تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
سربازی (قسمت اول)
بعد از دوازده سال جون کندن و خر زنی و کلاس تقویتی و جبرانی و دستمال دست گرفتن ووو یه برگه دادن دستم که : اینم دیپلم موقت. برو یه سال دیگه بیا اصلیشو بگیر.
آقا کیف کردم. با دمم گردو شکستم. اینم بگم که با دم ، گردو شکستن خیلی سخته آ ؛ ولی من اینقدر محکم می زدم که گردوئه می شکست.
خوشحال و خجسته رفتم سه تا دفترچه گرفتم. دو تا دفترچه کنکور و یه دفترچه خدمت مقدس سربازی.
دفترچه دانشگاه سراسری رو بعد از دو ماه پرس و جو و سوال و جواب از مامان نمکی و بابا نمکی و دختر اون همسایه و پسر این همکار بابایی پر کردم و دفترچه دانشگاه آزادم با یه مشورت با خواهر بزرگه پر کردم و دفترچه خدمتم انداختم جزو روزنامه باطله ها ، تو کابینت آشپزخونه.
وقتی نتایج کنکور اومد ، دیدم نخیر... بسیجی که نبودم ، خانواده شهید و جانبازم که نبودم ، بابامم شکر خدا حتی ربع ساعت سابقه جبهه و پشت جبهه و حتی اینور اونور جبهه رو نداره ؛ اونوقت بود که دوباره گذرم افتاد به آشپزخونه.
یواشیکی بدون اینکه مامانه وباباهه و خواهر بزرگه بفهمن ، رفتم سراغ کابینت روزنامه های باطله و دفترچه خدمت.
درش اوردم و قایمش کردم زیر لباسم و پریدم تو اتاقمو شروع کردم دفترچه رو خوندن و فحش دادن و پر کردن و لعنت فرستادن.
بعدشم دفترچه رو پر کردم و فرستادم و شروع کردم همه جا چو انداختن که : "آره... دانشگاه سراسری قبول شدما ، ولی رشته ش گلابی بود ؛ بخاطر همین می خوام برم خدمت. آخه پزشکیم شد رشته؟؟؟ دانشگاه آزاد البته رشته دلخواهمو قبول شدم."
وقتیم که ازم می پرسیدن کمه :"چرا پس می خوای بری خدمت؟ برو آزاد..."
نمی ذاشتم حرفشون تموم بشه و می گفتم : "من؟؟؟ من برم دانشگاه آزاد؟ پسر بابا نمکی بره دانشگاه آزاد؟"
هر کی هم که جرات می کرد و می پرسید :"حالا رشته مورد علاقه ت چی بود؟" سریع می گفتم :" هنوز تو ایران نیومده..." و بعدشم سریع حرفو عوض می کردم.
روز اعزام رسید و ما رو مث یه گله گوسفند ریختن تو اتوبوس و سفر به شهر اشباح شروع شد...
"لطفا سی دی دوم را درون دستگاه بتپانید"
********
خوب. بریم سراغ عکس این سری...

من قهرم :آقا بیا. امروز تولدته. فردا هم تولد یه روزگیته. آقا بیا که ما همه بندگان خوب خدا شدیم تا زمینه ظهورت آماده بشه. آقا بیا که ما نه دروغ می گیم ، نه مال مردمو می خوریم ، نه به ناموس همدیگه چشم داریم ، نه دنبال همسر مردمیم ، نه تظاهر می کنیم ، نه ریا می کنیم ، نه از بیت المال می خوریم ، نه دزدی می کنیم ، نه آدم می کشیم و نه هیچ کار بد دیگه. آقا ما هم خمس می دیم ، هم ذکات می دیم ، هم به فقرا کمک می کنیم ، هم صله رحم انجام می دیم. آقا ما صله رحمو بخاطر چشم و همچشمی انجام نمی دیم آ. آقا می گفتم. هم عبادت می کنیم. آقا ما هر چی تو و خدات بگی گوش می کنیم. با جون و دل. آقا کاشکی نیای. اگه بیای سرشکته می شی. نمی خوام کافرا بهت بگن : بیا... اینم مسلمونات. اینم پیروات. آقا... ترو خدا نیا...
