تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
ایول آقاجون (قسمت پنجم)
آنچه گذشت : یه مدتی بود که رفتارای آقاجون خیلی مرموز شده بود. حسابی شاد و شنگول بود و سحرخیز شده بود. هر کسی یه فکری می کرد. تا اینکه قرار شد من ته و توی قضیه رو دربیارم و به بابام و مامانم بگم. بابام قول داد اگه بفهمم قضیه چیه برام یه موتور بخره و مامان نمکیم قول داد اگه بفهمم قضیه چیه و اول به اون بگم ، دیگه بهم گیر نده. منم رفتم پیش آقاجونو با چن تا سوال و جواب غیرمستقیم(!!!) فهمیدم که آقاجون عاشق شده. بعد از صحبت دوباره با آقاجون ، فهمیدم که واقعا به نفعمه که به آقاجون کمک کنم که به عشقش برسه. آخه آقاجون چن تا قول معرکه بهم داد. فرداشم با آقاجون رفتیم خونه مادر بزرگ آینده م. خودش و آخرین دخترش با همدیگه زندگی می کردن. بعد از دیدن اصل جنس ، تصمیم گرفتم به آقاجون کمک کنم. این بود که تونستم با کلک و قول یه سرویس طلا ، مخ مامان نمکی رو بزنم. می دونستم مامان نمکی بلده چطوری بابا نمکی رو راضی کنه. حالا فقط مونده بود عمه م که اونم قلق داشت...

رفتم پیش آقاجونو بهش گفتم :" من قراردادو قبول می کنم. ضمنا کار باباهه تمومه. تا جمعه راضی می شه. ولی از طرفت یه قول به مامان نمکی دادم. یه سرویس طلا... ولی زیر حرفت نزنیا. همه شون با هم. قبوله؟"
گفت :" باشه توله سگ. ولی بیخود نیس که می گن « تره به تخمش می ره ، حسنی به بابا بزرگش ». تو هم عین خودم زرنگی."
لزومی ندیدم که به آقاجون یادآوری کنم حسنی هیچوقت به بابابزرگش نرفت. همیشه به باباش رفت. گرچه راس می گفت. منم داشتم مث خودش می شدم.
گفتم :" حالا آقاجون بیا بریم یه سر به مامان بزرگ بزنیم. چطوره؟ راستی اسمش چیه؟"
کیف کرد. هم بخاطر اینکه می خواست عشقشو ببینه ، هم بخاطر اینکه بهش گفته بودم مامان بزرگ. با خنده گفت :" زهرا. ولی خودش می گه همه زری صداش می کنن..."
راستش الان که داشتم با نظر خریدار به مامان بزرگ چهل و یکی دو ساله م نگاه می کردم ، می دیدم زیادم بد نیس. یعنی خیلی جوونتر از یه پنجاه و سه ساله نشون می ده. حدودا همون چهل سالی که خودم به مامان نمکی گفتم. اشکالی نداشت اگه مامان اینا سرعقد می فهمیدن سنش بیشتره. دیگه کار از کار گذشته بود.
نشسته بودیم که مامان بزرگ عزیزم روشو از طرف ما برگردوند سمت یکی از اتاقا و گفت :" ندا... مامان جون چرا اونجا نشستی؟ اون ظرف میوه رو وردار بیا اینجا پیش ما بشین. این آقا پدربزرگته ، اینم که نوه شه. غریبه که نیستن."
خنده م گرفت. به دو دلیل. اول اینکه روشو کرد طرف اتاق. انگار صداش لیزره. ترسید اگه طرف ما حرف بزنه صداش به دخترش نرسه. دلیل دومشم این بود که ظرف میوه جلوم رو میز بود و اتفاقا همون موقه داشتم یه خیار می جویدم.
با خنده گفتم :" خاله ظرف میوه که اینجاس". یه تیکه خیار از تو دهنم پرت شد رو یکی از سیبایی که وسط ظرف میوه بود!!.
زهرا خانم (مادر بزرگ جوون من!!) اینقد از اینکه بهش گفتم خاله کیف کرد ، که به بهونه حرف زدن با دخترش روشو کرد اونطرف تا بتونم اون تیکه خیارو از روی سیبه بردارم.
بلند گفت :" ااا؟ ندا جون "آقا نمکپاش" می گه ظرف میوه اینجاس. پس نمی خواد بیاریش مامان. فقط خودت بیا."
بار دومی بود که دخترشو می دیدم. البته راستش بیشتر می شد گفت بار اول. آخه دفه پیش تکیه داده بود به دیوارو کتاب ریاضیش رو جلوی صورتش گرفته بود. دفه قبل فقط تونسته بودم اسم کتابشو ببینم.
با خنده گفتم :" آره عمه ندا، بفرمایین بشینین. جا که هس ، چرا تعارف می کنین؟..."
یکم که گذشت ، به آقاجون اشاره کردم که بریم. با چشم اشاره کرد که یکم دیگه بشینیم ، ولی راستش خیلی کار داشتم. بخاطر اینکه آقاجون اذیت نکنه ، گفتم :" آقاجون بریم که باید نون بگیرم واسه خونه. بریم که برسیم."
از در خونه زهرا خانم تا دو تا کوچه اونطرفتر داشتم فحشای آقاجونو تحمل می کردم :" آخه الان وقت رفتن بود؟ می نشستیم بعدا پول می دادم از بقالی نون می گرفتی. حالا یه روز نون گرم نمی خوردین می مردین؟"
وقتی اون دو تا کوچه رو رد کردیم و فحشای آقاجون تموم شد گفتم :" آقاجون گفتم بریم که بتونم تو راه در مورد یه چیزی باهاتون صحبت کنم. فکر می کنی بتونی یه مقدار نم پس بدی؟"
وقتی دلیل کارمو فهمید ، حاضر شد خیلی بیشتر از یه مقدار نم پس بده!!!...

