تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
ایول آقاجون (قسمت دوم)
آنچه گذشت : یه مدتی بود که رفتارای آقاجون خیلی مرموز شده بود. حسابی شاد و شنگول بود و سحرخیز شده بود. هر کسی یه فکری می کرد. تا اینکه قرار شد من ته و توی قضیه رو دربیارم و به بابام و مامانم بگم. بابام قول داد اگه بفهمم قضیه چیه برام یه موتور بخره و مامان نمکیم قول داد اگه بفهمم قضیه چیه و اول به اون بگم ، دیگه بهم گیر نده...

فردا صب اولین مرحله ماموریتمو شروع کردم. رفتم در اتاق آقاجونو در زدم. آقاجون خیلی شنگول گفت : بیا تو عزیزم. کی هستی تو؟
منم تند گفتم : مسواکم... مسواکمو مسواکم... خوب و تمیز و پاکم... برای کرم دندون... دشمن سینه چاکم...
معمولا اینجور وقتا جشن پرواز دمپایی های آقاجون شروع می شد که مث فانتوم می اومدن طرفم. ولی ایندفه آقاجون شروع کرد خندیدن. اینقد خندید که دندون مصنوعیش از دهنش پرت شد بیرون و افتاد رو دفتری که جلوش باز بود.
خودمو سرگرم باز کردن بند کفشام نشون دادم. البته خیلی زود فهمیدم که چقدر احمقانه خودمو به اون راه زدم. آخه دمپایی پام بود!!.
بهرحال وقتی آقاجون دندوناشو دوباره سرجاش گذاشت ، رفتم تو اتاقش و یه سلام کردم به بلندی لوله اگزوز موتوری که دیشب خوابشو دیده بودم : سلاااااااااااااام آقاجون گلم.
آقا جون لبخند زد و گفت : سلام رفیق. چطوری یا نه؟
گفتم : "یا نه" آقاجون. شما چطوری یا بهتری؟
آقا جونم کم نیوورد و گفت : "یا بهترم"
ای داد و بیداد. انگار جدی جدی اوضاع آقاجون خیلی وخیم شده بود آ. نکنه آبجی نمکی راس می گفت و... . نه. حتی نمی تونستم بهش فکر کنم. یعنی اگه الکی خودمو امیدوار می کردم و بعدش می فهمیدم آقاجون هیچ مرضی نداره ، ممکن بود از ناراحتی سکته کنم. بخاطر همین فکرشو از سرم دور کردم و رفتم کنار آقاجون نشستمو دستمو انداختم دور گردنش.
یه نگاه به دستم کرد. فهمیدم زیادی تند رفتم. شروع کردم موهای رو شونه ش رو پاک کردن. بعد گفتم :"آقاجون موهاتون می ریزه آ. یه شامپوی خوب دارم که اگه بخواین... "
بعد یه نگاه کردم به کله ش که مث کف دستم صاف و بی مو بود. یادم افتاد که از ده دوازده سال پیش تا حالا یه دونه مو هم رو سر آقاجون ندیدم.
آقاجون یه نگاه به من کرد و یه دفه خندید و گفت : "آره باباجون. می دونم. بخاطر همین امروز رفتم این کلاه گیسو گرفتم. ببین بهم میاد؟"
بعد یه کلاه گیس مشکی با موهای لخت گذاشت سرش. راستش جرات نداشتم بخندم وگرنه با تموم وجود می خندیدم. آخه ریش و ابروهای آقاجون سفید بودن و فرفری.
گفتم :" معرکه س آقاجون. دیگه فقط باید فکر یه زن باشیم واسه ت ."
معمولا اینجور وقتا باید داد آقاجونو تحمل می کردم. ولی ایندفه وضع فرق کرد. آقاجون یه لبخند مهربون بهم زد و گفت :" قربون تو نمکپاش گلم برم که فقط تو به فکر آقاجونتی. از قدیم تو رو بیشتر از بقیه نوه هام دوست داشتم عزیزم." بعدشم یه دستی به سرم کشید و یه اسکناس صدتومنی چروک از تو جیب جلیقه ش در اورد و داد بهم.
راستش نمی دونم من زود پیشرفت کردم یا آقاجون خیلی عقب مونده س ، ولی به نظر من با صدتومن فقط می شد یه دونه آدامس موزی خرید.
بهرحال تقریبا به نتیجه رسیده بودم. آقاجون عاشق شده بود!!!.
تصمیم گرفتم خیلی سریعتر از چیزی که نقشه شو کشیده بودم برم سر اصل مطلب :" حالا آقاجون طرف کی هس؟ خوشگل هس یا نه؟ از این زنای بدهیکل و قدکوتاه که... "
یه دفه چشمای آقاجون شد کاسه خون. شروع کرد دوروبرش رو نگاه کردن که مث فشنگ از اتاقش زدم بیرون. تا در اتاقشو بستم ، شنیدم که یه چیزی محکم خورد به در و خرد شد. از صداش مشخص بود که چیز گرون قیمتی بود. پشت بندشم صدای آقاجونو شنیدم که :" کره خر پدرسگ خوشت میاد یکی در مورد ناموس خودت اینجوری حرف بزنه؟ عمه..." یه دفه انگار یادش افتاد که عمه من می شه دختر خودش. این بود که باقی حرفشو خورد و هیچی نگفت.
کارم تموم شده بود. رفتم سمت خونه خودمون که اونور حیاط بود. از ده قدمی خونه ، صدای دعوای بابا و مامانو شنیدم. مامان نمکی داشت به بابانمکی می گفت :"... با اون بابای کچلت که معلوم نیس چه دردشه. فقط مکافاتش مال ماس. حسرت خوابیدن تا ساعت هشتو به دلم گذاشته. انگار تو خودش کرنومتر کار گذاشته که نمی ذاره یه ثانیه از پنج بگذره..."
همینجور که داشتم به حرفاش گوش می کردم رفتم تو اتاق. هنوز داشتن جروبحث می کردن. صداشون داشت بالا می رفت که یه دفه پریدم وسطشونو دستامو مث داورای ورزش بوکس از هم باز کردم و تند گفتم :"آقا جون عاشق شده"...

