تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
دانشگاه

زمان : ساعت هفت صبح
مکان : ورودی دانشگاه آزاد اسلامی
آغاز ترم اول.
بنده خدا ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " یوهو ، ایول ، منم دانشجو شدم ، هی " دکتر جاسبی " روت کم شد؟ دیدی هر کاری کردی نتونستی پسر عموتو بیاری تو دانشگاه؟دیدی به حقم رسیدم؟ یوهو ، ایول دانشجو... "
بعدشم موبایلشو در میاره و : " الو؟سلام مامان.آره خودمم آقا مهندس آینده ت... چطوری؟ بابا چطوره؟ دانشگاه؟ خوبه... عالیه. هنوز نرفته همه فهمیدن من قراره ثلث اولو با معدل بیست قبول بشم. همین الان یکی از دانشجوها داشت بهم می گفت بهت واسه هر امتحان پنجاه هزار تومن می دم بهم تقلب برسون... چی؟ من چی گفتم؟ معلومه دیگه گفتم من دنبال پول حروم نیستم. من اومدم خودم قبول شم... باشه مامان... باشه... اگه کس دیگه گفت قبول می کنم. چشم. سلام برسون. خدافظ "
بعدشم حرکت می کنه بره تو دانشگاه که اولین حالو حراست ورودی بهش می ده : " آقای خوشگل... بده ببینم کارت دانشجوییتو... نمی دونی همینجوری نمی شه رفت داخل؟ تازه واردی؟ "
راه می افته می ره دانشگاه و... ترم اول تموم می شه.

زمان : هفت و سی دقیقه صبح
مکان : سرویس دانشگاه آزاد اسلامی
آغاز ترم دوم.
بنده خدا بازم ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " ترم اول که خوب تموم شد بریم ببینیم این ترمو چیکار میکنیم. دیدی "جاسبی" هر کاری کردی نتونستی منو اخراج کنی؟
بعدشم موبایلشو در میاره و : " الو؟ سلام مامان... آره خودمم دیگه پس می خوای کی باشه؟ آره هر چی تو می گی. آقا مهندس... خوبه؟ بابا اینا چطورن؟ بی خیال مامان خوبه... بد نیست دانشگاه... دارم می خونم... آره... چی؟ معدل؟... هفده و شصت و یک صدم. آره مامان... نه استادا حقمو خوردن... من رسیدم دانشگاه. کاری نداری؟... خدافظ "

زمان : ساعت هشت دقیقه به هشت صبح
مکان : ورودی دانشگاه آزاد اسلامی
آغاز ترم سوم.
ای بابا این میترا چرا نیومد؟...ا؟...اون میترا نیس؟...پس این پسره کیه؟...بی وفای خیانت کار...بره گم شه...دختره هرزه...لیاقتمو نداشت...
کی حال داره بره سرکلاس حالا؟...آقا یه بسته " کنت " بده...
موبایلش زنگ می خوره.با خودش می گه : " مامانه س..." گوشی رو ورمی داره و : " الو؟... سلام... خوبم تو چطوری؟... چه خبر؟... نه می گذره دانشگاه... می گذره خلاصه... " . آروم به سیگار فروش می گه : " کبریت داری؟ ". مامانش می شنوه ازش می پرسه چی گفته. جواب مامانشو می ده : " نه هیچی. تو کلاسیم. این فندک بخاری کلاس خراب شده... نه مادر من شوفاژ کجا بود؟ ول کن ترو خدا... خدافظ... خدافظ... حوصله ندارم فعلا... دفه بعد باهاش صحبت می کنم... خدافظ... ".
اواخر ترم دستمال دستش می گیره تا از استاد نمره بگیره تا مشروط نشه... و موفق می شه.