********
خ.ن.ب.د.ز1 : مطلب "ذبیح الله منصوری" ظاهرا اونطور که باید جا نیفتاد. بخاطر همین بی خیال قسمت دومش شدم. پیشنهاد می کنم هر کسی می خواد با ترجمه های این نویسنده آشنا بشه ، کتاب " جراح دیوانه" رو با ترجمه و اقتباس!!! همین مترجم خوب کشورمون بخونه. "جراح دیوانه" زندگینامه "فردیناند زائر بروخ" نابغه جراحی جهانه که در آخر عمر دچار جنون می شه و مریضاشو به طرز فجیعی می کشه.
خ.ن.ب.د.ز2 : اون عروسی که گفتم عروسی خودم نبود. دو تا از خانمای نت قراره عروسی کنن ، البته با هم نه آ. این کارا کار خارجیاس. هر کدوم قراره با یه آقا ازدواج کنه. "ن" با "س" و "ن" با "پ".
خ.ن.ب.د.ز3 : یه سوال. اگه مهدی ظهور کنه ، کجا رو واسه قایم شدن انتخاب می کنی؟ لطفا جواب بده.
خ.ن.ب.د.ز4 : یکی از دوستان ، می خواد یه جورایی در مورد "هم*جنس*بازی" تحقیق کنه. از من خواسته که نظر شماها رو بپرسم. دوس دارم صادقانه بگین به نظر شما هم*جنس*بازی بیماریه یا نه. اصلا طبیعیه یا نه. و همینطور نظرتون در مورد یه فرد هم*جنس*باز چیه؟ صادقانه هر چیزی که دارین بگین. فقط خواهش می کنم در انتخاب کلمات دقت کنین که به کسی توهین نشه. مرسی.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
ذبیح الله منصوری
خدا بیامرزه "ذبیح الله منصوری" مترجم قدیمی کشورمون رو. نمی دونم چیزی از ترجمه هاش خوندین یا نه؟ ولی بهرحال مهم نیس. یه توضیح کوتاه در مورد ترجمه هاش می دم و بعد می رم سراغ اصل مطلب.
خدا بیامرز "ذبیح الله منصوری" عادت داشت برای اینکه مطلب کاملا برای خواننده جا بیفته ، هر جایی که فرصت گیر می اورد ، تا می تونست ، اطالاعات شخصیشو به خورد خواننده می داد ، و البته روی جلد کتاباش هم همیشه می نوشت : "ترجمه و اقتباس : ذبیح الله منصوری". یعنی مثلا یه کتاب صد و ده صفحه ای رو تبدیل می کرد به سیصد و سی چهل صفحه "ترجمه و اقتباس"!!!.
مثلا ترجمه می کرد : "آنروز آغا محمد خان قاجار ، صبحانه کره و عسل خورد." بعد شروع می کرد طرز تهیه کره از شیر و روش زنبور داری رو برای خواننده توضیح دادن . و گفتن اینکه مثلا زنبور عسل از شیره چه گلی خوشش میاد و عسل چه خاصیتی داره و اینکه "لوئی چهاردم" تا صب به صب با صبحانه ش عسل نمی خورد ، تاجگذاری نمی کرد!!!"...
حالا من می خوام با کسب اجازه از روح مرحوم این مترجم بزرگ (که واقعا "اقتباسی" که وارد به آثار نویسنده ها می کرد ، لذت خوندن "ترجمه "ش رو دوبرابر می کرد) یه طنز در مورد یکی از ترجمه هاش بنویسم. ضمنا اینم بگم که نهایت سعیمو می کنم که از ادبیات و تکیه کلامای خود اون مرحوم استفاده کنم.
نکته : "ذبیح الله منصوری" عادت داشت اسمهای خاص (افراد یا اماکن) رو توی پرانتز بذاره و در ضمن به هیچوقت توی ترجمه هاش از کاما (ویرگول) استفاده نمی کرد.

وقتی متفقین (برلن) را محاصره کردند و (آدولف هیتلر) پیشوای آلمان نازی شکست خود را مسلم دید به آجودان مخصوصش وصیت کرد که او را با هفت تیر بکشد و جسدش را بسوزاند.
