تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
فرهنگ ایرانی(قسمت دوم)
آنچه گذشت :
وقتی رسیدم خونه ، بچه م بهم آویزون شد که ببرمش گردش. منم از خونه زدم بیرون که ببرمش پارک...

ادامه داستان :
راه افتادیم و از کنارشون رد شدیم. رسیدیم پارک. تا خواستیم بریم داخل که یه دختره در گوشم گفت : ده تومن...
پسرم شنید. یه نگاهی بهم کرد. می دونستم چی می خواد بگه. یه آهی کشیدم که پسرم گفت : بابا...
گفتم : ببین بابایی. این خانمی که دیدی آدم خیرخواهیه. می دونی خیرخواه یعنی چی؟ یعنی دوست داره به همه کمک کنه. بخاطر همین می ایسته اینجا و به هر کسی یه قیمتی رو پیشنهاد می ده. هر کسی که به کمک احتیاج داشته باشه ، بهش می گه و خانمه هم بهش می ده... یعنی کمک می کنه.
پسرم یه نگاه به من کرد و خواست بره سراغ خانمه که سریع بلندش کردم و بغلش کردم و راه افتادم و گفتم : بابایی ما که احتیاج نداریم. شکر خدا مادرت تو خونه کار می کنه... البته کارای خونه رو انجام می ده آ. منم کارای بیرون از خونه. یعنی می خوام بگم پول که هس. بذار به آدمای فقیر کمک کنه.
تا خواست گریه رو شروع کنه بهش گفتم : ا... اونجا رو نگا. می بینی؟
راستش هنوز جمله م تموم نشده ، از گفتنش پشیمون شدم. یه دختر و پسر بودن که داشتن با همدیگه حرف می زدن. یعنی در واقع دختره گریه و التماس می کرد و پسره هم با غرور گوش می کرد. پسرم برگشت و تا دید دختره داره گریه می کنه بهم نگا کرد. با خنده گفتم : بسم الله. بد نگا می کنی؟ من بستنی نیستم آ.
امیدوار بودم با این شوخی بیمزه ، هوس بستنی به سرش بزنه و فراموش کنه چی می خواسته بپرسه. ولی زهی خیال باطل. گفت : بابا این خانمه چرا گریه می کنه؟
گفتم : ببین بابایی. این خانمه یه مرغ عشق داشته که گمش کرده. الانم با گریه داره از این آقاهه کمک می خواد. می بینی آقاهه چطور دماغشو گرفته بالا و داره اینور و اونورو نگاه می کنه؟ دنبال مرغ عشق می گرده.
پسرمم شروع کرد اینور و اونور رو گشتن. خدا رو شکر کردم که فکر سوال کردن از سرش پریده و سرعتمو زیادتر کردم که یه رسیدیم به یه نیمکت که روش یه دختر بیست و خرده ای ساله و یه پسر پونزده شونزده ساله نشسته بودن. تا خواستم از کنارشون رد بشم ، پسره آروم در گوشم گفت : دوا ، تلّو ، گراس ، آبکی...
پسرم پرسید : بابا... اینایی که این آقاهه گفت چی بودن؟
گفتم : ببین باباجون. اینجا پر از آدم خیّره. این آقا و خانم که دیدی خیلی دیگه نیکو کارن. دوا که می دونی چیه؟ این آقاهه دوای مجانی به مردم می ده.
گفت : پس بقیه چیزایی که گفت چی ن؟ چی؟ تتلو؟
گفتم : نه بابایی... تتلو چیه؟ گفت " تلو. یعنی غذا ، لباس ، جای خواب. ترکی صحبت کرد.
گفت : بابا یه بستنی برام می خری؟
برای اولین بار تو زندگیم با کمال میل گفتم : آره بابا...
" لطفا سی دی سوم را درون دستگاه بتپانید "
********
خوب بریم سراغ عکس این سری که فکر کنم توضیح لازم نداشته باشه...