زمان : ساعت هشت و سی دقیقه صبح
مکان : منزل دانشجویی
آغاز ترم چهارم.
سیگاری تو دستشه و داره با موبایل فک می زنه : " خوب می گفتی سپیده جان... آره بگو عزیزم... می شنوم... " صدای زنگ بلند می شه. از پنجره بیرونو نگاه می کنه و به سپیده می گه : " سپیده جون بچه ها اومدن درس بخونیم باهم... فعلا کاری نداری... منم دلم تنگ می شه ولی درسم باید بخونم دیگه... قربونت عزیزم... بوس بوس... خدافظ ".
بعد درو باز می کنه : " سلام مژده جون چطوری؟... پنج دقیقه زود اومدی آ... نه داشتم بساطو آماده می کردم... بیا داخل عزیزم... بیا تا کسی ندیدت... "
تلفن زنگ می زنه. نگا می کنه می بینه مامانشه... گوشی رو ورمی داره می گه : " الو سلام مامان... من الان دارم... نه مامان من خوبم... فقط الان دارم درس می خونم... چی؟؟ صدام واسه چی گرفته؟؟؟ " پیش خودش می گه چون جنسش خوب بوده اما به مامانش می گه : " خوب مادر من مال بلند بلند درس خوندنه... الانم دارم درس می خونم... باشه... خدافظ "
بعد دستشو حلقه می کنه دور کمر مژده و...

زمان : ساعت یازده و نیم شب
مکان : مجلس پارتی
آغاز ترم پنجم.
صدای موزیک و دنس یه لحظه قطع نمی شه. " دی جی اگوستینو " داره می خونه. دود تمام فضا رو گرفته. چشماش سرخ سرخه. موبایلش زنگ می زنه. همینجور که داره خودشو تکون تکون می ده وشلنگ تخته می ندازه مونیتور گوشی رو می بینه و بعد دکمه سایلنت رو می زنه. رو مونیتور گوشی ، جای اسم تماس گیرنده نوشته : مامان...

********

بریم سراغ عکس این سری که یه عکس مستند در مورد مبارزه با بدحجابیه...

مبارزه با بدحجابی

من قهرم : یکی از همکارا وقتی از سفر خارج از استان برگشت ، تعریف کرد که وقتی وارد پمپ بنزین....شهر شده یه پیرمرد رو دیده که کارت سوختش دستش بوده و به هر ماشینی یه لیتر بنزین مجانی می داده. یا به عبارت بهتر نذری. خوب...باید از دولت سیاست گذار ممنون بود که اگه نتونست با قاچاق بنزین مقابله کنه حداقل یه قلم دیگه به نذریای ما اضافه کرده. به امید روزی که تو قبرستون ، رو قبرا بجای حلوا و خرما ، بطری های یه لیتری بنزین باشه.

