه :"یه دوست که بیشتر برات غریبس تا یه دوست"
خ.ن.ب.د.ز۵ : یه نفرم با اسم موش کوچولو برای من نظر گذاشته که به هیچ وجه نمی شناسمش و اصلا آشنایی باهاش ندارم.دوست من...این بازیا رو ببر یه جای دیگه.این اداها قدیمی شده.بابا یه کلک دیگه واسه خراب کردن من پیدا کن.چقد مرتجعی تو آخه؟
خ.ن.ب.د.ز۶ : ناشناس مهربون راس می گه.با تمام احترامی که برای همه دوستایی که پی نوشت(خ.ن.ب.د.ز)های وب منو می خوندن باید بگم از این به بعد تمام انعکاس زندگی واقعیمو فقط تو شعر آخر مطلب می تونین ببینین.دیگه خبری از حرف زدن در مورد زندگی خصوصیم نیست.با عرض معذرت از همه دوستای گلم بعضیا انگار ظرفیتشو ندارن.
خ.ن.ب.د.ز۷ : در ضمن.دوست عزیز...یا بهتره بگم دشمن عزیز.خیلی خوبه که آدم بتونه نقش چن نفرو همزمان بازی کنه ولی عرضه ای می خواد که متاسفانه یا خوشبختانه تو نداری
خ.ن.ب.د.ز۸ :
میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
دیوار کاه گلی یه باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه
مونده بین ما و اون رود بزرگ
که همیشه مث بودن جاریه
صدای رود بزرگ
همیشه تو گوش ماست
این صدا لالایی
خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هس
کوچه خاطره هاس
اگه تشنه س اگه خشک
مال ماس کوچه ماس
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روزم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم...مگه نه؟
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم...مگه نه؟
نباید آیه حسرت بخونیم
میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته

تعداد نظرات : ۶۸ نظر

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
تصمیم رکسانا(تصمیم کبری قسمت دوم)

 

خلاصه بعد از اینکه کبری کتابشو جا گذاشت تو حیاط و بارون کتابه رو خیس کرد و دیگه بدرد نخورد ، مجبور شد به باباش بگه و باباشم وقتی قضیه رو فهمید به معنای واقعی پاره ش کرد...و انداختش دور و یه کتاب دیگه براش خرید و کبری هم که دید قضیه کتاب به خیر گذشت(کی به فکر کتابه بیچاره س که پاره ش کردن)رفت تو فکر تلفن...نه اینکه بخواد تلفنو پاره کنه...بلکه به فکر کسی که بهش زنگ زده بود.
شب بود که دوباره یاد تماسه افتاد.آروم آروم خودشو رو زمین کشید و همونجور که رو شکم خوابیده بود و کتاب جدیدشم جلوش بود سینه خیز خودشو کشید طرف تلفن.کم کم رسید به نزدیکی تلفن که یه دفه...باباش گفت : کبرای بابا...چایی بده بابا(نگفت مربا گفت چایی)خلاصه کبری بلند شد و یه چایی دبش ریخت واسه بابایی و برگشت سرجای اولش.دوباره شروع کرد سینه خیز رفتن طرف تلفن...رسید به تلفن که باباش گفت : پس قندت کو عروس خانم.کبری دوباره بلند شد و دوتا قند و دویست تا فحشو رسوند به باباش و برگشت سرجاش.دوباره سینه خیز سینه خیز رفت طرف تلفن تا رسید به تلفن...شماره رو از کالر آیدی دید و یادداشت کرد و صبر کرد تا فردا صبح.
صبح بازم مامانش مشغول آشپزی بود که کبری پرید طرف تلفن...
کبری : الو؟
تلفن : جون الو؟
کبری : سلام
تلفن : علیک سلام . چطوره احوال شما؟
کبری : مرسی
تلفن : امر بفرمایین
کبری : هیچی...فقط خواستم ببینم راست می گی موبایل مال خودته؟...خوب اگه کاری نداری...
تلفن : چرا اتفاقا یه مقدار کار دارم.
کبری : خوب برو کارگر بگیر
تلفن : ما فقط مرید شرکت شماییم
کبری : ببین من الان نمی تونم زیاد صحبت کنم.قرارمون باشه واسه فردا ساعت یازده صبح در امامزاده صالح به مقصد بهشت زهرا...اتوبوس آماده حمل عزاداران عزیز به محل می باشد.ضمنا کلیه هزینه های مربوط به مراسم آن مرحوم صرف امور خیریه می گردد.