هفت تیر نوعی اسلحه کمری بود که در کارخانه (برنو) ساخته می شد و در واقع یک نوع اسلحه آتشین به شمار می رفت.
سابق بر این کسانی که در جنگها شرکت می کردند معمولا برای کشتن افراد از اسلحه آتشین از قبیل (دولول) (ساچمه ای) و (روندل) و تفنگی معروف به (تفنگ حسن موسی) استفاده می نمودند.
اما چرا این تفنگ به نام (حسن موسی) معروف شده بود؟ برای اینکه تفنگ (حسن موسی) تفنگی بود دراز و یک تیر که سازنده اش مردی بود به نام (حسن موسی). یعنی (حسن موسی) نامی این تفنگ را می ساخت و چنانچه (حسن موسی) این تفنگ را نمی ساخت کس دیگری نبود که بجای او بسازد. چون اگر بود و می ساخت دیگر آن تفنگ به (تفنگ حسن موسی) معروف نمی شد و معروفیت (تفنگ حسن موسی) بخاطر اسم سازنده آن است که همان (حسن موسی) بود. مثل (تار یحیی) که تاری بود خوش صدا معروف به (تار یحیی) و این تار را (یحیی) نامی می ساخت و به نام خودش معروف بود و اگر دیگری این تار را می ساخت به نام خود سازنده اش معروف می شد نه نام (یحیی).
هنوز هم (تار یحیی) از همه تارها بهتر و خوش صدا تر است و قیمتش نسبت به سایر تارها گرانتر.
چون تاری که (یحیی) می ساخت هیچکس نمی توانست بسازد بسیار تار خوش صدایی بود و تاری که مرحوم (درویش خان) از آن استفاده می کرد همین (تار یحیی) بود و آن شبی که درشکه (درویش خان) با اتومبیل جوانی فکلی تصادف کرد و مرد با (تار یحیی) می فت تا در مجلسی هنرنمایی کند ولی اجل مهلتش نداد و فوت شد. یعنی اگر اجل مهلتش می داد سالهای بعد هم زنده می ماند و تار می زد و و شاید هم شاگردان بسیار دیگری تربیت می کرد. ولی در آن شب اتومبیل آن جوانک با درشکه (درویش خان) تصادف کرد و او به قتل رسید و اگر درشکه (درویش خان) با اتومبیل جوانک تصادف نمی کرد او به قتل نمی رسید.
همانطور که قبلا گفتم (هیتلر) وصیت کرده بود بعد از مرگ جسدش را بسوزانند تا به دست دشمنانش که متفقین باشند نیفتد.
البته در دین مقدس ما سوزاندن جسد جایز نیست و ما اجساد رفتگان خود را دفن می کنیم ولی سوزاندن جسد در بعضی ادیان...
********
خوب بریم سراغ عکس این سری...


من قهرم : کاردار جدید سفارت برزیل تو ایران پیرهن شماره ده تیم فلامینگوی برزیل رو با امضای تمام بازیکنای این تیم ، به صورت افتخاری تقدیم دکتر کرد. یعنی چی آخه؟ فقط می خوام بدونم این خبر چرا باید اینقدر تو خبرگذاریای دولتی ما انعکاس پیدا کنه؟ خوب دستش درد نکنه. حتما از دکتر خوشش اومده و تقدیم کرده. روی این قسمتش بحث ندارم. بحث من روی انعکاس خبری این قضیه س. می خوام بدونم چرا؟ اسم این کار چی می تونه باشه غیر از "تحریف خبری"؟
********
خ.ن.ب.د.ز1 : البته مطلبم در مورد "ذبیح الله منصوری" خیلی طولانی تر بود ولی فکر کردم همینقدرم حق مطلبو ادا می کنه و بیشتر از این ممکنه باعث خستگی شما بشه. بخاطر همین جا تمومش می کنیم
خ.ن.ب.د.ز2 : بچه ها فکر کنم یه عروسی افتادیم.
خ.ن.ب.د.ز3 : برای شادی روح مرحوم "ذبیح الله منصوری" اگه دلتون خواست یه فاتحه بخونین. البته مجبور نیستین.