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : این قسمت مخصوص دوستاییه که گاهی دمی به خمره می زنن. مرد و مردونه اگه مجلس عرق خوری داشتین پیک اولو بزنین به سلامتی هر چی نامرده که اگه نبودن مردا مشخص نمی شدن. عسل به کامتون. نوش.
خ.ن.ب.د.ز۲ : اگه دو نفر اجازه بدن تو دو تا پست بعدی می خوام عکس دو تا عروسامو بذارم براتون.
خ.ن.ب.د.ز۳ : مادرای عروسام ، اگه اجازه هس به صورت نظر خصوصی بهم ابلاغ کنین.منتظرم.مرسی.
خ.ن.ب.د.ز۴ : بزرگترین افسوس اینست که بخواهی اما نتوانی و به یاد آوری روزی را که می توانستی اما نخواستی.
خ.ن.ب.د.ز۵ : شنیدم که یه نفر رفته به نانی گفته : "نمکپاش گفته چون نانی با چن نفر دوست بود من باهاش دوستیمونو تموم کردم." دوست دارم کسی که این حرفو زده اینقدر مرد باشه که نشون بده بچه باباشه و بیاد بگه من کجا این حرفو زدم؟
خ.ن.ب.د.ز ۶ : دایی احمدو که می شناسین؟ لازمه اول بدونین که دایی احمد از اول حامی دوستان و بچه ها بوده تو محله شون و بخاطر همین تو محله بهش لقب "حامی بچه های محل" رو داده بودن. حالا این دایی احمد غیور دوباره حماسه آفریده و یه سایت زده واسه راحتی کار شماها. اسم نداره سایتش ولی آدرسش اینه . این سایته تمام اسمایل (شکلک) های توی نت ، چه سایت و چه یاهو مسنجر و چه فروم رو توی خودش داره. فقطم کافیه کد اون اسمایل رو کپی کنین و استفاده کنین ، یا با موس اون اسمایل رو دراک کنین و حالشو ببرین. بازم دایی احمد حماسه آفرید. زنده باد دایی احمد حامی بچه های محل و نت.
خ.ن.ب.د.ز۷ : بچه ها یه خبر توپ دیگه. من و دایی احمد و میثم دست به یه اتحاد بزرگ زدیم. به این خبر توجه کنین: مثلث قدرت نت باز هم حماسه آفرید. میثم ، دایی احمد و نمکپاش. از این به بعد در سایت پارسی موبایل . البته بگم این سایت فقط مخصوص موبایل نیس. یه سایته با کلی موضوع متفاوت. از کلیپ موبایل و زنگ خور موبایل و عکس و مطلب طنز و مسیج طنز و عاشقانه و جوک و برنامه کامپیوتر و خلاصه هر چیزی که فکرشو کنین. البته از همه تونم خواهش می کنم با کلیک کردن روتبلیغاتای سایت هزینه ساخت سایت رو به ما برگردونین. ما این سایتو واسه پول درست نکردیم ، ولی فکر کنم بی انصافی باشه که سایت خرج خودشو در نیاره.
خ.ن.ب.د.ز۸ : بعضی از بچه ها در مورد وبلاگ قشنگترین اشتباه سوال کرده بودن. باید بگم که این وبلاگ ، مال منه و دلنوشتای منه. این وبلاگ یه جور حرف دله که برای شماها می زنم. خواهشا تو وبلاگ قشنگترین اشتباه ، شوخی نکنین. یه وبلاگ جدیه واسه دل خودم و شماها که برام خیلی باارزشین.
خ.ن.ب.د.ز۹ : از امروز یه قسمت جدید به وبلاگ نمکپاش اضافه کردم به اسم "لینکای جالب". سمت چپ قالب زیر "نمایندگان مجاز نمکپاش" ، که لینکای جالبی رو که فکر می کنم ارزش دیدن دارن رو توش می ذارم که شماهام لذت ببرین. امیدوارم به دردتون بخوره. اگرم کسی لینک جالبی داره بهم بده تا بذارم تو این قسمت که همه استفاده بکنن.مرسی.
خ.ن.ب.د.ز۱۰ : خداییش ببینین امروز چقد خبر توپ دادم بهتون؟ فقط خبرامو شوت نکنین آ