"این داستان ادامه دارد"

********

بریم سراغ عکس:

آی گو تو استریت اوری دی فور سی دیس پیکچر 

من قهرم:آقا محمود...دکتر جون فدات شم این پای این بنده خدا رماتیسم گرفته باید باد بخوره.بگو بهش گیر ندن.قربونت...

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : خیلی از دستت ناراحتم.خیلی زیاد.خسته شدم.
خ.ن.ب.د.ز۲ : بالایی مال خودت بود.شک نکن.
خ.ن.ب.د.ز۳ : از این حسار خسته ام.
خ.ن.ب.د.ز۴ : امروز به طرز غیر قابل باوری از یه روز دوست داشتنی به یه روز نفرت انگیز تبدیل شد.مرسی که باعثش شدی.
خ.ن.ب.د.ز۵ : امروز چهلم مادربزرگم بود.بی زحمت یه پرس فاتحه با سس اضافه.مرسی.
خ.ن.ب.د.ز۶ :
دیگه طاقتی ندارم
که تو انتظار بمونم
واسه بی وفایی چون تو
واسه چی غزل بخونم
چن تا شب باید سحر شه
به خیال با تو بودن
اگر تو برنمی گردی
بگو تا که من بدونم
واسه چی به پات بشینم
وقتی معرفت نداری
وقتی می دونم که آخر
دلمو تنها می ذاری
وقتی می دونم که قلبت
مث رنگ شب سیاهه
وقتی که بارون اشکو
روی گونه هام می ذاری
تو بدون که قلب خسته م
همه نقشه هاتو خونده
رنگ نیرنگ و سیاهی
روی چشماتو پوشونده
عاشقی واسه ت غریبه
قلبت از آهن و سنگه
سرنوشت دل شکستن
سوختن و سقوط و مرگه
واسه چی به پات بشینم
وقتی معرفت نداری
وقتی می دونم که آخر
دلمو تنها می ذاری
وقتی می دونم که قلبت
مث رنگ شب سیاهه
وقتی که بارون اشکو
روی گونه هام می ذاری
خ.ن.ب.د.ز۷ : مرده ام در کوچه های بی کسی...سنگ قبرم را نمی سازد کسی...سوختم خاکسترم را باد برد...بهترین یارم مرا از یاد برد...

تعداد نظرات : ۱۰۲ نظر

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
تصمیم کبری(قسمت اول)

 

آنچه گذشت:
کبری خره نشست تو حیاط به درس خوندن که تلفن زنگ زد...مامانش تو آشپزخونه داشت میرزا قاسمی درست می کرد ، خود خرشم از اول می دونست مامانی اینوقت روز داره آشپزی می کنه واسه همین جفتک زنون پرید تو اتاق و تلفنو برداشت و گفت: جانم(با آخر ناز و ادا)؟؟؟که یه صدا از اون ور خط گفت : جاااااااانم
کبری : هانم؟
تلفن : منم
کبری : شما؟
تلفن : شوما نیست داروگره
کبری : آقا بفرمایین
تلفن : نوش جان میل ندارم
کبری : هه...هه...هه...هو...هه...ها...هه...(به اینا می گن خر خنده از نوع بیا با من دوست شو)
تلفن : جاااااااانم...می میرم واسه دختر خوش خنده
کبری : اتفاقا منم می میرم واسه خودم
تلفن : ولی منکه تو رو نگفتم
کبری : پس کی رو گفتی؟
تلفن : دوست دختر آینده مو گفتم
کبری : ا؟خوب پس من مزاحمتون نمی شم ، اگه امری ندارین...؟
تلفن : خوب حالا...خودتو لوس نکن عزیزم(!!!چه زود گفت عزیزم)تو که می دونی آخرش مال خودمی
کبری : آره؟ ولی اصلا مطمئن نیستم تو آخرش مال من باشی
تلفن : خوب حالا بیا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم
کبری : بله...بله...آره...از صفحه چهل و پنج تا صفحه هفتاد و پنجه...
تلفن : چی می گی تو؟
کبری : نه...نه...فردا نه...پس فرداس امتحان
تلفن : مگه واسه دوست شدن با تو باید امتحان داد
کبری : آره...خود خانم معلم گفت
تلفن : ا؟مامان تشریف اورد؟خوب باشه...شما...همراه من همینه که رو کالر آیدیت افتاده.بهم زنگ بزن سر فرصت
کبری : باشه...حالا من بهش می گم نگیره...ولی قول نمی دم قبول کنه
...تتق(تلفنو قطع کرد)...