" لطفا سی دی سوم را درون دستگاه بتپانید "
********
خوب. بریم سراغ عکس تا بعد...



من قهرم : بی انصاف نباشیم. فکر می کنم تو جریان رسوایی آقای کردان ، ما یکم بیش از حد به احمدی نژاد گیر دادیم. کردان کسی بود که چن سال با مدرک دکترای جعلی تو صدا و سیما معاون لاریجانی بود. کردان چن سال عضو هیئت علمی و استاد دانشگاه بود. مث اینه که من یه نفرو ببینم که سرکلاس دانشگاهه و داره به دانشجوها درس می ده. خوب می گم حتما استاد دانشگاهه. دیگه شک نمی کنم که مدرکش جعلیه. نمی خوام از کسی دفاع کنم ، ولی فکر می کنم یکم می تونستیم منصفانه تر فکر کنیم.
********
خ.ن.ب.د.ز 1 : بله. حورا خانم تشریف اوردن ایران و... . ببخشید مزاحم شدم.
خ.ن.ب.د.ز 2 : یکی از دوستان ، که نمی دونم کیه ، ظاهرا همیشه مطالبم رو می خونده و چیزی واسه نظر دادن پیدا نمی کرده. حالا وقتی من تو آپ قبلیم گفتم از چن تا کشور می تونم دعوتنامه بگیرم ، یه موضوع واسه نظر دادن پیدا کرده تا نظر بده. نظرات خودش و فک و فامیلشو زیر هم می ذارم بخونین بعد می گم.
خ.ن.ب.د.ز 3 :
توسط:سامان
آخه بچه شهرستانی سوسول به تو اجازه ورود به تهران هم نمیدن که حالا اینجوری اسم این کشورها رو ردیف کردی
دروغ که کنتور نمیندازه البته شاید هم تو دهاتتون بندازه راستی اونجا برق کشی شده یا نه؟1

