تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
نمکدون عاشق شده(قسمت دوم)

خلاصه قسمت اول:
قصه از اونجا شروع شد که داداش نمکدون من عاشق شد. من بهتر از نمکدون و نمکدون بهتر از من می دونستیم که مامان عمرا رضایت نمی ده پسرش با دختری که خودش(یعنی مامان)انتخاب نکرده ازدواج کنه. آخر قسمت اولم قرار شد من برم و به مامان بگم که نمکدون کارش داره...

و حالا قسمت دوم:
چن ساعتی بود که مامان و نمکدون تو اتاق بودن و داشتن با هم حرف می زدن که یه دفه صدای جیغ مامانو شنیدم.
اگه عضو این خونه نبودم ، یا مامانو خوب نمی شناختم ، فکر میکردم جیغ مامان از عصبانیت و ناراحتی و تعجب بوده... که البته دقیقام همینطور بود. یعنی اینقدر واضح بود که حتی یه غریبه م می فهمید. در حقیقت اصلا به جیغ مامانایی که از شنیدن خبر خاطرخواهی پسرشون خوشحال می شن شبیه نبود.
در اتاق نمکدون باز شد و نمکدون از اتاق اومد بیرون.گرچه بیرون اومدن واقعا حق مطلبو ادا نمی کنه.بهتره بگم خودشو پرتاب کرد بیرون ، البته شاید یه عامل سوم هم تو قدرت پرتابش موثر بود... مثلا مامان. خلاصه از اتاق اومد بیرون و بهم گفت : پاشو فلفلی ، مامان باهات کار داره.
گفتم : صد دفه گفتم اسم من نمکپاشه. اینو یادت بمونه آقای "ظرف ادویه"...
تا خواست بزنه فرار کردم و رفتم پیش مامان و گفتم : الهی قربونت برم مامان جون که هیچکی تو این خونه قدرتو نمی دونه. باز این " جا قاشقی" چیکار کرده که ناراحتی؟
گفت : این نمکدون خان عاشق شده واسه من.
گفتم : خوووب... اینو که همه می دون...
یه نگاه تند بهم کرد که ادامه دادم : می دونن فاجعه س. غلط کرده. دخترو مادر باید واسه پسرش انتخاب کنه. این همه زحمتشو کشیدی که اینجوری پنجه بکشه تو صورتت؟ بیجا کرده... غلط کرده... شکر خورده... بذار برم بکشمش مامان... بذار برم...
مامان یه نگاه مهربون بهم انداخت و گفت : آروم باش نمکی کوچولوی ملوس من. اصلا از همون اولشم می دونستم که تو با داداشت "تومنی صد تومن" فرق داری. تو پسر خودمی.
گفتم : من نوکرتم مامان جون... تو فقط امر کن... از تو دستور و از من اطاعت.
گفت : ببین عزیزم. باید کمکم کنی که واسه داداشت یه دخترخوب پیدا کنم.قبل از اینکه این دختره قاپشو بیشتر از این بدزده.
گفتم : چشم مامان...تو جون بخواه.
گفت : اگه کمکم کنی و این قضیه حل بشه ماشینه رو که دوست داری واسه ت می خرم...اپل امگا دوهزار و هشته رو می گم.
گفتم : قربونت برم مامانی.
مامان یه دستی به سرم کشید و از اتاق رفت بیرون که نمکدون مث کاماندو پرید تو اتاق و گفت : واااق... واق واق...
گفتم : بشین... نمی خواد اون روی سگتو بهم نشون بدی. بیا که باهات کار دارم.
گفت : بمیر بگو ببینم چی بهت گفت دردونه.
گفتم : بهم گفت من پسر خودشم... فکر کنم تو پسر مامان نیستی ، احتمالا سر راهی هستی. اول باید بگردیم و پدر و مادرتو پیدا کنیم "حاج زنبور عسل".
دوباره گفت : واق واق... وووواق
گفتم : ببین اگه قرار باشه فحش بدی کمکت نمی کنم آ... یا حداقل به زبون خودتون فحش نده... به زبون ما آدما فحش بده.
گفت : فحش ، ناسزا ، توهین ، دسته بیل !!
گفتم : سپاسگذارم داداش نمکدون. اولا بگم که یه اپل امگا دوهزار و هشت به من بدهکاری. اینو تو دفترچه ت یادداشت کن تا بعد. دوما حالا می خوای چیکار کنی؟ این مامانی که من دیدم تا اون سپیده خانمتو نکشه و از چربی بدنش روغن نگیره و نزنه به پوستش ، آروم نمی گیره.
گفت : چرا من فکر می کنم جمله بعدی تو اینه " من یه نقشه دارم".
گفتم : اصلا جمله بعدیم این نبود. می خواستم بگم اولا همه اون فحشایی که دادی خودتی بچه سرراهی... دوما... من یه نقشه دارم...