خ.ن.ب.د.ز4 : دلم برای ریرا تنگ شده. کجایی آبیر؟
خ.ن.ب.د.ز5 : وبلاگ پرشین موبایل آمادگی تبادل لینک رو داره. هر کسی مایله ، لینکش کنه و تو نظرات اعلام کنه تا سریعا لینکش کنم.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
روم به دیوار
تا به حال به معنی این تکیه کلام فکر کردین؟ خوب هر تکیه کلامی تو هر قومیتی یه معنی خاص می ده. حالا می خوام تو این پست ، معانی مختلف این تکیه کلامو از دید قومیتای مختلف بررسی کنم.
عرب : اصولا اعراب خوب و دوست داشتنی مملکت ما یه چیزی رو کم دارن و اونم ادبه. بین قوم عرب روم به دیوار به این معنیه : ریدم به هیکلت.
قزوینی : قزوینیای مملکت ما همیشه به نوازش مهمون معروف بودن. بین قزوینیا ، روم به دیوار ، به معنای نهایت لطف و مهمون نوازیه(نکته کنکوری).
ترک : ترکای عزیز مملکت ما کلا خیلی به مفهوم کلمات دقت می کنن. بخاطر همینم این همه در موردشون جوک گفته می شه. از حسودیشونه. روم به دیوار در بین قوم ترک ، به معنی زیباییه. مثلا وقتی یه نفر رو دیوار خونه ش یه قاب عکس خیلی قشنگ گذاشته باشه ، ترکای عزیز برای اینکه از اون قاب عکس تعریف کنن می گن : روم به دیوار. یعنی اینقدر این عکس قشنگه که می خوام همه ش روبروم باشه و بهش نگاه کنم.
لر : همونطور که می دونین از قدیم الایام ، تریاک لری معروف بوده. معمولا لرای عزیز ، وقتی یه مامور پلیس می بینن ، رو به دیوار می ایستن تا مامور قیافه تابلوشون رو نبیه. اینجاس که تکیه کلام "روم به دیوار" بین لرا معنی پیدا می کنه.
ترکمن : همونطور که می دونین ترکمنای عزیز این خاک ، به تیر اندازی و اسب سواری معروف بودن. "روم به دیوار" بین ترکمنای این مملکت ، به این معنیه : چشم بسته هم می تونم هدف رو بزنم.
تهرانی : همونطور که می دونین مردم تهران برای خودشون یه قومیت جدا از بقیه قائلن. یعنی خودشون رو جزو هیچ قومیتی نمی دونن و می گن : ما تهرانی هستیم. تکیه کلام "روم به دیوار" اصولا بین مردم تهران هیچ معنایی نداره و اصلا استفاده نمی شه(نکته فوق کنکوری).
اصفهانی : اصفهانیهای عزیز که همیشه به مقتصد بودن معروف بودن این تکیه کلام رو وقتی استفاده می کنن که بخوان بابت چیزی پول بدن. بعدش هم کلی استغفرالله و نعوذ به الله می گن و بعد پول می دن.
رشتی : رشتیهای عزیز ، که همه می دونیم به چی معروفن. به "اپن مایند" و روشن فکر و امروزی بودن(!!!). روم به دیوار بین رشتی ها اصولا وقتی معنی پیدا می کنه که آقای خونه ، سر زده وارد خونه بشه(نکته کنکوری).
مسئولین مملکتی : خوب همونطور که می دونین ما یه قومیت دیگه هم داریم. درسته که این قوم ، سابقه بقیه اقوام رو نداره ، ولی کلی معروفه. این قوم جدیدالتاسیس ، اساس کارش رو بر عیب پوشی دیگران گذاشته. اصولا هر کدوم از مسئولای مملکتی ما که بخواد به مقام بالاتری برسه ، رو به دیوار وایمیسه تا خیلی چیزا رو که باید ببینه ، نبینه. این تکیه کلام بین دولتمردای ما خیلی خیلی کاربرد داره و هر روز بارها و بارها استفاده می شه.
********
خوب بریم سراغ عکس این سری...