***
توسط:ساسان داداش سامان
میگم کمتر از این قرصهای توهم زا استفاده کن اخه تو شهرستان هم که فراوونه
ولی اگر هم خواستی بخوری حتما قبلش بشورشون اوکی؟؟؟

***
توسط:سارا خواهر سامان و ساسان
همون که آقا داداشام گفتن

***
توسط:سوسن عمه بچه ها
همون که بچه های داداشم گفتنعقده ای

***
توسط:سیامک شوهر عمه بچه ها
همون که زنم گفت شهرستانی عقده ای!!

***
توسط:بی بی سکینه مادربزرگ بچه ها
الهی جووون مرگ بشی

خ.ن.ب.د.ز 4 : البته مردی که خواهر و عمه و مادربزرگشو بندازه جلو که حرف بزنن ، خوب معلومه چه جور آدمیه . ولی می خوام بذارم شماها جوابشو بدین. راستش من اگه واقعا بخوام جوابشو بدم ، مجبورم به تهرانی بودنش حمله کنم ، ولی چون خیلی از بچه ها تهرانی هستن ، ترجیح می دم جوابشو بذارم به عهده خودتون. فقط ازتون خواهش می کنم که فحش ندین بهش. اون درسته که توهین کرده ، ولی فحش نداده. پس از شمام می خوام که فحش ندین. البته ریرا و نسیم جوابشو تو همون نظرات پست قبل دادن. ولی ببینیم بقیه نظرشون چیه.
خ.ن.ب.د.ز 5 : خیلی بده. هیچی بی خیال...
خ.ن.ب.د.ز 6 : نسیم یه تست خودشناسی رو بهم معرفی کرد که جالب بود. گفتم شاید شما هم بخواین توش شرکت کنین. می تونین از اینجا توی این تست شرکت کنید.
خ.ن.ب.د.ز 7 : اینم نتیجه تست من :

نابغه

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

 

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

 

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

 
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
ایول آقاجون (قسمت اول)
یه مدتی بود که رفتارای آقاجون بدجوری مشکوک شده بود. آقاجونی که تا دیروز فقط رو پوست گوسفندش می نشست و حافظ و سعدی و مولوی می خوند و به قلیونش پک می زد و چایی می خورد ، حالا صب زود بیدار می شد و دور حیاط می دوئید و ورزش می کرد. بعدش به گل و گیاه تو باغچه ور می رفت و بعدشم می رفت و نون می گرفت و شنگول و سرحال می اومد و ما رو از خواب ناز بیدار می کرد. اونم ساعت پنج صبح. نمی دونم واقعا ساعت چند بیدار می شد که می تونست همه این کارا رو بکنه و یه دقیقه م دیرتر از پنج بیدارمون نکنه. بدبختیشم این بود که گوشاش سنگین بود. یعنی وقتی می خواست پچ پچ کنه همه صداشو می شنیدیم ، چه برسه به وقتی که بخواد داد بزنه و ما رو از خواب بیدار کنه!.
ما بدبختام بیدار می شدیم و مجبور می شدیم الکی دور اتاق بچرخیم و همدیگه رو نگاه کنیم تا وقتی که بریم سرکار. تو این مدتم آقاجون یا ترانه های بنیامین و محسن یگانه و منصورو زمزمه می کرد ، یا ماها رو نصیحت می کرد که سرحال باشیم و به خودمون برسیم و قدر دنیا و جوونی رو بدونیم و از این چس شعرا.
تا دیروز همه ش می گفت دنیا رفتنیه و بهش دل نبندیمو بعدشم چهارتا شعر مولوی رو ضمیمه ش می کردآ ، ولی نمی دونم چرا جدیدا دنیا دوست شده بود.
هر کسی یه فکری می کرد.
بابام می گفت :" حتما آقاجون می خواد بره مکه ، بخاطر همین داره سعی می کنه با رفتارش از ما حلالیت بگیره."