" لطفا سی دی سوم را درون دستگاه بگذارید و بفشارید. کماکان بفشارید... "

**********

بریم سراغ عکس این سری که بعدش یه ذره حرف دارم با یه نفر...

 دست تو دهنت نکن بچه

من قهرم : آقای دیگو آرماندو مارادونا پیرهنشو تقدیم کرد به آقای دکتر. اینکه به چه دلیلی مارادونا از دکتر خوشش اومده مورد بحث من نیست. مورد بحث اینه که آقایی با پست : "مدیر برنامه های صهیونیست های صدمه دیده دوران گذشته آرژانتین" یا یه همچین پستی ، اومده و از حرکت مارادونا انتقاد کرده و اونو یه توهین به یهودیا تلقی کرده. فقط خواستم بهش بگم : آخه به تو چه سیرابی؟؟؟

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : از دوست عزیزی که با اسم "بی نام" برای من نظر گذاشته می خوام لطف کنه و خودشو بهم معرفی کنه. حالا چه با نظر خصوصی و چه با نظر عمومی. هر کدومو که خودش صلاح می دونه.
خ.ن.ب.د.ز2 : دلم واسه ناشناس مهربون خیلی تنگ شده
خ.ن.ب.د.ز۳ : از همه اونایی که منو تنها نمی ذارن و چه با نظر و چه با اف به یادم هستن ممنونم
خ.ن.ب.د.ز۴ : یکی از دوستان گفته بود که تو یکی از مطلبام گفته بودم خواهرام چادری هستن و تو این مطلب گفتم که خواهر ندارم. البته خیلی خوشحالم که اینقدر مطلبو طبیعی نوشتم که این دوستم دچار اشتباه شده ولی باید بگم اینا طنزه. واقعیت زندگی من نیس. واقعیت زندگی من اصلا طنز نیس.
خ.ن.ب.د.ز۵ : ساعت نزدیک شیش صبه و من هنوز نخوابیدم.امروزم عصر کارم و ساعت یک باید آماده بشم واسه رفتن سرکار. خدا به خیر بگذرونه
خ.ن.ب.د.ز۶ : از ترانه خانمم ممنون که مرتب بهم لطف می کنه و ، با اینکه وبلاگ نداره ، مرتب برام نظر می ذاره. امضای آخر مطالبشم همیشه همینه : قربان شما.ترانه

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
نمکدون عاشق شده(قسمت اول)