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فراموشی
چی می خواستم بگم؟ واسه آدم که هوش و حواس نمی مونه ... آها ... یادم اومد جریان اینه که من دو سه ساله که حافظه مو از دست دادم و از رجال قوم هم فراموشکار تر شدم. مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده رو راه انداختیم رفتیم یه دختر خانمی رو واسه همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواجو بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم ولی شاید باور نکنین که یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم و بخاطر همین خانواده عروس با دلخوری تموم از دست من شاکی شدنو طلاق دخترشونو گرفتن و نصف مهریه شو هم پرداختیم.
از اون به بعد من تصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی چیزی گیر بیارم و خودمو از دست فراموشی نجات بدم. چار سال تموم این تصمیمو داشتم و هر روز صبح که از خونه بیرون می رفتم با خودم می گفتم : "امروز پیش دکتر می رم و نسخه فراموشی رو می گیرم" ولی شب که به خانه میومدم ، یادم میومد که یادم رفته برم دکتر.
آخرین راه نجاتو تو این دیدم که هر وقت یادم اومد به رفقا و دوستا و آشناها بگوم که یادم بیارن تا روز هشتم مرداد ( البته درست یادم نیست شایدم پونزده تیر ماه ) برم دکتر و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشون رفته بود چندتاشون یادم آوردن و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشه ) رفتم پیش دکتر.
یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم و سر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم... دکتر .... ( فعلا اسمش یادم نیست ) منو رو به روی خودش نشوند ( یا شایدم پهلوی خودش ، جاش درست یادم نمیاد ) پرسید :
چه مرضی داری ؟
یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود.
دکتر گفت : رودرواسی نکن می خوای واسه ت دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی ، صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو رو داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن. لباستو دربیار ببینم حاده یا مزمن !
لباسامو بیرون آوردم ، بدنمو دست کشید و گفت :
مزمنه ولی زیاد دیر نکردی
یادم اومد که دو سه ساله که مرض دیگه ای هم گرفتم ولی یادم رفته پیش دکتر برم.
بالاخره اون روز دکتر نسخه شو نوشت ولی من هر چی فکر کردم یادم نمیاد که چرا پیش دکتر رفته بودم. حق ویزیتو دادم و از مطب دکتر بیرون اومدم. دو سه روز بعد یادم اومد که یادم رفته نسخه رو از دکتر بگیرم. به خاطر سپردم که فردا صبح برمو نسخه رو بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکترو فراموش کرده بودم.
شیش ماه از این قضیه گذشت ( شایدم دو سال گذشت تاریخ دقیقش یادم نیست ، آخه آدم ضبط صوت نیست که همه چیزو بتونه به حافظه بسپاره. بعضیا چه توقعا دارن از آدم ) چند وقت پیش دست کردم تو جیبم دیدم یک پاکت پستی دستم اومد ، درش اوردم دیدم تاریخش مال نه ماه پیشه. یادم اومد که یه نامه فوری برای یکی از دوستام نوشتم ، ولی یادم رفته نامه هه رو پست کنم. این نامه منو یاد این انداخت که حافظه م ضعیفه. تصمیم گرفتم برم دکتر. اتفاقا اسم و آدرس دکتر حافظه یادم اومد. برای اینکه دیگه یادم نره ، کاغذ و خودکار ( شایدم ورق و مداد ) اوردم و یادداشت کردم. بعدش سریع تاکسی گرفتم و سوار شدم. گفت : کجا برم؟
هر چی فکر کردم یادم نیومد. تو جیبامو گشتم و کاغذ آدرسو پیدا کردم و به راننده دادم و گفتم : برو به این آدرس.
راننده تاکسی یکمی کاغذه رو زیر و رو کرد و گفت : آقا شرمنده... منم مثل شما بی سوادم.
کاغذو ازش گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا خودم آدرسو برایش نخواندم ولی اونموقه یادم رفته بود که سواد دارم ). تاکسی بعدیو سوار شدم و آدرسو براش خوندم. تاکسی راه افتاد و منو برد مطب دکتر حافظه. از تاکسی پیاده شدم و رفتم تو مطب. اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بود و سه ساعت و خورده ای طول کشید تا نوبت من رسید. گفت : دوباره چته ؟ مگه نسخه اولی تاثیر نکرد ؟
گفتم : دفعه اوله که من پیش شما اومدم.
گفت : مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش منو نسخه گرفتی ؟
گفتم : واسه چی نسخه گرفتم ؟
گفت : واسه ضعف حافظه
تازه یادم اومد که دیروزم دکتر برام نسخه نوشته... جیبامو گشتم و نسخه شو پیدا کردم. با خجالت از مطبش بیرون آمدم که برم و دوای نسخه رو بگیرم. دیدم یه نفر صدام می زنه ، برگشتم دیدم راننده تاکسیه س که منو رسوند مطلب دکتر حافظه...
گفت : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی...
********
حالا بریم سراغ عکس این سری...