و خلاصه کبری که خیلی تو فکر این تلفن بود یادش رفت کتابشو برداره و بارون اومد و کتابشو خراب کرد و بخاطر همین اتفاق باباش پاره ش کرد...و انداختش دور و یکی دیگه براش خرید

"این داستان ادامه دارد"

********

بریم سراغ عکس که امروز خیلی حرف دارم...

بچرخ تا بچرخیم 

من قهرم:هوی...هووووووی محمود...با توام آ.کاری ندارم هدفت از این کارا چیه.فقط به من بگو با اینا می خوای مبارزه کنی؟اگه هدفت اینه پس بچرخ تا بچرخیم...

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : عجب دنیاییه...یه سال سیاه دیگه هم گذشت.به قولی یه تکرار همیشه تکرار.بازم یه سال به عمرم اضافه شد.قصه زندگی سیاه من(و شاید نمکپاش)یه سال دیگه تمدید شد.همه بهم تبریک می گن.همه عمر طولانی رو برام از خدا می خوان.ولی کیه که بدونه من تو دلم چی می گذره.منی که به شوخی جواب تبریکاتو می دم اگه می خواستم جدی جواب بدم چه توهینایی رو می شنیدن.که دل من چقدر گرفته.
امسال سال بدی نبود.یعنی به نسبت سالای قبل زیاد بد نبود.به عبارتی از سالای قبلی کمتر بد بود.راضی بودم ازش.بهرحال یه سری موفقیتا.راستش حداقل بهتر از سال هشتاد و چهار بود برام.متاسفم که یه سال دیگه زنده بودم.متاسفم که یه سال دیگه وضع ایران امروز رو دیدم.متاسفم که یه سال دیگه اشتباهات رو دیدم.متاسفم که یه سال دیگه نامردمی ها و بدیا رو دیدم.متاسفم که یا سال دیگه دشمنی ها رو دیدم.متاسفم که یه سال دیگه کینه ها و نا رفیقیا رو دیدم.متاسفم که یه سال دیگه زنده موندم.تولدم...مبارک یا تسلیت؟؟؟