همه چی از روزی شروع شد که زد و این آقا داداش ما خاطر خواه شد.
یه مدتی بود که می دیدم تو خودشه ، موبایل به دست تو اتاقش سنگر می گیره و هر کسی رو که می خواد بره تو اتاقش ، آماج موشکهای بازوکای میانبرد "آرش" ، که ساخت جمعوری اسلامی ایران و افتخار تمام ایرانیان چه در ایران و چه در تمام جهان ، بر محمد و آل محمد و پیروزی و اقتدار جمهوری اسلامی ایران صلوات(طرح فرار از فیلترینگ) ،قرار می ده...
یه شب وقتی تو اتاقش بود رفتم و بی هوا درو باز کردم.سریع نشونه گیری کرد که پرچم سفیدو از پشتم در اوردم و گفتم : تسلیم بابا ، حرف دارم داداش "نمکدون"...
نمکدون گفت : من خودم بهت زنگ می زنم بعدا.
گفتم : نمکدون خوبی؟ من برادرتم . منو نمی شناسی !!؟
نمکدون گفت : نه... نه... گفتم خودم زنگ می زنم.
با گریه گفتم : نمکدون... داداش نمکدون... ترو خدا خوب شو... تو می تونی... من می رم واسه ت دخیل می بندم... اصلا خودتو می برم گره می زنم به ضریح...
که داداش نمکدون پرید وسط حرفم و گفت : خدافظ... تو چی می گی نمکپاش؟
اومدم بگم داداش تو خوب شدی ، دعاهای من مستجاب شد... که دیدم "هندزفری" موبایلو از گوشش در اورد. تازه فهمیدم که داشته با موبایل حرف می زده.
دوباره گفت : نمکپاش با توام آ... می گم چی می گی تو؟ اصلا بیا اینجا بشین ببینم چی می گی؟
گفتم : داداش صحبت عروسی بود ، گفتم بیام با هم یه مشورتی بکنیم.
نمکدون خندید و گفت : خووووب... به سلامتی... بگو... سراپا گوشم.
گفتم : داداش... اول تو باید بگی یا نه؟
گفت : من چی بگم؟ خوب تو بزرگتر داری. البته از من می شنوی... کاش... بهتر بود می ذاشتی مامان و بابا یکی رو واسه ت انتخاب می کردن. تو این دوره و زمونه به هر دختری نمی شه اعتماد کرد. آدم حتی به خواهر خودشم...
پریدم وسط حرفشو گفتم : داداش زبونتو گاز بگیر ، خواهرای ما که تا حالا برای ما دردسر درست نکردن ، تازه...
ایندفه اون پرید وسط حرفمو گفت : بخاطر اینه که ما اصلا خواهر نداریم.
گفتم : داداش حالا از این همه حرف گذشته بگو دختره کیه؟
داداش نمکدون گفت : کیه؟
گفتم : نه داداش ، بگو دختره کیه؟
داداش نمکدون با یه خنده شاد گفت : خوب بابا... دختره کیه؟
گفتم : داداش حالا اگه فرصت کردی یه دخیلی چیزی به ضریح ببندا... ضرر نداره... می گم این دختره که خاطر خواهش شدی کیه؟
خنده داداش نمکدون مث روباهی که موقع دویدن یه دفه می ره تو یه چاله غیب شد.
گفت : کدوم دختره؟
گفتم : سپیده.
گفت : سپیده خانم !!
گفتم : خوب سپیده خانم... حالا بگو سپیده خانم کیه؟
گفت : سپیده؟ سپیده کیه؟
گفتم : سپیده خانم !!
گفت : خوب سپیده خانم... اصلا تو چی می خوای بدونی بچه؟
گفتم : من چیزی نمی خوام بدونم. یعنی هر چی لازمه می دونم.
گفت : چی؟ از کجا؟
گفتم : ببخشید که موبایل در پیتتو دادی دست منو موبایل منو ازم قرض گرفتی آ... موبایلم تمام مکالماتو ضبط می کنه.
گفت : خوب چطور موبایلو برداشتی؟ کی برش داشتی که من نفهمیدم؟ منکه تو حمومم با خودم می برم موبایلو.
گفتم : از صدقه سری مکالمات شبانه تو و سپیده...
پرید وسط حرفمو گفت : کتک می خوای؟
گفتم : نه... چطور؟... آها... ببخشید... تو و سپیده خانم... خلاصه شب تا صبح که بیدار بودی... صبم تا لنگ ظهر خواب...
نمکدون گفت : امیدوار باش که جمله بعدیت این نباشه که یواشیکی موبایلو برمی داشتی و گوش می کردی مکالماتو...
مث "گربه شرک" شروع کردم بهش نگاه کردن که گفت : قیافه تو شبیه توله سگای پشمالو نکن. حیف که فعلا به کمکت احتیاج دارم. بعدا به حسابت می رسم.
گفتم : دقیقا واسه همینه که اینجام.
گفت : می خوام قضیه رو به مامان بگم.
زدم زیر خنده ، یه نگاه بهم انداخت که خنده م مث همون روباهه غیب شد. گفتم : مثکه شوخی نیست؟ بعد با خنده گفتم : شوخی می کنی... بگو که شوخی می کنی.
وقتی دیدم هنوز همونجور داره نگاهم می کنه گفتم : فکر کردی مامان می ذاره تو با دختری که خودت انتخاب کردی عروسی کنی؟
گفت : اگه اینجور فکر میکردم که از تو کمک نمی خواستم... این حرفا مال قدیماس... امروزه روز آدم خودش باید شریک زندگیشو انتخاب کنه. حرف یه روز ، دو روز نیست که؟ صحبت یه عمر زندگیه.
گفتم : ببخشید ، کی بود چن دقیقه پیش می گفت...
یه نگاه دیگه بهم انداخت که گفتم : البته چن دقیقه پیشم دیگه قدیمی شده... تو عصر اینترنت همه چیز در عرض یک ثانیه کهنه می شه . حالا ول کن این حرفای بی اهمیتو. بگو می خوای چیکار کنم؟ می خوای من برم بهش بگم؟
گفت : تو؟ تو فقط بهتره هر وقت گدا اومد در خونه بری بهش بگی "خدا بده".
گفتم : چشم... خدا بده... ممنون از لطفت... حالا می شه بگی جز "خدا بده" گفتن ، چه کار دیگه ای ازم برمیاد؟
گفت : بعدا می فهمی ، حالا برو گمشو به مامان بگو بیاد اینجا کارش دارم...