"لطفا سی دی آخر را درون دستگاه بتپانید"
********
خوب بریم سراغ عکس این سری...

من قهرم : می گن قدیما تو یه شهری ، یه مرده شوری بود که وقتی مرده های مردم رو می شست ، کفنشونو می دزدید. وقتی مرده شوره داشت می مرد پسرشو صدا کرد و گفت :"پسرم من کار خوبی نکردم که کفن مرده ها رو دزدیدم. حالا دارم می میرم. بیا و کاری کن که برام خدابیامرزی بخری. پسره قبول کرد. فرداش باباهه مرد و پسره شد مرده شور جدید شهر. از اون به بعد ، هر مرده ای رو که برای شستن می اوردن پیشش ، هم کفنشو می دزدید و هم یه چوب فرو می کرد تو فلان مرده هه. یه روز مردم جمع شدن و اومدن سراغ پسره و گفتن :"بابا ، خدا بیامرز بابات اگه کفن مرده ها رو می دزدید ، دیگه چوب تو فلان مرده هامون نمی کرد. نکن این کارو." پسره گفت :" من به وظیفه م عمل کردم و واسه بابام خدابیامرزی خریدم. حالا از فردا ، هر روز صب یا وقتی بیدار شدین یه خدابیامرزی واسه روح بابام می فرستین یا برنامه چوب فرو کردن رو ادامه می دم."
حالا غرض از گفتن این حکایت این بود که خواستم بگم به دولت ما ایراد نگیرین. اینا دارن خدا بیامرزی می خرن واسه دولت خاتمی. دولت خاتمی که موفق شد خدابیامرزی بخره واسه دولت رفسنجانی. ولی ظاهرا دولت احمدی نژاد خیلی موفق تر بوده...