من قهرم : امروز پنج تا اسیر لبنانی و دویست تا شهید لبنانی ، با دو تا جنازه اسرائیلی تعویض شدن. کاری ندارم که اسرائیل با این کارش به همه فهموند که به جنازه های آدماش ، بیشتر از آدمای زنده بقیه کشورا اهمیت می ده. نمی دونم می دونین یا نه؟ یه نماینده از کشور ما هم برای استقبال از اسرای لبنانی رفته بود لبنان. همه می دونیم وضع اونجا چطوره. آیا مردم ایران گوشت دم توپن؟ چرا باید با جون مردم بازی بشه و یه نفر رو برای استقبال بفرستیم؟ تا کی با جون مردم تبلیغات کنیم؟

********
خ.ن.ب.د.ز1 : به لطف دعای شما عزیزان ، هم حال عروس گلم خوب خوبه ، هم حال مادر بزرگ اون یکی عروسم. عروسم از بیمارستان مرخص شده و مادر بزرگ اون یکی عروسم هم پنجشنبه مرخص می شه( البته همون پنجشنبه. یعنی الان دیگه مرخص شده). از همه تون بخاطر دعاهاتون ممنون. دست همه تون رو هم می بوسم.
خ.ن.ب.د.ز2 : تو در بنگاه مردم می فریبی من روی منبر ، این به اون در...
خ.ن.ب.د.ز3 : شصت کیلو بایت دیگه هم از حجم قالب کم کردم.
خ.ن.ب.د.ز4 : شرمنده که یکم دیر شد آپم. خطا خراب بود اینجا. هنوزم خرابه.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فرهنگ ایرانی(قسمت اول)
طبق معمول وقتی از سرکار رسیدم خونه ، بچه م بهم گیر داد که : بابایی... بلیم بازال.
گفتم : خودتو لوس نکن درست مث آدم حرف بزن که حوصله ندارم.
گفت : مرسی اخلاق. منو ببر بیرون.
یه نگاه به خانمم انداختم. دیدم مثکه بچه دقش داده. با التماس نگاهم کرد که بچه رو ببرم و یه دوریش بدم.
بچه به بغل راه افتادم و از خونه زدیم بیرون. همینکه پامو از در خونه گذاشتم بیرون ، دیدم باز سر و صدای دعوا از خونه حاجی میاد. کار همیشه شون بود. هفته ای شیش روز دعوا داشتن. یعنی حاجی زنشو کتک می زد. هر وقت که بد مستی می کرد ، ما این مکافاتو داشتیم. بچه م ازم پرسید : بابا چرا حاجی زنشو می زنه؟
گفتم : بابا جون کی گفته حاجی زنشو می زنه؟ اینا همدیگه رو مشت و مال می دن. آخه حاجی و خانمش ، هر دو ورزشکارن.
گفت : چه ورزشی؟
گفتم : دو میدانی. وقتی روزا زنه دنبال حاجی می دوئه ، شبا حاجی دنبال زنه.(نکته کنکوری)
بعدشم قبل از اینکه یه سوال دیگه بپرسه ، گذاشمش زمین و دستشو گرفتم و راه افتادیم. تا رسیدیم سر کوچه ، دیدم دعواس. داد و بیداد و فحش و کتک کاری. مردمم که قربونشون برم ، جای اینکه جدا کنن ، ایستاده بودن تماشا و تشویق. بچه م پرسید : بابایی؟ این حرفایی که اینا به هم می زنن ، معنیش چیه؟ خواهرتو...
نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم : بابا اون آقا پیرهن مشکیه رو می بینی؟ همونی که رو سینه و کمرش گل مالیده آ (نکته کنکوری). اون می خواد با خواهر اون یکی ازدواج کنه.
پرسید : پس چرا دعوا می کنن با هم؟
گفتم : دعوا نیس که. نشنیدی می گن جنگ اول بهتر از صلح آخره؟ اینام دارن با همدیگه صحبت می کنن. مثلا این آقا می گه خواهرتو می خوام باهاش ازدواج کنم. منتهی چون ریش و سبیلاش بلنده(نکته کنکوری) ، صدا قشنگ از بینشون بیرون نمیاد.
یه دفه یکیشون یکی از اون فحشا داد دوباره. تا بچه م اومد بپرسه چی گفت ، سریع گفتم : این آقاهه که یه لباس بلند قهوه ای پوشیده(نکته کنکوری) ، می خواد قسمتای مختلف بدنش رو بده به کسایی که بهش احتیاج دارن. مثل اینکه خواهر اون آقا پیرهن مشکیه نیاز به یه چیزی داره. این آقاهه می خواد عضوشو(!!!) بده به خواهر اون یکی. ولی طرف قبول نمی کنه.
گفت : پس امر خیر که می گن اینه؟
گفتم : آره بابا.اصل امر خیر همینه. این مردمم که می بینی ایستادن و تماشا می کنن ، می خوان ثواب ببرن. بریم تا پارک(!!!) تعطیل نشده...
" لطفا دیسک دوم را درون دستگاه بتپانید "
********
خوب بریم سراغ عکس این سری که یه تصویر سیلوئت از یه شخصیت معروفه که شما باید بگین کیه