مامان نمکی می گفت :" حتما حتما آقاجون تازه قدر ماها رو فهمیده."
آبجی نمکی که همیشه فکراش شیطانی بود ، می گفت :"حتما آقاجون فهمیده که سرطان داره و چن روز بیشتر زنده نیس."
البته معمولا آبجی کوچولوم این فکرش رو به زبون نمی اورد. یعنی در حقیقت وقتی یه بار این حرفو زد و بعدش مث برق پرت شد اونور اتاق ، دیگه تکرارش نکرد. والا منکه نفهمیدم چی شد ولی یه دفه دیدم آبجی کوچیکه م پرت شد اونور اتاق. بعد برگشتم صندلی خالی آبجی کوچیکمو نگاه کنم که دیدم بابام کنار صندلیه. گفتم :"ا؟ تویی بابانمکی؟ فکر کردی آبجی نمکدونه."
نمی دونم چطوری مث برق اومده بود اونجا. احتمالا از قدرت ماوراء الطبیعه ش استفاده کرده بود. فقط یه چیزی برام عجیب بود. اینکه چرا صورت آبجی کوچیکه م فردای این قضیه کبود شده بود!!!.
از اونجا که اصولا من بهتر از همه بلد بودم زیر زبون کسی رو بکشم ، چشم همه به من دوخته شده بود و امید همه به من بود. بابا نمکی بهم قول داده بود اگه بفهمم آقاجون چشه ، یه موتور برام بخره. چیزی که همیشه آرزوم بود.
مامان نمکی بهم گفت اگه بفهمم آقاجون چرا اینجوری شده و اول به اون بگم ، دیگه بهم گیر نده. راستش خودمم نمی دونستم قول بابا نمکی برام لذت بخش تره یا قول مامان نمکی!.

" سی دی دوم... لطفا!!! "
********
خوب. بریم ببینیم ایندفه برای عکس چی داریم...