من قهرم : چن وقت پیش بود که با سر و صدا و تبلیغات زیاد بحث دستگیری اراذل و مبارزه با اوباش ، نقل محافل شد. تلویزیون مرتبا یه مرد هیکل گنده رو نشون می داد که با قمه به پلیسا حمله می کنه و پلیسا می گیرنش. سایتای وابسته به نظام ، زورگیرای سابق رو نشون می دادن که آفتابه به گردن کتک می خورن و می شکنن. روزنامه ها مرتبا از ضبط شدن محموله های مواد مخدر می گفتن. ولی من این عکسو براتون گذاشتم. دور نکته عکس یه خط قرمز کشیدم و فقطم یه سوال دارم. دستگیری اراذل با چه شدتی و به چه قیمتی؟
********
خ.ن.ب.د.ز1 : یادتونه یه مدت پیش بهتون گفتم قراره قیمت نون زیاد بشه؟ خوب شد. قیمت هر قرص نون از دوازده تومن رسید به بیست تومن. بهرحال بازم می گم. من می گم ولی شما نشنیده بگیرید.
خ.ن.ب.د.ز2 : اون دختر بچه هه به دنیا اومد. مبارکه. اسمشم گذاشتن شلم شوربا. خیلی وقته م هس به دنیا اومده. پنج مرداد تولد شلم شوربا یا همون شله قلمکار بود. تولدشو از همینجا بهش تبریک می گم.
خ.ن.ب.د.ز3 : دوستی با عنوان "ناهان نوحس" محبت کرده و برام نظر گذاشته. از اونجا که ازم خواسته نظرش رو به شما نشون ندم ، منم راز نگهداری می کنم. فقط چون آدرسی برام نذاشته که بهش جواب بدم ، مجبورم اینجا جوابشو بدم. البته نهایت سعیمو می کنم که جوری جواب بدم که فقط خودش متوجه بشه. دوست عزیزم ، این چیزی که دیدی اسمش تضاد نیس ، ارتباط با اقشار مختلف جامعه س. اون فرد خبر داشته که دارن ازش فیلم می گیرن ، پس چیز پنهانی نبوده. در ضمن ، مرام من اینجوریه ، دلیل نمی شه مرام همه اینجوری باشه. من سه تا وبلاگ متفاوت دارم برای ارتباط با سه تا قشر متفاوت جامعه. جوونام تفریح لازم دارن آ. من نمی دونم بده یا خوب ، ولی می دونم از بین بد و بدتر همیشه باید بد رو انتخاب کرد.

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فرهنگ ایرانی(قسمت سوم)
آنچه گذشت : داستان از این قرار بود که من بچه م رو برای تفریح بردم پارک. بعد از یه سری اتفاقات ، بچه م ازم خواست که براش بستنی بخرم و منم موافقت کردم...
ادامه داستان :
رفتیم طرف کیوسک گوشه پارک که براش یه بستنی بخرم. رفتم داخل کیوسک که دیدم از گوشه کیوسک سر و صدا میاد. یه صدایی مثل کشیده شدن پارچه روی پارچه ، یا...
تا دیدم(نکته کنکوری) ، دست بچه گرفتم و سریع از کیوسک کشیدمش بیرون. گفت : بابایی چی شد؟ بستنی...
گفتم : بابایی آقاهه گفت بستنیاش تموم شده.
گفت : تو که باهاش صحبت نکردی.
گفتم : بابایی صدا رو شنیدی؟
گرچه امیدوار بودم بگه نه ولی گفت : آره... صدای چی بود بابا؟
پشیمون شدم از سوالم. گفتم : ببین بابایی. این آقا فروشنده هه لاله. اشاره کردم که بستنی می خوام ، با ماژیک رو مقوا نوشت که نداره. این صداییم که شنیدی مال همین بود.
گفت : بابایی. آقاهه لال بود ، کر که نبود. چرا اشاره کردی؟
گفتم : عزیزم این آقاهه اتفاقا هم لال بود ، هم کر بود ، هم کور. بیا بریم بابا. بریم.
تا خواست گریه و زاری راه بندازه گفتم : از مغازه بیرون پارک برات می گیرم.