من قهرم : موشک کاوشکر یک ( اگر اسمش درست خاطرم مونده باشه ) به فضا پرتاب شد تا ایرانم بره جزو فضاییا. اگه بخوایم با کمال خوشبینی فکر کنیم که این موشک ( البته کاملا اتفاقی و بعلت سوراخ بودن باک بنزین) تو خاک اسرائیل سقوط نکنه ، باید منتظر باشیم که با موشکای ضد هوایی امریکا منهدم بشه. از من به همه شما نصیحت : سنگر بگیرید.
********
خ.ن.ب.د.ز۱ : خوب مثکه باید برای خبر در مورد یه وبلاگ نویس قدیمی تا آپ بعدی صبر کنین. مشکل از من نیست. از مقعد اون وبلاگ نویسه که ظاهرا فراخیش بیشتر از این حرفاس...
خ.ن.ب.د.ز۲ : هم سوخت دلم ز رفتنت هم جگرم...با رفتن خود دوگانه سوزم کردی
خ.ن.ب.د.ز۳ :
غریبانه شکستم ، من اینجا تک و تنهـــا
دلخسته ترینم ، در این گوشه دنیــــــــــــا
ای بیخبر از عشق که نداری خبر از من
روزی تو میایی که نمانده اثر از مـــــــن
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
شایعه

همیشه و هر جایی که ایرانی باشه بازار شایعه هم داغه. اونم شایعه هایی که هیچ منبع درست و حسابی نداره. مثلا می گن دکتر محمود احمدی نژاد زشته.آخه من می خوام بدونم کجای این آقای دکتر زشته؟ موهای مش ، چشم و ابرو مثل ماه ، صورت صاف و قشنگ ، تیپ آلن دلونی ، هیکل رونی کلمنی ، آخه بی انصافا کجاش زشته؟
یا مثلا می گن دکتر محمود احمدی نژاد چرت و پرت می گه. بابا بنده خدا اینقدر قشنگ حرف می زنه. مث گل... آدم حال می کنه بشینه حرفاشو گوش بده و بعدشم بره دستشویی و دیگه کلا آرامش پیدا کنه. خدای نکرده فکر نکنین منظورم اینه که بعد از حرفای دکتر آدم دلش می خواد بره دستشویی آ... نه. منظورم اینه که آدم با شنیدن حرفای آقای دکتر نصف اعصابش راحت می شه و با دستشویی رفتن نصف دیگه ش.
یا چه می دونم... مثلا می گن رفسنجانی آدم خیلی خیلی بی وجدانیه و خون ملت رو تو شیشه کرده و میلیون میلیون و میلیارد میلیارد از کشور خارج می کنه و واریز می کنه به حسابش تو بانک سوئیس. آخه دلتون میاد؟ نه اصلا یه نگاه به قیافه رفسنجانی بکنین معلومه... این چهره به این معصومی ، پاکی ، خانمی... یعنی ببخشید آقایی ، دلتون میاد؟
ولی حالا از همه این مسائل گذشته یه شایعه در مورد من درست شده که خیلی خیلی رو اعصاب من راه رفته. البته منکه می دونم همیشه در مورد آدمای مهم شایعه زیاده و به این حرفا اهمیت نمی دم. ولی می خوام بهتون بگم این شایعه رو که هم بدونین من تو چه شرایطی کار می کنم و هم خبر داشته باشین ، که اگه خدای نکرده این شایعه به گوش شمام رسید یه وقت گوش شیطون کر ، زبونم لال ، هفت قرآن فاصله ، باور نکنین.آقا نکنین آ... خانم نکنین آ... اینا همه ش شایعه س...
جدیدا بعضی افراد فرصت طلب و سودجو یه عکس گیر اوردن و گفتن این عکس منه با یه دختر خانم. حالا لینک عکسه رو هم آخر مطلب براتون می ذارم.
چن روز پیش یکی از دوستام این شایعه رو به گوشم رسوند و ازم واقعیت مطلبو خواست. این عکس شنیع رو با هدف خراب کردن وجهه مردمی من تو اینترنت پخش کردن. لینک عکسو براتون می ذارم. دیگه قضاوت با شماس. ولی باور نکنین آ . اینم لینک عکس : عکس غیر واقعی من و دوست دخترم

" با تشکر از دوست عزیزم جواد جهنمی بخاطر عکس "

********

بریم سراغ عکس این سری که محبت بیش از حد ما ایرانیا به پدر و مادرامونو نشون می ده...