********
خ.ن.ب.د.ز 1 : لطفا یه فاتحه بخونین. برای دونستن دلیلش اینجا کلیک کنید.
خ.ن.ب.د.ز 2 : یه تبریکم بگین. امروز یا حنابندون خواهرمه یا عروسیش.(وقتی این مطلبو می نویسم هنوز نمی دونم که هجدهم حنابندونه یا عروسی!!!).
خ.ن.ب.د.ز 3 : چه سخته که یه روز هم برات شاد باشه هم غمگین. مث شراب کهنه هفت ساله س. ترش و شیرین.
خ.ن.ب.د.ز 4 : در مورد اتاق کنفرانس نمکپاش. می خوام بحثایی که تو نمکپاش نمی شه راه انداخت رو تو اتاق کنفرانس راه بندازیم. لطفا هر کسی یه موضوع مطرح کنه تا به ترتیب به همه شون برسیم. من خودم موضوع بحث این سری رو پیشنهاد می کنم. در مورد فاحشه و فاحشه گری نظرتون رو تو اتاق کنفرانس عنوان کنید. برای ورود به اتاق کنفرانس روی اولین لینک پیوندا کلیک کنید یا از اینجا وارد اتاق کنفرانس بشین.
خ.ن.ب.د.ز 5 : لینک داونلود کتاب یازده دقیقه ، شاهکار پائولو کوئیلو رو براتون می ذارم. هر کی خواس می تونه داونلود کنه. خداییش من که خیلی خیلی خوشم اومد از کتابش. لینک داونلود با حجم 336 کیلوبایت
خ.ن.ب.د.ز 6 : نزدیک دو ماهه که سیگارو ترک کردم. محض اطلاع دوستان دلسوز. ممنون از نصیحتاتون.
خ.ن.ب.د.ز 9 : غیر از خودم ، تنها کسی که می دونست هجدهم چه روزیه ، نانی بود.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
ایول آقاجون (قسمت چهارم)
آنچه گذشت : یه مدتی بود که رفتارای آقاجون خیلی مرموز شده بود. حسابی شاد و شنگول بود و سحرخیز شده بود. هر کسی یه فکری می کرد. تا اینکه قرار شد من ته و توی قضیه رو دربیارم و به بابام و مامانم بگم. بابام قول داد اگه بفهمم قضیه چیه برام یه موتور بخره و مامان نمکیم قول داد اگه بفهمم قضیه چیه و اول به اون بگم ، دیگه بهم گیر نده. منم رفتم پیش آقاجونو با چن تا سوال و جواب غیرمستقیم(!!!) فهمیدم که آقاجون عاشق شده. بعد از صحبت دوباره با آقاجون ، فهمیدم که واقعا به نفعمه که به آقاجون کمک کنم که به عشقش برسه. آخه آقاجون چن تا قول معرکه بهم داد...

فرداش بود که اول با آقاجون رفتیم خونه همون زنه که آقاجون عاشقش شده بود. خودش و دختر آخرش با هم زندگی می کردن. دخترشم مشغول خوندن ریاضی سال سوم دبیرستان بود. حالا البته نمی دونم چرا کتاب ریاضی رو گرفته بود جلوی صورتشو روخونی می کرد. قبلنا فکر می کردم ریاضی حفظ کردنی نیس!. بگذریم. بعد از برگشتن رفتم پیش مامان نمکی. راستش از بچگی هر وقت کارم لنگ بابام بود ، از مامان نمکی می خواستم که کارمو برام درست کنه و رضایت بابا نمکی رو واسه م بگیره. اولش هر چی بهش گفتم با داد و دعوا و مسخره کردن جوابمو داد. کم کم داشت اعصابش خرد می شد. دیدم اینجوری نمی شه. این بود که گفتم :" ببین مامان نمکی ، بیا منطقی باشیم. خوب؟ تو از دست این پیرمرد خسته ای. مگه نه؟ خسته نشدی بسکه هر شب یه پارچ آب و یه لیوان بالاسرش گذاشتی و فرداش دندوناشو از تو لیوان در اوردی و دادی دستش؟ بابا من به فکر خودتم. خسته نشدی بسکه اون پژامه راه راه آبی و سفیدشو شستی؟ یادت رفت پژامه ش چه بویی می داد؟"
راستش داشتم سعی می کردم با این حرفا حال مامانمو بهم بزنم تا به چیزی که می خواستم در موردش حرف بزنم ، فکر نکرده جواب مثبت بده.
مامان نمکی که قیافه ش حسابی رفته بود تو هم ، گفت :" اااا... زهرمار توهم. خوشت میاد آ. حالا هی یادم بنداز چیکار کردم. ببینم می تونی یه هفته از غذا خوردن بندازیم؟ برو سر اصل مطلب."
گفتم :" خوب قربونت برم. این زنه که آقاجون عاشقش شده چهل سالشه. یعنی حدود یازده ماه... سال از تو بزرگتره". راستش درستش همون یازده ماه بود. ولی کی جرات داره به یه خانم بگه که سی سالش گذشته؟
مامان نمکی که معلوم بود از اینکه سنشو ده یازده سالی کم کردم ، کیف کرده ، گفت :" ا؟ بهت گفته طرف کیه؟ خوب حالا کی هس؟"
راستش خودمم درست نمی دونستم طرف کیه. حتی نمی دونستم دقیقا چن سالشه. فقط به این امیدوار بودم که آقاجونم مث من و بابام دنبال زنای کم سن باشه. البته که واسه آقاجون ، یه زن چهل ساله ، حکم دختر نه ساله داشت.
گفتم :" یه خانم جا افتاده و نجیب. خودش می شینه دیگه شلواری آقاجونو می شوره و دندونشو از تو لیوان بهش می ده و... . در ضمن ، دیگه لازم نیس حوله دستت باشه و موقه غذا ، تف آقاجونو از وسط سفره جمع کنی."
راستش خیلی خوشحال بودم که این آخری یادم افتاده. مامانم از اینکه تف آقاجون از دهنش ول بشه و سقوط آزاد کنه وسط سفره غذا ، متنفر بود. راستش خودمم متنفر بودم!.
حرفامو اینجوری تموم کردم :" دیدی به نفعته. تازه قول داده اگه جور شد ، یه سرویس طلا برات بخره."
البته این قولم از طرف خودم دادم. ولی مطمئن بودم آقاجون خیلی ثروتمنده. البته حسابیم خسیس بود. ولی تقریبا همونقد که مطمئن بودم وضع مالیش خوبه ، همونقدرم مطمئن بودم خیلی احمقه. مهمترین دلیل حماقتشم همین عاشق شدنش بود.
فهمیدم راهو درست اومدم. مامان نمکی نرم شده بود.
می دونستم همین شب جمعه ، بابامو راضی می کنه.
مونده بود عمه بزرگوارم. البته این یکی خیلی سخت تر از بابام بود. ولی هر چیزی یه راهی داشت.