من قهرم : بودن یا نبودن... مسئله این است
********
خ.ن.ب.د.ز1 : عروس گلم تو بیمارستانه. ترو خدا واسه سلامتیش دعا کنید.
خ.ن.ب.د.ز2 : قرار نبود اینقدر سریع آپ کنم.ولی بیمارستان رفتن عروسم ، باعث شد بخاطر التماس دعا هم که شده آپ کنم.
خ.ن.ب.د.ز3 : محض اطلاع اون دسته از دوستایی که نمی دونن بگم که "سیلوئت" به تصویری گفته می شه که بدون نور گرفته شده باشه. یعنی توی عکس نوری نباشه.

خ.ن.ب.د.ز4 : مادر بزرگ اون یکی عروسمم دیشب بردن بیمارستان. لطفا واسه سلامتی اونم دعا کنید.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
مداد ورزشی
با خبر شدم که یه دانشمند ایرانی "مداد ورزشی" اختراع کرده. بخاطر همین رفتم سراغشو باهاش یه مصاحبه انجام دادم.
شرح این مصاحبه رو نوشتم که می تونین بخونین.
آقای احمری نژاد ضمن سلام و خسته نباشید و تبریک به مناسبت این موفقیت ؛ لطفا کمی در مورد خودتون بگین.
احمری نژاد : به نام خدا. حمود احمری نژاد هستم.
نمکپاش : همین؟
احمری نژاد : نگفتی در مورد خونواده م هم بگم.
نمکپاش : بسیار خوب. کمی در مورد این اختراع و همینطور مشوقهاتون در این موفقیت توضیح بدید.
احمری نژاد : من جا داره اول از تمام مسئولان کشوری و لشکری بخاطر حمایت های بی دریغشون تشکر کنم. همینطور از تمام شهدای انقلاب اسلامی که با دعاهای خودشون منو شارژ روحی کردن.
نمکپاش : بله. ممنون. حالا می شه در مورد اختراعتون صحبت بفرمایین؟
احمری نژاد : بله. در حقیقت قیمت هر "مداد ورزشی" فقط پنجاه تومن گرونتر از مدادای معمولی تموم می شه. که اگر به تولید عمده برسه ، این تفاوت قیمت به شصت تومن می رسه که در نوع خودش یه رکورده.
نمکاش : چرا اسمشو "مداد ورزشی" گذاشتین؟ در حقیقت ازتون می خوام وجه تمایزش رو با مدادای معمولی بگین.
احمری نژاد : بله. تفاوت عمده ای که در ساخت این مداد به کار رفته ، در حقیقت مربوط به نوک مداد و همینطور پاک کن اونه. همونطور که می دونین ، در مدادهای معمولی ، نوک مداد در سمت پایین قرار داره و پاک کن اون ، در سمت بالا. در "مداد ورزشی" ما جای این دو قسمت رو عوض کردیم. یعنی نوک مداد رو بالای مداد (جای پاک کن) گذاشتیم و پاک کن رو پایین مداد (جای نوک) قرار دادیم. همین جابجایی به ظاهر بی اهمیت ، بازدهی بالایی داره. یعنی هر وقت یک نفر بخواد با مداد بنویسه ، چون جای نوک و پاک کن برعکسه ، در نتیجه مداد رو برعکس دستش می گیره. طبیعتا با پاک کن نمی شه نوشت. پس مجبور می شه مداد رو سر و ته کنه. همینطور در مواقعی که می خواد یه نوشته رو پاک کنه ، باید همین کارو انجام بده ؛ که به مرور باعث قوی تر شدن عضلات دست و از اون مهمتر سلامتی جسمی می شه.
نمکپاش : بله. و هزینه این طرح عظیم رو چه کسی تقبل کرده؟ خودتون؟
احمری نژاد : نخیر. از اونجا که این طرح ، یه طرح ملی و همگانی و البته زود بازده بود ، هزینه اون رو صندوق ذخیره ارزی کشور متقبل شد.
نمکپاش : ممنون آقای احمری نژاد ، که در مصاحبه ما شرکت کردین.
احمری نژاد : منم ممنونم. هم از شما که ارزش طرح منو دونستید و هم از همه مردم که از طرح من حمایت کردن.
********
خوب بریم سراغ عکس که بازم حماسه آفرینی گروهی(گفتم گروهی آ... نگفتم همه)دختر ایرونی رو نشون می ده. حال کنین انعطاف و نرمی بدن رو...