خدابیامرزتش

من قهرم : تو شهر ما یه دیوونه ای هس به اسم لیلا. سرشو کچل می کنه همیشه ، یه مانتو مشکی داغونم داره ، با یه شلوار ورزشی و یه جفت دمپایی پلاستیکی و یه گونی هم همیشه رو دوششه که معلوم نیس توش چیه. در هر مغازه ای که دلش بخواد می ایسته و ازش پول یا خوردنی می گیره. گاهی وقتام جلوی یه مغازه می ایسته و داد و بیداد راه می ندازه. ولی جالب اینه که بر عکس تمام آدمای عاقل این شهر ، هیچوقت تو داد و بیداداش فحش نمی ده. حرف می زنه. یه بار که رفته بودم مغازه دوستم ، دیدم لیلا ایستاده و طبق معمول معرکه گرفته و... بین حرفاش یه حرف زد که خیلی به دلم نشست. گفت : نزدیکترین رفیقم سایه م بود که اونم تو تاریکیا منو تنها گذاشت...
توی دلم گفتم " وای به حال منه عاقل که اینهمه رفیق دور خودم جمع کردم " و راهمو گرفتم و رفتم.

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : یکی به اسم ماهان تو وب من نظر داده. خیلی از شماها نظرشو خوندین و بعضیاتونم نخوندین. یه قسمت از نظرشو با هم می خونیم تا بگم : " ...<<<<وای به ما که اینطور به کوروش ها و داریوش ها خیانت کردیم!!!>>>>
آخه آی کیو فکر نون باش که خربزه آبه ! اگه میتونی جلوی خیانت به خودتو بگیر و سعی کن به خدا خیانت نکنی. دست بردار از مرده پرستی و تریپ روشن فکر بازی!
<<<<ایالت ایرانی نمکپاش>>>>
اگه میشه ویزای مارو هم صادر کن بتونیم بیایم تو این ایالت نو ظهور شما. شاید اونجا یکم مثل بعضی ها اعتماد به نفسم بره بالا و احساس بانمکی بهم دست بده و پر طرفدار بشم!... "
کاری به حرفا و انتقادایی که از من کرده ندارم. در مورد قسمتی که از کوروش و داریوش حرف زده ، می خوام نظرتونو بدونم.
خ.ن.ب.د.ز ۲ : منم رفتم تو وبش و یه نظر گذاشتم که براتون می ذارم تا بخونین : " ...آره.من می گم "وای بر ما که اینطور به کورشها و داریوشها خیانت کردیم" می دونی چرا؟
کی بود جاده ابریشم رو امنیت بخشید؟کی بین راهها کاروانسرا زد؟کی پول رو رواج داد تو ایران؟کی از این گربه(ایران)یه ببر ساخت؟ووو
می دونی؟مسئله اسم کورش یا داریوش نیست.مسئله کاریه که انجام دادن.برای ایران.بخاطر همینه که اگه کسی به ضرر ایران کاری انجام بده در حقیقت به کورش و داریوش خیانت کرده.اینم از معنی جمله من که بهش ایراد گرفته بودی.این مرده پرستی نیست...هنجار پرستیه... "
خ.ن.ب.د.ز۳ : مینا سس خور رفته و تو وب آقا ماهان نظر گذاشته و... البته باید بگم که حقیقتش مینا قصد توهین کردن نداشته ، کلا رک  و با شوخی نظر می ده. ولی به آقا ماهان برخورده. اولا باید بگم که ممنون مینا جان که اینجوری ازم حمایت کردی ، و دوما ، به آقا ماهان بگم که مینا قصدی نداشته ، ولی من معذرت می خوام.
خ.ن.ب.د.ز۴ : لطفا اگه نظری در مورد حرفای آقا ماهان دارین از کلمات توهین آمیز استفاده نکنین. رک و راحت حرفتونو بزنین ولی بدون توهین به هیچ شخصی. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز۵ : تو آپ بعدی یه خبر از یکی از وبلاگ نویسای معروف ، که آخرای تابستون وبشو تعطیل کرد ، براتون دارم. منتظر باشین.