" لطفا سی دی پنجم را درون دستگاه بتپانید "
********
خوب. بریم سراغ عکس تا بعدش ببینیم خدا چی می خواد...


من قهرم : کروبی اعلام کرد تنها رقیب انتخاباتیش احمدی نژاده. احمدی نژاد تقاضای آزادی پنج هزار زندانی رو داد. رفسنجانی برای حمایت از پسرش ، دولت احمدی نژاد رو به گدا پروری متهم کرد و... . بازم تب انتخابات داره بالا می گیره و ما مردم بیچاره برای یه مدت کوتاه ، حس می کنیم که عزیز هستیم. مهم هستیم. و انسانیم.

********
خ.ن.ب.د.ز 1 : اینم یه لینک تبلیغات. هر کدوم از دوستان که دلشون خواست ، هر چن بار که خواستن می تونن روش کلیک کنن. اگرم نخواستین کلیک کنین مجبور نیستین. بهرحال اینجاس که مشخص می شه دوستای خیرخواه کیا هستن.فقط توجه کنید که اگه رو لینک تبلیغات کلیک کردین ، باید بذارین صفحه ش کاملا لود بشه. وگرنه کلیک شما ثبت نمی شه.
خ.ن.ب.د.ز 2 : از این به بعد با اجازه شما تو هر آپم یه لینک تبلیغاتم می ذارم. اینجوری هم اونایی که دوس دارن کلیک می کنن ، هم سرعت وبلاگ نمیاد پایین. امیدوارم دوستای همیشگی و عزیز نمکپاش همراهی کنن. دوستتون دارم هزارتا.
خ.ن.ب.د.ز 3 : سارا ویشمستر یه چیزی گفته که بهتر دیدم اینجا جوابشو بدم :"
تو خیلی راحت میتونی بری تو مسجرت هم صدای باز رو بگیری.. هم ویبرشووووو
دیگه لازم نیست به دیگران ضرر بزنی وکیبورد رو سرشون خراب کنی ".
محض اطلاع شما سارا خانم باید بگم که من دو سه سالی هس این کارا رو کردم. ولی کلا از نفس حرکت خوشم نمیاد و عصبیم می کنه.
خ.ن.ب.د.ز 4 : کسی یه حشره کش خوب سراغ نداره؟

خ.ن.ب.د.ز 5 : چلمن عزیز یه نظری داده :"سلام بر دور افتاده ترین جزیره غم!!! سلام بر پاستوره نمکی!!!سلام بر تنها پرستوی عاشق!!!!سلام بر ارسطوی عصر ما!!!سلام بر مرد تنهای شب!!!!سلام بر ...

...(منبع سلام ها: راستش نمیدونم! ولی یکی از کتاب های م.مودب پور بود)(فک کنم رکسانا یا پریچهر)  ".
هیچ کدوم عزیزم. اینا مال کتاب یاسمین بودن. کاوه به بهزاد می گفت.
خ.ن.ب.د.ز6 : یه نسخه فارسی عالی از کتاب عهد قدیم (تورات) توی اینترنت گیر آوردم. اگه دنبال یه کتاب عالی (که برای ما مسلمونا بعضی قستماش واقعا خنده داره) میگردین بهتون پیشنهاد می کنم حتما اونو از اینجا داونلود کنید. البته حجمش حدود پونزده مگابایته ولی مطمئن مطمئن باشین که ارزششو داره.
خ.ن.ب.د.ز7 : از اشکان عزیز بخاطر انتقاداتش توی چت خیلی خیلی ممنونم.
خ.ن.ب.د.ز8 : قسمت "مسیج تصادفی" هم به ابزارای نمکپاش اضافه شد. امیدوارم استقبال بشه.
 