سریع دستشو گرفتم و از پارک اومدیم بیرون و رفتیم تو مغازه. یه پیرمرد تو مغازه بود. گفتم یه بستنی بده و تا خواستم پولشو بدم ، دیدم جیبمو زدن.
گفتم : نه آقا... بستنی نده.
دست بچه مو گرفتم و اومدم بیرون.
شروع کرد باز غرغر و گریه و زاری که چرا برام بستنی نگرفتی؟ تو قول داده بودی.
گفتم : بابایی بهت که گفتم. همه مردم ایران خیرخواه و نیکو کارن. منم جزو همین مردمم دیگه...
********
بریم سراغ عکس این سری ، که من قهرم هم در همین مورده...


من قهرم : یک، دو، سه... صد و بیست و سه، خیلی آسونه. شبیه ده، بیست، سی، چهله. حتی کوچولوها هم بلدن. اولین سوراخ تلفن رو می چرخونن بعد دومی رو بعد سومی. خیلی حال میده. نه؟
اولی بعد دومی بعد سومی... الو... سلام.
- سلام. بفرمایین.
- همیشه دلم می خواست تو ایران همچین شماره اي وجود داشت.
- بله؟
- مثل کانادا.
- امرتون؟
- خواستم بگم خوب شد که همچین شماره اي...
- امر دیگه اي ندارین؟
- چرا.
- بفرمایین.
- من بچه بودم یعنی... قبلنا بچه بودم...
- مثل همه.
- قبلا دلم می خواست زنگ بزنم...
- این شماره واسه شکایت بچه هاست.
- اوهوم.. منم قبلا...
- شما می تونین با یه مشاور تماس بگیرین.
- خانم؟
- بله؟
- بچه ها خیلی باهاتون تماس می گیرن؟
- هنوز نه. تازه راه افتاده یم.
- چی می گن؟ وقتی زنگ می زنن چی می گن؟
- خب... شاکین. گاهی گریه می کنن.
- از کی شاکین؟ از پد...
- از کسی که کتکشون می زنه. معمولا از ما...
- منم می خواستم شکایت کنم من قبلا بچه...
- بله گفتین قبلا بچه بودین.
- شما هم گفتین مثل همه.
- ام... خب... چه فرقی می کنه؟ بالاخره شما هم قبلا... باشه بگین من گوش می دم. از کی شکایت دارین؟
- از پ...
- صبر کنین یه شرطی داره.
- چه شرطی؟
- شماره تون رو بدین تا بعدش من... یعنی بعدش من به شما زنگ بزنم منم می خواستم... می خواستم از کسی شکایت کنم.
- صداتون چه کوچولو شد.
- خب...
- شما یه دختر بچه این؟
- نه الان نه.
- کتک می خوردین؟
- هر روز...
- می خواین بیایین اینجا؟
- فکر کنم... فکر کنم آره.
- دارین گریه می کنین؟
- ا... آره.
- آدرسم رو می نویسین؟
- ا...آره...
********
خ.ن.ب.د.ز1 : شرمنده که "من قهرم" این سری طولانی شد و یه مقدار متفاوت. نمی تونستم نسبت به موضوع بی تفاوت باشم و در ضمن نمی تونستم کوتاه تر از این بنویسم.
خ.ن.ب.د.ز2 : به گفته خیلیا من آدم سنگدلی هستم. حالا بخاطر کار تو اورژانسه یا ذاتیه ، نمی دونم. ولی کودک آزاری منو ناراحت می کنه. بخصوص اگه دختر بچه باشه. من عاشق دختر بچه هام.
خ.ن.ب.د.ز3 : بابا چتونه بخاطر یه عکس مث مورچه های گوشت خوار ریختین سرم؟ بابا اگه عکس آپ پیش عجیب و غریب نبود و مشکلی نداشت که تو وبلاگ نمی ذاشتمش. عکسو گذاشتم تا بگم منم مخالفم.
خ.ن.ب.د.ز4 : دو روز دیگه یه بچه به دنیا میاد. بیاید همه با هم تولدش رو تبریک بگیم. اگه کسی اسم مناسبی براش سراغ داره بگه. بچه هه دختره.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com