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
نمکدون عاشق شده(قسمت سوم)

خلاصه دو قسمت گذشته:
جریان از این قرار بود که داداش نمکدون ما عاشق شد.هم من و هم نمکدون می دونستیم که مامان هیچوقت قبول نمی کنه که نمکدون با دختری که خودش(مامان)انتخاب نکرده ازدواج کنه.از اونطرفم وقتی مامان جریان رو فهمید از من خواست که بهش کمک کنم تا یه دختر خوب واسه نمکدون پیدا کنیم. در ضمن قول یه اپل امگا رو هم بهم داد. از طرف دیگه قبل از مامان ، نمکدون ازم کمک خواسته بود...

ادامه ماجرا:

از فردا صبح من و نمکدون موبایل به دست به تک تک دخترای فامیل و آشنا زنگ زدیم و گفتیم که اگه مامان خواست شما رو واسه نمکدون خواستگاری کنه جواب رد بدین.
بعدش من همون دخترا رو به مامان یادآوری می کردم و نتیجه م که معلوم بود.مامان زنگ می زد به دخترا و جوابای مختلفی می شنید : من الان دارم درس می خونم... من قصد ازدواج ندارم... من نامزد دارم... من یکی رو دوست دارم... من عقد کردم خاله ، خواب بودی ندیدی؟... و... و... و...
یه مدتی که گذشت یه شب دوباره مامان منو به جلسه دو نفره مون دعوت کرد.یه مدت نگاهم کرد بعد گفت : نمکپاش؟
گفتم : جونم مامانی؟ الهی قربون اون چشمای نازت بشم. الهی دور اون دستای مهربون بگردم. الهی درد و بلات بخوره تو سر سپیده...
مامان یه نگاهم کرد و گفت : سپیده دیگه کیه؟
گفتم : ام... چیزه... همین دختر آخریه که رفتی خواستگاریش... مگه اسمش سپیده نبود؟
گفت : نه... راحیل بود اسمش.
گفتم : یکی مونده به آخری چی؟
گفت : نه... اونم اسمش زهرا بود.
گفتم : قبلش؟
گفت : نرجس.
گفتم : قبل ترش؟
گفت : نه... اونم پارمیدا بود اسمش.
گفتم : چه بدبختی گیر کردیم. یعنی تو این همه دختر یه سپیده پیدا نمی شه؟
گفت : چرا... سی و هفتمیه اسمش سپیده بود.
گفتم : آهان... آره... همونو می گم دیگه.
یه نگاه دیگه بهم کرد و گفت : نمکپاش. یه سوال دارم... چرا هیچکس زن نمکدون من نمی شه؟ مگه نمکدون من چی کم داره؟
گفتم : آخه مامان من ، کمپانی روحیه و اعتماد به نفس ، بگو چی کم نداره؟ پول داره؟ که نداره... تیپ داره؟ که نداره... هیکل داره؟ که نداره... سرشم که الحمدالله مث کف دست منه... عقل داره؟ که نداره... شعور داره؟ که نداره... بدبختی عرضه م نداره.
مامانم گفت : خبه خبه... رو پسر من عیب نذار.
گفتم : کدوم بقالی می گه ماست من ترشه؟
یه نگاه بهم کرد و هیچی نگفت. گفتم : ببین مامان من ، حالا که این دختره خر شده و راضی شده زن این یابوی ما بشه ، بیا و تا تنور داغه نونو بچسبون. بخدا اینم یه سنگی چیزی می خوره تو سرش و عقلش میاد سرجاش آ ، اینم یه دفه دیدی "تو" زد و عقب کشید آ.اونوقت تا آخر عمر این یابو "عزب اوقلی" می مونه.
مامانم که دیگه نرم شده بود یا شایدم به حرفای من اعتقاد پیدا کرده بود گفت : برو به اون داداش یابوت بگو فردا اون الاغه رو بیاره خونه ببینمش.
سرمو انداختم پایین و خیلی ناراحت از اتاق اومدم بیرون.نمکدون چهار چشمی داشت دهن منو گاز می گرفت که حرف بزنم.بهش گفتم : نمکدون شرمنده... من بخدا شرمندتم... خیلی به این اپل امگایی که مامان قولشو داده نیاز داشتم... مجبور شدم یکی رو راضی کنم که زنت بشه. الانم مامان می خواد در موردش باهات صحبت کنه. قراره فردا بگه دختره بیاد خونه مون ، مراسم آشنایی برگذار بشه.
یه دفه دیدم چشمای نمکدون کاسه خون شد... موهای کمرش سیخ ایستاد... چنگالاش زد بیرون... کمرشو خم کرد... یه نعره کشید و خواست بپره طرفم که گفتم : غلط کردم بابا... بخدا سپیده رو می گفتم... یعنی سپیده خانمو می گفتم.مامان راضی شد... گفته فردا زنگ بزنی بیاد... آروم باش حیوون... یعنی چیز... آروم باش داداش... خودتو کنترل کن. برو زنگ بزن این دختره فردا بیاد خونه مون مامان باهاش آشنا بشه... در ضمن... یادت نره یه اپل امگای دوهزار و هشت به من بدهکاری...