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
ایول آقاجون (قسمت سوم)
آنچه گذشت : یه مدتی بود که رفتارای آقاجون خیلی مرموز شده بود. حسابی شاد و شنگول بود و سحرخیز شده بود. هر کسی یه فکری می کرد. تا اینکه قرار شد من ته و توی قضیه رو دربیارم و به بابام و مامانم بگم. بابام قول داد اگه بفهمم قضیه چیه برام یه موتور بخره و مامان نمکیم قول داد اگه بفهمم قضیه چیه و اول به اون بگم ، دیگه بهم گیر نده. منم رفتم پیش آقاجونو با چن تا سوال و جواب غیرمستقیم(!!!) فهمیدم که آقاجون عاشق شده...

فکر می کنم قیافه بابا نمکی دقیقا شبیه اینا شد که برق می گیردشون. یا حداقل خیلی شبیه شد. مامان نمکی رو دیدم که با شکم افتاد رو زمینو شروع کرد به خندیدن. همینجور با مشت می کوبید رو قالیو می خندید. بعدشم یه غلت زد و دلشو گرفت و هرهرهر...
فکر کردم چیز بامزه ای گفتم. منم شروع کردم خندیدن که درجا یه کشیده از بابا نمکی نوش جون کردم. خنده م مث روباهی که موقه فرار یه دفه می پره تو یه چاله ، غیب شد.
مامانم که دید من به جاش کتک خوردم ، برگشت به بابام گفت : خیلی مردی برو جلوی اون بابای چوب کبریتتو بگیر که یاد جوونیش افتاده.
بابا نمکی جوابشو داد و بعد مامان نمکی و بعد دوباره بابا نمکی و...
دیگه از اتاق زدم بیرون. رفتم طرف اتاق آقاجون ، بلکه از خر شیطون پیاده ش کنم.
آقاجون وقتی دید دوباره برگشتم ، از اونجا که به قدرت زبون من ایمان داشت ، با مهربونی صدام کرد. انگار نه انگار که تا دو دقه پیش به عمه بزرگوار من (که اتفاقا دختر خودشم می شد) فحش داده بود. اونم فحش بد بد بد!!.
رفتم پهلوش نشستم. گفتم :"جونم آقا جون؟ باز دندوناتو در اوردی یادت رفت کجا گذاشتیشون؟"
این دفه دیگه واقعا منتظر تیپای آقاجون بودم. ولی انگار بنده خدا کارش (که هنوز نمی دونستم چیه) بدجوری پیشم گیر بود که فقط به زور خندید. البته فکر کنم واقعا دندوناشو گم کرده بود. می دونین؟ دیدن خنده یه پیرمرد بی دندون صحنه خیلی جالبی نیس. خصوصا اگه تفش از گوشه لبش آویزون باشه!.
گفت :" ببین نمکی جونم. تو الان دیگه ماشالا واسه خودت مردی شدی. دیگه وقت زن گرفتنت شده. مرد بالغ نباید عزب بمونه. گناه داره. خونه از فرشته ها خالی می شه."
خنده م گرفت. گفتم :" آقا جون حرف دلتو بزن. اینا که تعارفه. بگو چه کمکی از دست من برمیاد. راحت باش. ما درد همدیگه رو می فهمیم."
گفت :" ببین باباجون ، تو اگه قول بدی بابات و عمه ت رو راضی کنی ، قول می دم یه جایزه خیلی خوب پیش من داشته باشی."
گفتم :" چی آقاجون؟"
راستش جواب آقاجون اونقد قانع کننده بود که مجبور بودم روش فکر کنم...

" لطفا سی دی چهارم را در دستگاه بتپانید "
********

خوب بریم سراغ عکس تا بعدش ببینیم دنیا دست کیه...