من قهرم : لابد قضیه آقای کردان (وزیر کشور دولت احمدی نژاد) رو شنیدین. ظاهرا دست خیلیا داره قاطی قضیه می شه. جریان جالب جدیدی برای جلوگیری از استیضاح کردان پیش اومده که یه رسوایی به بار اورده. می گن یکی از وزرای دولت راه افتاده بین نماینده هایی که به استیضاح کردان رای دادن. بهشون گفتن که از طرف دولت(!!!) قراره به هر کدوم از نماینده ها پنج میلیون تومن کمک مالی بدن برای ساخت مسجد(!!!). به هر کدوم از اون نماینده های طرفدار استیضاح کردان پنج میلیون تومن می دن و ازشون می خوان دو تا برگه رو امضا کنن. نماینده های از همه جا بی خبر هم وقتی برگه بالایی رو می خونن(که رسید همون پنج میلیون تومنه) ، با این تصور که برگه زیری رونوشت همونه ، بدون نگاه کردن اونو امضا می کنن. تا اینکه یکی از نماینده ها شک می کنه و برگه زیری رو بطور ناگهانی می کشه و می بینه که برگه انصراف از استیضاح کردانه!!!. گند قضیه در میاد و یه رسوایی دیگه به جمع رسوایی های دولتمردای ما اضافه می شه.
********
خ.ن.ب.د.ز 1 : این ماجرا شیش قسمته . می دونم شیش قسمت خیلی زیاده ولی خداوکیلی خیلی کوتاهش کردم تا این شده. اگه می خواستم همه داستان رو بنویسم کمتر از ده دوازده قسمت نمی شد. شرمنده بهرحال. مقاومت کنید.
خ.ن.ب.د.ز 2 : اولین کسی که سعی کرد دست کردانو رو کنه "روح الله حسینیان" بود. باریکلا به این نماینده شجاع و خوش به حال مردم همشهریش.
خ.ن.ب.د.ز 3 : حورا اومده ایران. حدود ساعت یک و نیم شب یازدهم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت ، هواپیمای حامل حورا در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست. خبر دیگه ای هم ازش ندارم. فقط یه بار در محدوده خونه خاله ش دیده شده. همین.
خ.ن.ب.د.ز 4 : دلم برای نازنین خانم شمالی تنگ شده.
خ.ن.ب.د.ز 5 : نسیم خانم یه سوالی پرسیده که با هم می خونیم : "
راستی..
تو که ایندر از اوضاع ایان آشفته ای و ناراضی..
تا حالا به رفتن از ایران فکر کردی؟؟
دوس داری بری یا نه؟؟ "
خ.ن.ب.د.ز 6 : محض اطلاع تو دوست خوبم باید بگم که من همین الان می تونم اراده کنم از امریکا ، سوئد ، سوئیس ، فنلاند ، بلژیک و رومانی برام دعوتنامه بفرستن. حالا دیگه پناهندگی سیاسی گرفتن بماند. ولی فرار شاید برای من چاره باشه ، برای بقیه چی؟ من می گم عاشق ایرانم. از خودت می پرسم : آدم عشقشو تنها می ذاره و فرار می کنه؟
خ.ن.ب.د.ز 7 : ریرای عزیز که همیشه لطفش شامل حال من بوده یه کتاب پیشنهاد کرده. البته من این کتاب رو قبلا خوندم. منم ضمن تایید پیشنهاد ریرا ، بهتون تاکید می کنم که اگه علاقه به داستانای تاریخی دارین ، کتاب "قلعه الموت" رو بخونین. در مورد "حسن صباح" و پیروانشه.
خ.ن.ب.د.ز 8 : یکی از دوستانی که الان یه مدت نسبتا کوتاهیه نظراتش رو تو وبلاگ می بینیم چلمن عزیزه. یه سوالی پرسیده. بخونیم با هم :"
الان به نظر تو اگه (تو نوعی) وارد اجتماع بشی (به عنوان یه خبرنگار) و از مردم راجع به آزادی بپرسی فکر میکنی چه جواب هایی میشنوی؟میخوام جوابهات رو تو آپ بعدی ببینم چون برام جنبه شخصی پیدا کرده!!! "
خ.ن.ب.د.ز 9 : در جواب چلمن عزیز باید بگم که من به این سوال تو جواب دادم. تو آپ قبلی. یعنی همون آپی که تو توی قسمت نظراتش ، سوالت رو پرسیدی. در حقیقت ایندفه ، اول جواب دادم و بعد تو پرسیدی. دوباره مطلبم رو بخون.