"لطفا سی دی دوم را درون دستگاه قرار دهید و فشار دهید...بازم فشار دهید"

********

حالا بریم سراغ عکس این سری که عکاس خصوصی نمکپاش اونو گرفته.عکس یکی از مسئولان مملکتیه که داره از این طرف دیوار تمدن ، به تکنولوژی و پیشرفت غرب نگاه می کنه... و اوناییم که زیر پاشن ، مسلما مغزای ایرانی هستن...

پله های ترقی

من قهرم : سوراخ شد رفت آقا...سوراخ شد رفت. نخیر. لایه اوزون رو عرض نمی کنم. گردن بی نظیر " بی نظیر بوتو " رو می گم. بعدشم یارو از خوشحالی ترکید.منظورم کسیه که اون گردن بی نظیر رو سوراخ کرد.البته با انگشت که سوراخ نکرد.ولی بهرحال سوراخ کرد یه جورایی...
چن روز پیش بود که خبرش رو تمام رسانه های جهان اومد.البته روزنامه فارسی زبون قزوین با تیتر جنجالی خودش دنیا رو تکون داد: " بی نظیر بوتو سوراخ شد "
حالا اینکه چه روزنامه ای چه تیتری زده و کی ، کی رو در چه زمان و مکانی سوراخ کرده و بعدش از خوشحالی ترکیده مهم نیست. نکته مهم چیز دیگه ایه. بی نظیر بوتو یه پیرزنی بود که اگرم سوراخ نمی شد بهرحال یه جور دیگه می مرد ولی مسئله اینه که این پیرزن چرا سوراخ شد و خیلی از آقایونی که ما رو سرشون قسم می خوریم و به پاکیشون اعتماد و اعتقاد کامل داریم سوراخ نشدن؟
کسی تاحالا از خودش پرسیده چرا مثلا " صیاد شیرازی " که جزو حتی بیست رده اول کشوری نبود رو به اون طرز فجیع ترور کردن یا مثلا قاضی مقدسی رو تو ماشینش به رگبار بستن ولی آقایونی که...
چرا حتی یه سوء قصد ساده نمی شه به جون کسایی که خیلی از ما پشت سرشون نماز می خونن و اونا رو حتی از خدا بیشتر قبول دارن...
 

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : وبلاگ پیشی کوچولو به زباله دان تاریخ پیوست.ایشالا زودتر برگرده دوباره.منتهی با یه وب جدید.
خ.ن.ب.د.ز۲ : مدیر برنامه جون کجای؟
خ.ن.ب.د.ز۳ : رفقای قدیمی نمکپاش ، جای نظرات همه تون تو وب من خالیه.زود برگردین.منتظرم.
خ.ن.ب.د.ز۴ : بابای
سارا ویشمستر از مکه برگشت. سوغاتی منم قراره بفرسه برام.شماهام برین وبش سوغاتی بگیرین ازش.
خ.ن.ب.د.ز۵ : نمی دونم باید چطوری به سارا ویشمستر تبریک بگم.یعنی وقتی باباش از مکه اومد ، باید بگم بابات چه خوب کرد اومد؟ یا چه بد شد که اومد؟ آخه هر کی می ره مکه می گه دلش نمی خواسته برگرده.کدومش درست تره؟
خ.ن.ب.دز۶ : هر کسی مایل به تبادل لینک یا لوگو هس کافیه لینک یا لوگوی منو بذاره تو وبلاگش و بهم خبر بده.منتظرم.مرسی.
خ.ن.ب.د.ز۷ :
حورا قراره بیاد ایران.فکر کنم قبل از تابستون سال آینده.چه شود
خ.ن.ب.د.ز۸ : این مطلب این سری هم سه قسمتی می شه به احتمال خیلی زیاد.