شکر خدا مامان مجبور شد قبول کنه که سپیده رو برای نمکدون خواستگاری کنه... ولی درست وقتیکه نمکدون و سپیده سر سفره عقد نشسته بودن و نمکدون فکر میکرد تمام مشکلات حل شده ، من مجبور شدم با صمیمانه ترین لحن مشکل رو باهاش در میون بذارم : نمکدون؟ ما یه مشکل داریم.
نمکدون نگاهم کرد و تند پرسید : چه مشکلی؟
گفتم : من عاشق شدم...

********

اینم از عکس این سری که با موضوع "من قهرم" بی رابطه نیست...

 من یک ایرانیم

من قهرم : اگه خاطرتون باشه یه مدت پیش یه مطلبی نوشته بودم با اسم " اینجا ایران است " که یکی از بنداش این بود : " ایران تنها جاییه که تو اون یه بچه قبل از اینکه با معنی کلمه مقاربت جنسی آشنا بشه ، توسط نزدیکانش مورد تجاوز جنسی قرار می گیره. یادمه همونوقت چن نفر از دوستان بهم ایراد گرفتن که چرا بدون داشتن مدرک ، یه همچین حرفی رو می زنم و مردمو متهم می کنم و حتی یکی دو تا از دوستان ازم معنی این حرف رو خواستن. خواستم بگم که به لطف و مرحمت ایرانیای عزیز که هیچوقت منو ناامید نکردن دو تا فیلم با همین مضمون وارد بازار شده. یکی یه دختر بچه سه ساله با پدرش تو حموم ، و یکی یه پسر بچه سه چهار ساله با مادرش ، که پدرش نقش فیلمبردار رو بازی می کنه. ممنونم از این ایرانیای غیور که هم برای حرف من مدرک واقعی ساختن و هم واقعا نشون دادن که ایرانین. زنده باد جمهوری اسلامی ایران...

********

خ.ن.ب.د.ز۱ : ترانه خانم بازم لطف کرده و تو آپ قبلی برای من نظر گذاشته. یه قسمت از نظرشو بخونین تا بگم : " خوب بریم سراغ عکس من همیشه واسم سوال بود که واقعا این سوراخ ناف به چه کار می آید؟! خدا رو شکر نمردیم و فهمیدیم... "
عرض به خدمت شما که اینقدر برای فراگیری علم کوشایین ، این سوراخ ناف دوتا کاربرد داره. یکیش همینیه که تو عکس بود و شما متوجه شدین. یکی دیگه شم دکمه ریسته(ری استارت). باور نداری امتحانش مجانیه
خ.ن.ب.د.ز۲ :
ای کاش... شما بعد از ای کاش چه جمله ای قرار میدین؟ خواهشا این سوالو جواب بدین. منتظرم. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز۳ : از خیلیا خبری نیس. از ناشناس مهربون که قهر کرده لابد. از جواد جهنمی. از علی آنتی. از خیلیا. از خیلیا...
خ.ن.ب.د.ز۴ : بچه ها یه خواننده جدید به خواننده های وبلاگم اضافه شده. اسمش اینه : "شقشدث". شما احیانا نمی دونین کیه؟

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com