خ.ن.ب.د.ز 10 : نازنین خانم تو نظرش یه انتقاد از من کرده :"
آخه نمی دونم چرا تازگیا البته امیدوارم به اشتباه فک می کنم اینجا داری یه سری مسائل مطرح می کنی که جاش نیس " البته نازنین خانم نظرشون رو به زبون فنگلیش نوشته بودن که من برای راحتی شما ، عینا به فارسی برگردوندم.
خ.ن.ب.د.ز 11 : راستش من ترجیح می دادم این سوال مطرح نشه. ولی شد و اجبارا جواب می دم. من به دو دلیل بعضی مسائل شخصی رو مطرح می کنم. اول به این دلیل که ببینم از نظر خواننده ها حرکت من درست بوده یا نه. و دوم برای اینکه خواننده ها از وضع جامعه باخبر بشن و بلایی که سر من اومد ، سر اونا نیاد. ضمنا یادت نره که من به هیچوجه به اسم طرف مقابلم اشاره نمی کنم. به هیچوجه. نشونه ای هم ازش نمی دم که قابل تشخیص باشه.
خ.ن.ب.د.ز 12 : نازنین خانم یه سوال دیگه هم پرسیده :"
کوزه مرهم یعنی چی؟ ".
خ.ن.ب.د.ز 13 :
نازنین خانم "کوزه" که می دونی چیه؟ ظرف سفالی که توش مایعات نگه می دارن. "مرهم" هم که یعنی دارو. مرهم احتمالا پماد یا ضمادی بوده که وقتی کسی بخاطر پیاده روی زیاد پادرد می گرفت ، باهاش درد پاهاش رو تکسین می دادن. این برداشت شخصی منه. و ممکنه کاملا اشتباه باشه.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
آزادی
یادش بخیر!!!.
چهار پنج سالم بود که واسه اولین بار اسمشو شنیدم. واقعا تعجب کردم. برای من ، مجسمه تا اون موقه فقط مجسمه "شاه" بود که وسط شهر ، روی یه ستون بزرگ ، سوار یه اسب بود. دستاشم تو هوا گرفته بود. راستش خیلی علاقه مند شدم که هر طور شده یه عکس از آقای "آزادی" ببینم.
نمی دونستم کیه و کجاییه ، ولی می دونستم مجسمه ش تو امریکاس. راستش حتی نمی دونستم امریکا کجاس!!!.
مونده بودم که بین اون و شاه کدوم یکی بهتره. چن بار از بابام پرسیدم :"آزادی بهتره یا شاه؟؟"
اما هر دفه بابام ناراحت می شد و می پرسید این حرفا رو از کجا یاد گرفتم. بعدشم با داد و بیداد می گفت دیگه نباید از این سوالا بپرسم. نه از اون ، نه از هیچکس دیگه.
تعجب من بیشتر شده بود. یه روز خیلی یواش و با احتیاط رفتم سراغ مامانم و پرسیدم :"آزادی عکس داره؟؟"
مامانم جا خورد. یکم فکر کرد و گفت :"بعله. فکر کنم عکس "آزادی" می شه "زندان!!!"
داشتم شاخ در می اوردم. پرسیدم :"آخه چرا؟؟؟"
مامانم بیشتر از من تعجب کرد. گفت :"چرا نداره دیگه ، عکس آزادی زندان می شه..."
یعنی چی؟ چرا آخه؟ ولی مطمئن بودم مامانم از من بیشتر می دونه. چن روزی روی اینکه عکس آزادی ، زندان می شه فکر کردم. آخرشم وقتی به نتیجه نرسیدم ، طاقت نیووردم و خیلی با احتیاط از بابام پرسیدم :"بابا... ام... وقتی عکس آزادی زندان می شه... خود آزادی چی می شه؟"
بابام دیگه از کوره در رفت و با داد و بیداد و فحش بهم گفت :" یه بار دیگه از آزادی حرف بزنی چنان می زنم تو گوشت که برق از چشات بپره. فهمیدی یا نه؟؟؟"
بعد از اون روز ، دیگه ترسیدم که از آزادی حرف بزنم ، اما همه ش بهش فکر می کردم. آخرشم تصمیم گرفتم جوابای بابا ، مامانمو بذارم کنار هم ، شاید به یه نتیجه ای برسم :"آزادی هر چی هس ، نمی تونه آفتابی بشه. تازه عکسشو هم که ببینن ، زندانی می کنن. ضمنا یه طرفدارایی هم داره که مجسمه ش رو درست کردن. ولی حرف زدن از اون ، باصدای بلند ، و حتی با صدای یواش یواش یواش ، اونقدر خطرناکه که مامان آدم چشماش گرد می شه و بابای آدم حاضر می شه بزنه تو گوش آدم...