من قهرم : از من نشنیده بگیرین ولی ظاهرا در ادامه کم شدن و قط شدن سوبسید مواد مصرفی ، و همینطور گرونتر شدن اونا ، نوبت به نون رسیده. ظاهرا قراره قیمت نون از 125 ریال به 250 ریال برسه. بازم نرمی و انحنای کمر قشر فقیر جامعه بیشتر می شه و بازم گردن قشر مایه دار جامعه کلفت تر. قبلام گفتم. من می گم ولی شما نشنیده بگیرین.
********
خ.ن.ب.د.ز1 : خاله مینا رو که یادتونه. یه وبلاگ جدید زده با اسم بر باد رفته. تبریک
خ.ن.ب.د.ز2 : پیشی کوچولو هم دوباره به خونه خودش برگشت. تبریک.
خ.ن.ب.د.ز3 : بازم بخاطر رفاه حال شما وبلاگ رو سبک تر کردم. کل تبلیغات متنی رو برداشتم که وبلاگ زودتر لود بشه. ببینین چطوره؟
خ.ن.ب.د.ز4 : اینقدر که من به فکر شمام و هی قالب وب رو سبک تر می کنم شمام به فکر من هستین؟ بابا چهار تا دونه کلیک کنین رو این تبلیغات. بهتون قول می دم اولین واریز پول که صورت بگیره تمام تبلیغات رو از این وبلاگم برمی دارم. حالا ببینم کلیک می کنین یا نه؟

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
عمه ( قسمت سوم )
یعنی در حقیقت عمه ها ( خواهر شوهرها ) یاد گرفتن که دیگه فقط ، بند رو کمی شل کنن و باقی قضایا رو از دور نگاه کنن( اگه داستان شل کردن بند رو نمی دونین ، به آخر مطلب مراجعه کنین.)
البته اینم باید بگم که همه عمه ها ( خواهر شوهرهای سابق) اینطوری نیستن. کاملا مشخصه. مثل همین خانمایی که دارن این مطلب رو می خونن... این خانما اصلا و ابدا اینجوری نیستن ، بلکه بسیار بسیار بدترن...