خ.ن.ب.د.ز۲ : یه دوست...یه دوست واقعی اومده برای من نظر گذاشته.اولا خیلی خیلی خوشحالم دوستایی دارم که نگران منن و دوستانه برام نظر می ذارن.همیشه گفتم انتقاد صادقانه برای من با ارزش تر از تعریف به دروغه.حالا می خوام جواب نظرشو بدم.راستش نمی خواستم جواب بدم.ولی چون خودش خواسته بود جواب می دم.
خوب.اولا اون دوست ادعای اینو داشته که چون دوست واقعی منه داره سعی می کنه با این انتقادات شخصی نهایت دوستیشو نشون بده.عرض به خدمت این دوست که زندگی وبلاگی من از زندگی شخصی من جداست.اگر انتقادی خارج از مطالب وبلاگ داشتی باید شخصا با من در میون می ذاشتی نه تو نظرات وبلاگ.به این دلیل من از تو انتقاد می کنم.چون مرز بین زندگی وبلاگی و شخصی رو شکستی.
دوما گفتی داشتم تو این مطلب خصوصیات خودمو می گفتم.نمی دونم.اگه تو کسی هستی که زندگی واقعی منو می شناسی اتفاقا باید بدونی من یه فردیم که اصلا درگیر این چیزا نیستم.اتفاقا معمولا پیرهن می پوشم با شلوار راسته.خیلی ساده.موهامم درسته که بلنده ولی خیلی ساده.با یه گلوبند نقره تو گردنم و البته یه دستبند استیل دعا تو دستم.نه دنبال مدم نه دنبال نشون دادن خودم.خوب.در این موردم اشتباه کردی.
سعی نکن منو بشناسی.هیچکس نمی تونه منو بشناسه.خاصیت من اینه.
من اینجا اعلام می کنم که الگوی من تو زندگی آقا امام علی و مرجع تقلیدم امام خمینی بوده...
تقلید از یه شخصیت؟اصلا.اینو کاملا تکذیب می کنم.تمام حرکات من روی عقلیه که خدا بهم داده.
حرف آخرت یه آهنگ از قمیشیه.پس از پشت نقاب حرف نزن.بیا بیرون.خودتو نشون بده.و صادقانه حرفاتو با من در میون بذار.
بهرحال ممنونم که زندگی شخصی و زندگی وبلاگی منو خیلی بد با هم قاطی کردی.بهرحال قصد تو خیر بود.ممنون دوست دلسوز من.
خ.ن.ب.د.ز۳ : قرار شده از اول اردیبهشت یه طرحی اجرا بشه.طرح مبارزه با بدحجابی.
به تمام مانتو فروشیا ابلاغ شده.تمام دخترایی که بد حجابن یا آرایش غلیظ کردن یا لباساشون ناجوره رو می گیرن.همینطور همه پسرایی رو که موهاشون بلنده یا ریششون مدل داره یا لباس ناجور پوشیدن.
اینا چیزاییه که اونا می گن.ولی سوال من فقط یه چیزه.معیار شما برای کوتاه بودن لباس چیه؟روی چه حسابی می گین این آرایش غلیظه یا اون ریش مدل بدی داره.
و یه بیت شعر تقدیم به دکتر محمود احمدی نژاد: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی...کین ره که تو می روی به ترکستان است.
خ.ن.ب.د.ز۴ : می گن پلیس موبایل اومده.گوشیا رو چک می کنه.والا به من که تا حالا کسی گیر نداده.گیرم داد داد.منکه کارم از این حرفا گذشته
خ.ن.ب.د.ز۵ : می گن سرباز گیری رو دوباره شروع کردن.چیکار می خوان بکنن؟با اونایی که به هر دلیل معافی گرفتن ولی هنوز کارتشون نیومده.که یکیشونم منم.
خ.ن.ب.د.ز۶ : خیلی از بچه ها اومدن گفتن یکی پیدا شده که پشت سرمن زر زر می کنه.راستش برام مهم نیست.هر کسی اختیار فکر خودشو داره.همه منو می شناسن.اون فردو فکر نمی کنم کسی بشناسه.البته بجز خودم.خوب...حالا به خودتون مربوطه که از بین من و اون فرد حرف کی رو باور کنین.
راستش کاریم به کارش ندارم.هم خدا هست هم پل صراط.قبلام بهش گفتم.گفتم اگه خدا خداس سر پل سراط یقه تو می گیرم.به هر تقدیر کاری به کارش ندارم تو این دنیا.به قول شاعر:
دی در حق ما کسی بدی گفت...ما دل به غمش نمی سپاریم...ما نیز نکوئیش بگوییم...تا هر دو دروغ گفته باشیم
خ.ن.ب.د.ز۷ : رفیق...خودت منو خوب می شناسی.می دونی اگه بزنم به سیم آخر چه بلاهایی ممکنه سرت بیارم.می دونی هر کاری ازم برمیاد.پس زیاد پاتو تو کفش من نکن.تا الانش مث همیشه آروم بودم.هنوزم جا دارم.ولی اگه ببینم زیادی پررو شدی می دونی چیکارت می کنم.
خ.ن.ب.د.ز۸ : تو وب نمکپاش همیشه گفتن نظرات حق شما بوده.همیشه هم نظراتو آزاد گذاشتم.شاید بخاطر همینم بوده که همیشه دوستای خوبی داشتم.چون هیچی برای پنهان کردن نداشتم و خودشون بدون سانسور می فهمیدن کی خوبه و کی بد.
خ.ن.ب.د.ز۹ : نانی جان چهارم تولدشه.تولدشو بهش از همینجا تبریک می گم
خ.ن.ب.د.ز۱۰ : الهه کوچولو مثکه پدرشو از دست داده.من به شخصه از طرف خودم بهش تسلیت می گم
خ.ن.ب.د.ز۱۱: نغمه درد ... و تمام...

تعداد نظرات : ۱۱۵ نظر

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com