و راستش الان که بزرگ شدم به این فکر می کنم که آزادی یعنی تخیلات بچگی...
********
خوب. بریم سراغ عکس این سری...


من قهرم : مسابقه حساس پرسپولیس و برق شیراز. نیمه اول تموم می شه. مربی بازیکنا رو می بره تو رختکن که در مورد اشتباهاتشون توضیح بده و برای نیمه دوم بهشون دستورات بده. رئیس نیروی انتظامی ورزشگاه آزادی (که من واقعا نمی دونم قضیه چه ربطی بهش داشته) چن نفرو می فرسته که دست علی کریمی رو بگیرن بیارن تو اتاقش و با علی دایی آشتیش بدن. نه وقتش مناسب بوده ، نه مکانش مناسب بوده ، و نه قضیه ربطی به این آقا داشته. چرا هیچی تو این مملکت سرجای خودش نیست؟
********
خ.ن.ب.د.ز 1 : در مورد "خ.ن.ب.د.ز12" آپ قبلی (پیشنهاد دوستی اون دختر خانم و رد پیشنهاد از طرف من) ، نازنین خانم یه سوالی پرسیده که با هم می خونیم :" خ.ن.ب.د.ز 12 :تو از طرح اين موضوع جه هدفي داشتي؟
1_خواننده هات نظرشون رو راجع به اين موضوع بدن
2- خودنمايي كه ببينين دخترا دنبال منن
3- واسه خنده
4- هيج كدوم "
خ.ن.ب.د.ز 2 : در مورد گزینه یک ، همه ما می دونیم که جواب اون خانم از سر عصبانیت بوده. حرص خورده که چرا پیشنهاد داده و من موافقت نکردم و بخاطر همین اون جوابو داده. (و همه هم می دونیم که کارش غلط بوده. از اونجا که می گن "چو دانی و پرسی ، سوالت خطاست"). البته همه افراد آزادن که نظرشونو در مورد این قضیه بگن. ولی قصد من از عنوان کردن این مطلب ، عمدتا چیز دیگه ای بود. گرچه (اینو از ته قلبم می گم) با خوندن نظر بچه ها در مورد این قضیه (چه موافق و چه مخالف کار من) لذت بردم و خوشحال شدم.
در مورد گزینه دوم هم باید بگم که فکر نمی کنم نیازی به این کار باشه. من یه پسر کاملا معمولی هستم با یه زندگی معمولی. نه قیافه خوردنی دارم و نه تیپ درست و حسابی و نه هیکل رو فرم. فکرم نمی کنم آش دهن سوزی باشم که خانما دنبالم باشن. و فکرم نمی کنم نیاز به این داشته باشم. اگه می خواستم واسه خودم تبلیغات کنم ، یعنی دنبال دوست دختر بودم. خوب وقتی این خانم بهم پیشنهاد داد ، قبول می کردم. دیگه اینقدم مکافات نمی کشیدم. پس دلیل کارم اینم نبود.
در مورد گزینه سوم هم باید بگم که کاملا در اشتباهی. پیشنهاد دوستی دادن از طرف یه دختر به یه پسر هیچ کار بدی نیس. نه خنده داره و نه گریه دار. رد پیشنهاد اون خانم از طرف منم کار عجیب الخلقه ای نبود. بالاخره هر سکه دو رو داره. ولی آخر قضیه س که برعکس گزینه سوم تو گریه داره. جواب اون خانم به من از سر عصبانیت.
پس فکر می کنم جواب سوال تو گزینه چهاره.
خ.ن.ب.د.ز 3 : مهشید خانم یه نظر داده در مورد پست قبلی من(تاسوعا و عاشورا) که به نظر من فوق العاده قشنگه. بخونیم با هم :"
سلام
جوابه تاسوع عاشورا 1و 2 : با اين جمله دکتر علي شريعتي ميدم:
حسين بيشتر از اب تشنه لبيک بود اما افسوس که به جاي افکارش
زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي ابي معرفي کردند.
"
خ.ن.ب.د.ز 4 : آره مهشید خانم. منم با دکتر علی شریعتی موافقم. اولا ازت خیلی خیلی ممنونم بخاطر این جمله قشنگی که از دکتر نقل کردی. دوما می دونی مشکل ما چیه؟ مشکل ما اینه که نفهمیدیم امام حسین هدفش از جهاد چی بود. ثروت؟ نه. حکومت؟ نه. زنده موندن اسلام؟ نه. شاید یه ذره آره ولی فقط یه ذره. به نظر من هدف امام حسین از جهاد ، این بود که باید جلوی ظلم ایستاد. به قول پیامبر اسلام :" الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم" (حکومت با کفر بقا دارد ولی با ظلم بقا ندارد). مشکل می دونی کجاس؟ ما یزید و شمر الان رو ول کردیم ، واسه به یزید و شمر هزار و چهارصد و خرده ای سال پیش لعنت می فرستیم. ما امام حسین حالا رو ول کردیم ، واسه امام حسین هزار و چهارصد و خرده ای سال پیش سینه و زنجیر و قمه می زنیم. میکروفن تو سر خودمون می زنیم ، پیرهن پاره می کنیم ، گریه می کنیم. والا امام حسین از ما ناراضیه.