داستان شل کردن بند :
می گن یه روز یه مردی ، شیطان رو می بینه و ازش می پرسه : " شیطان تو چطوری این همه فتنه به پا می کنی؟"
شیطان می گه : " تماشا کن."
و می ره طرف یه خونه که تو حیاطش یه بز رو با طناب بسته بودن. طناب بز رو یکم شل می کنه و برمی گرده پیش مرده. یکم که می گذره ، با حرکات بزه ، بند آزاد می شه و بزه هم ، خوشحال از آزادی ، شروع می کنه به دویدن و حین دویدن ، می خوره به کوزه آب همسایه ، که گوشه حیاط بوده ؛ و کوزه می افته و می شکنه. پسر بچه همسایه که اینو می بینه ، شروع می کنه به زدن بزه.
زن صاحب بز با صدای "مع مع" بز میاد تو حیاط و تا می بینه پسر همسایه داره بزشون رو می زنه ، شروع می کنه به زدن پسر بچه همسایه. مادر پسر بچه هم ، با صدای گریه و داد و بیداد بچه ش میاد تو حیاط و با زن همسایه درگیر می شه.
تو این حین و بین ، مردای دو تا خونواده هم می رسن و بعد از فهمیدن قضیه ، با هم درگیر می شن. و چیزی نمی گذره که ماجرا ، تبدیل به یه دعوای مفصل طایفه ای می شه.
شیطان به مرد که با تعجب داره به دعوا نگاه می کنه می گه : " می بینی؟ من فقط بند رو شل کردم..."
********
بریم سراغ عکس این سری که بعدش کلی حرف دارم...



من قهرم : معاون فرهنگی و امور دانشجویی استان زنجان اقدام به تجاوز به یه دختر دانشجو کرد. تو آپ قبلیم لینک داونلود کلیپش رو معرفی کرده بودم. ولی می خوام بدونم چرا یه پیرمرد مفنگی که احتمالا متاهل هم هس ، اقدام به یه همچین کاری می کنه. آیا بخاطر خفقانیه (که به ادعای بعضیا) تو کشور ما هس؟ آیا یه پیرمرد نیاز به یه همچین کاری داره؟ من اصلا نمی خوام اون دختر دانشجو رو بی گناه جلوه بدم ، چون از ظاهر قضیه بر میاد که با میل خودش رفته تو اون اتاق. ولی آیا اسمی جز بیماری روانی و مرض شهوت می شه روش گذاشت؟ آیا زیر بنای علمی و دانشگاهای ما بمب ساعتی ای نذاشتن که لحظه به لحظه داره به انفجار نزدیکتر می شه؟ آیا علم بیشتر باعث ابتذال بیشتر می شه؟ تو دانشگاه خودمون وقتی از حدود شیشصد تا دانشجو من جمله خودم آزمایش ایدز به عمل اوردن ( حدود دو سال پیش ) جواب آزمایش هشتاد دانشجو مثبت بود. و حدود سیصد نفر مشکوک به ایدز بودن. بمب ساعتی داره به ثانیه صفر می رسه. وای به حال نسل بعد...
********
خ.ن.ب.د.ز1 : در مورد قضیه انجمن وبلاگ نویسان و توهین و بی ادبی میرتل و راحی به خودم می خواستم بنویسم که پشیمون شدم و در نتیجه حذف شد
خ.ن.ب.د.ز2 : در مورد وبلاگ دهکده وبلاگ نویسان و دزدی ادبی خان دایی از خودم می خواستم بنویسم که بخاطر شخصیت بالا و محترم کدخدا حذف شد
خ.ن.ب.د.ز3 : در مورد حورا و مطلبی که با دزدی ادبی میرتل از خودم توی انجمن وبلاگ نویسان گذاشته بودم می خواستم بنویسم که بخاطر احترام به حورا و شخصی بودن این مطلب ، حذف شد
خ.ن.ب.د.ز4 : فقط همینو می گم. یه وبلاگی هس که فکر کنم خیلی از شماها باهاش آشنایین. یه وبلاگ که طنز اجتماعی کار می کنه بیشتر. یه مدته کاراش داره قوی می شه. من خودم می رم و مطالبش رو می خونم. فکر می کنم شمام اگه یه بار بخونین ، خواننده دائمیش می شین. اسم وبلاگش هس : لطفا گوسفند نباشید.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com