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
چرا نمک رو خیار لذت بخشه و رو زخم دردناک؟

این سوالیه که مدتهاس ذهن عالم بشریت رو بخودش مشغول کرده و امروز من می خوام این مسئله رو برای همیشه برای خوانندگان وبم حل کنم.
مسئله مالیدن و مالیده شدن دو چیز روی هم از قدیم الایام مورد نظر بشریت بوده.همان طور که می دونین از مالیده شدن دو سنگ چخماق(آتش زنه)روی هم آتیش(جرقه) تولید می شد که لذت آور و سود بخشه.حالا این حرفی که زدم چه ربطی به موضوع داشت؟لابد این سوال تو ذهنتون به وجود اومده.باید در جواب این سوال بگم که هیچ ربطی.فقط خواستم همین اول کاری یه بار سرکارتون بذارم که فکر نکنین زرنگین.زرنگ آفتابه س که بی سر و صدا دید می زنه...
بریم سر بحث خودمون...از قدیم گفتن " هر چه بگندد نمکش می زنند...وای به روزی که بگندد نمک" نکته مهم اینه که زخم رو اگه گندید بهش نمک نمی زنن چون اگه بزنن هم دیگه فایده نداره چون گندیده رفته پی کارش.
ولی روی خیاری که هنوز نگندیده نمک می زنن که وقتی خورده شد توی شکم نگنده.و نکته اصلی معما همینجاست.پس روی خیار بخاطر این نمک می پاشن که چی؟ که تو شکم آدم نگنده.
و اما اینکه چرا نمک روی خیار لذت بخشه.خوب به نظر شما این موضوع می تونه لذت بخش باشه که یه چیز گندیده تو شکم آدمه؟مسلما نه...در حقیقت این حس خوب که چیزی که تو شکم شماس گندیده نیس و هیچوقتم نمی گنده باعث می شه شما خودتون رو مدیون نمک بدونین و بخاطر همین فکر کنین بودن نمک روی خیار لذت بخشه.
و اما در مورد قسمت دوم قضیه یعنی چرا رو زخم دردناکه.
این مسئله مهم که مدتهاست دانشمندا و پژوهشگرای زیادی رو با خودش درگیر کرده یه جواب داره...فضولو بردن اردبیل.اگر نمی دونین این جواب چه ربطی به سوال داشت باید بگم که بازم هیچی.فقط خواستم دوباره بذارمتون سرکار که یادتون نره زیادم زرنگ نیستین.زرنگ لیوانه که بی سر و صدا لب می گیره...
در مورد اینکه چرا نمک روی زخم دردناکه باید بگم که دارو تلخه عزیز من...از قدیمم گفتن دیگه...یعنی نمک رو اگه می ریزی رو زخم که ضدعفونی بشه و عفونت نکنه باید دردشم تحمل کنی...درست مث کسی که بچه می خواد و دردشم...یعنی ببخشید نه ماه سنگینیشم تحمل می کنه.می خوای زخمت باعث نشه دهنت...(بخونین سرویس)بشه ، باید درد سوزش نمکم حس کنی.همینه که هس...می خوای بخوا...نمی خوای نخوا...

********

بریم واسه عکس این سری که یه جورایی محبت ایرانی رو نشون می ده...

محبت ایرانی

من قهرم : چن روز پیش وقتی پدرم داشت روزنامه "جام جم" رو ورق می زد چشمش به یه مطلب خورد با این عنوان "دیگو آرماندو مارادونا برای ملاقات با دکتر محمود احمدی نژاد اظهار تمایل کرد".خوبه.بهرحال می تونیم بازم با همچین خبرایی دل خودمونو خوش کنیم و بگیم که همه جهان دکترو دوست دارن.دلمونو خوش کنیم که دولتمردای ایرانی تو همه جهان محبوبن و...

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : من از امروز عملا "مدیر برنامه" دارم.حالا اگه اجازه داد معرفیش می کنم.
خ.ن.ب.د.ز۲ : این مطلب به سفارش یه دوست خارج از کشور نوشته شده.یه دوست که ازم خواسته بود یه مطلب بنویسم که تلخند نباشه.گرچه هر کاری می کنم می بینم بلد نیستم طنز خالی و بی هدف بنویسم.
خ.ن.ب.د.ز۳ : امشب(دیشب)تولد ساره گلم بود...چهاردهم هم تولد عروس گلمه.تولد هر دوتا خانم کوچولو مبارک.
خ.ن.ب.د.ز۴ : کریسمس و سال نو میلادی رو به همه دوستان مسیحی و ایرانیای مسیحی تبریک می گم.
خ.ن.ب.د.ز۵ : مارا خانم کریسمس شما هم مبارک.و همینطور سال نو
خ.ن.ب.د.ز۶ : وبلاگ مشترک من و نانی شروع به کار کرد...با اسم نانی

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
معصومیت از دست رفته...