خ.ن.ب.د.ز 5 : زیبا خانم هم یه نظری داده که یه قسمتشو با هم می خونیم :" ...
من یه کتاب خوندم که اسمش " هنگامه زیباترین زن شوش " فک کنم همون بود اسم کتاب این بود ولی تمام در مورد کوروش گفته بود خیلی برام حالب و جذاب بود تمام خصوصیات کوروش رو توش نوشته بود حالت داستانی
من تو عمرم دو تا کتاب تاریخی که تا الان خوندم تو ذهنم مونده
یکی در مورد کریم خان زند بود یکی هم همین "
خ.ن.ب.د.ز 6 : البته واسه گمراه نشدن ذهن دوستان باید عرض کنم که اسم اون کتابی که تو ذهن زیبا خانم مونده "هنگامه زیباترین زن شوش" نیست. اسمش هس :"پانته آ بانوی زیباروی شوش".
خ.ن.ب.د.ز 7 : زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برد.او پشت پاهاي مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهاي مسیح را با اشک هاي خود خیس کرد و آنها را با موهاي خود خشک کرد، پاهاي او را بوسید و بر آنها روغن مالید. وقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را د ید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است میشد و مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزي به تو بگویم. یک قرض دهنده دو بدهکار داشت . یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگري پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد : " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود ". و مسیح به او گفت : " تو درست قضاوت کرده اي " مسیح به سمت زن بر گشت و به شمعون گفت : این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادي تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهاي مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کرد تو به من بوسه اي ندادی، اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهاي مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدي اما او این کار را کرد. به این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد. به خاطر عشق زیادش. اما براي عشق کم، بخشایش کمتري است.
(انجیل لوقا7: 37-47)
خ.ن.ب.د.ز 8 : اگه کسی از دوستان مسیحی خواننده وبلاگ ، می بینه که من قسمتی از داستان رو اشتباه نوشتم ، خوشحال می شم که درستشو بهم بگه. ولی بهرحال تو نسخه انجیلی که من دارم اینجوری نوشته بود.
خ.ن.ب.د.ز 9 : امروز داشتم نسخه قدیمی انجیلم رو ورق می زدم که به چشمم به این داستان خورد. اگه دوستان دیگه ، از مذهبا و دینای دیگه ، از کتابشون داستان قشنگ و جالبی دارن ، می تونن اونو بصورت نظر خصوصی برام بذارن تا به اسم خودشون بذارم تو نمکپاش. فقط لطف کنن و داستانایی که می دن ، به هیچ ایرانی توهین نکنه. یعنی در مورد مذاهب و ادیان دیگه ، یا قومیتهای مختلفی که تو ایران هست ، نباشه. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز 10 : قبل از اینکه در مورد من اشتباه فکر کنین : من مسیحی نیستم. من مسلمونم. شیعه. دوازده امامی. یا به عبارتی جعفری. ولی قبل از همه اینا یه ایرانیم. و به ایرانیا بیشتر از مسلمونا احترام می ذارم. اینو مطمئن باشین.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com