وقتی برمیگرده و بدترین حرفا رو می شنوه و چیزی نمی گه...
وقتی چه بخواد کار کنه و چه بخواد استراحت کنه باید کار راننده های ماشینای مدل بالا رو راه بندازه...
وقتی حتی زمانی که میخواد کار کنه باید فحش و توهین تحمل کنه...
وقتی حتی نمی تونه تو کارش اختیار داشته باشه و اختیارش دست پسر یا مرد هوسبازه...
وقتی بجای اسم با فحش صداش می کنن...
وقتی حتی نمی تونه اعتراض کنه به هر کثافتکاری که اون مرد یا پسر "چیز لخت" ازش می خواد...
وقتی حتی زمانی که برای خرید پول کافی داشته باشه ، بازم باید جوابگوی صاحب مغازه باشه...
وقتی زمستونا واسه پیدا کردن جای خواب باید به "صاحاب کارش" التماس کنه...
وقتی حتی تو بعضی موارد "صاحاب کارش"یه سگ ژرمن شپرد یا دوبرمنه...
وقتی یادش میاد کاری که می کنه آخرش یا مرگه یا مریضی...
وقتی یادش میاد که نه می تونه میراثی داشته باشه و نه میراث خوری...
وقتی یاد دستای پینه بسته پدرش و دستای سرد مادرش میفته...
وقتی یاد عروسک بچه گیش می افته و یاد اتاق سردی که با یه بارون تبدیل می شد به باتلاق...
وقتی یاد داشتن حسرت داشتن یه جعبه مداد رنگی تو بچگی می افته...
وقتی یاد "چندبار تو یه دفتر مشق نوشتنا" می افته...
وقتی یاد پخش صوت زهوار در رفته رو تاقچه می افته که بابا درشو با کش بسته بود...
وقتی یاد دمپایی "سه بار دوخته شده" داداش افته...
وقتی یاد بیکاری زمستونه بابا و بی نفتی می افته...
وقتی یاد گشنگی داداش کوچولوش می افته و نق زدناش...
وقتی یاد این افته که بخاطر داشتن چه چیزایی ، چه چیزایی رو از دست داده...واقعا نمی دونه تو این معامله سود کرده یا ضرر...

********

واسه عکس این سری...

عدو شود سبب خیر...

من قهرم : واقعا همه سربازای امریکایی بدن؟امریکا یه دشمنه که وارد خاک عراق شده.ولی همه سربازا با میل خودشون اومدن؟آیا افراد خوبی نیستن که بخاطر فرار کردن از زندان ، بخاطر سیر کردن زن و بچه هاشون و یا بخاطر اجبار سربازی اومدن به جنگ؟کاش ما یاد بگیریم ملت رو به پای دولت نسوزونیم...

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : شایدم فرصت فکر کردن بهش رو نداره ، چون یه زانتیا داره براش بوق می زنه.
خ.ن.ب.د.ز۲ : نمکپاش از امروز عملا دوباره شروع به کار کرد.
خ.ن.ب.د.ز۳ : با یه سری تجربه جدید و البته با همون خط کاری قدیم شروع به کار کرد.
خ.ن.ب.د.ز۴ : همه لینکا رو پاک کردم.هر کسی موافق تبادل لینک بود لینکمو بذاره و بهم بگه تا لینکشو بذارم.لوگو هم همینطور.
خ.ن.ب.د.ز۵ : الان تحت یه شرایط عجیب روحی آپ کردم.نه حوصله جواب دادن در مورد برگشتنم رو دارم نه حوصله شوخی در این مورد رو.
خ.ن.ب.د.ز۶ : حورا می گه امروز هند تعطیل بود.چون امروز طولانی ترین روز سال بوده.شاید یه مسئله خیلی فکرتو مشغول کنه.اینکه چطوری طولانی ترین روز سال افتاده تو زمستون.بذار کمکت کنم که به مغزت فشار نیاری.تو مملکتی که حورا خداشه(یعنی هند) هیچی عجیب نیست.
خ.ن.ب.د.ز۷ : حورا مرسی واسه نوشته ها.
خ.ن.ب.د.ز۸ : وبلاگ مشترک من و نانی شروع به کار کرد...با اسم نانی

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com