من قهرم : همونطور که می دونید بالاخره آقای "صادق محصولی" بجای آقای "کردان" به سمت وزارت انتخاب شد. حالا من یه خواهش از ایشون دارم:
خدمت آقای "صادق محصولی" وزیر جدید کشور. از شما خواهش می کنم تو یه برنامه تلویزیونی زنده شرکت کنید و به ما جوونهای این مملکت یاد بدید که چطوری در عرض یه مدت کوتاه و بدون استفاده از هرنوع حمایت دولتی ، تونستید این ثروت رو جمع کنید. شاید که ما هم روش شما رو استفاده کنیم و ایران رو به ثروتمند ترین کشور جهان تبدیل کنیم. شاید دیگه بچه ای از گرسنگی ، با گریه نخوابه. شاید دیگه پیرمردی از سرما پوست پاهاش ترک نخوره. حرف امام علی هم که می گه : "هیچ ثروتی اندوخته نخواهد شد مگر آنچه در کنار آن حق مظلومی خورده شده باشد" پشم...
********
خ.ن.ب.د.ز 1 : نسیم خانم یه سوالی پرسیده ازم :"من قهرم :جریان چیه؟ به جرگه طرفداران عمو محمود پیوستی خریدنت؟:-" نمیدونم والله :-؟؟ ".
خدمت شما عرض کنم که نه. من فقط یاد گرفتم هر وقت یه چیزی به نظر اشتباه میاد ، بگم تا نظر بقیه رو هم بفهمم. به نظرم چن تا فکر ، بهتر از یه فکره. همین.
خ.ن.ب.د.ز 2 : آرام جان هم یه نظر برام گذاشته با مقادیری اعتراضات :"
سلام!
داداشی!
هم لینکمو برداشتی هم دیگه منو مجاز نمیدونی!
عیب نداره!
همین جوری گفتم!
هیچ کدوم از کلیپ هات هم برای من میل نشده با اینکه جز اولین اعضات بودم!
همین!
بازم بهت سر میزنم! ".
منم سلام!
جونم؟!
لینکت همونجاییه که هس. همون شونزدهم. شونزدهم بود؟ پونزدهم بود؟ چندم بود؟ همون سرجاشه. مجاز نیستی؟ یعنی غیر مجاز شدی؟ زدی تو کار خلاف؟

مرسی که این کارامو عیب نمی دونی. ولی اگه عیب نداره چرا گفتی؟
ا؟ آها. اینو تازه دیدم.
البته اینجا جای نظر دادن واسه پرشین موبایل نیست. هر چیزی جای خودش. ولی از اونجا که تو جزو دوستان قدیمی و نزدیک محسوب می شی، جوابتو می دم. یه ایمیل از طرف پرشین موبایل برات می فرستم که جوابتو توش دادم. راستی ، من اعضای پرشین موبایل رو چک کردم. تو جزو اعضا نیستی. ثبت نام نکردی. منم ایمیل پرشین موبایل رو به آیدی "آرام جان" فرستادم. دوباره تو پرشین موبایل عضو شو.
خ.ن.ب.د.ز3 : خواهشم از همه شما اینه که اگه در مورد پرشین موبایل باهام کاری داشتین ، یا توی نظرات پرشین موبایل بگین ، یا به آدرس namakpaash@yahoo.com ایمیل بزنید ، یا اینکه وقتی آنلاینم با آیدی namak_paash کنتاکت کنید. فقط لطفا به هیچوجه در مورد پرشین موبایل برام اف نذارین. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز4 : وقتی دارم با یکی چت می کنم و اون شخص دکمه !!!BUZZ رو می زنه ، دلم می خواد کیبردشو رو سرش خرد کنم. واقعا خوشحالم که طرف دم دستم نیس.
خ.ن.ب.د.ز5 : این تست خودشناسی مثکه خیلی طرفدار داشته. واسه دو تا از خانما جوابای جالبی در اومده بود. یه قسمت از تست شپش :"
...ضمناً به احتمال خیلی زیاد به کسی که دوستش داری، خیانت می کنی. و اگر این کار را کردی، به احتمال خیلی زیاد، به این کار ادامه می دهی. ".
من اگه جای داماد ( شوهرت ) باشم ، فردای شب عروسی می کشمت. ای خیانتکار. فکر کردی مردم خرن؟ متوجه نمی شن؟ ماه که همیشه پشت ابر نمی مونه.

واسه یکی از خانمای نت (چون ندیدمش که ازش اجازه بگیرم ، نمی تونم اسمشو بیارم) همچین چیزی گفته بود. "...تو به لخت شدن علاقه داری". این تسته فکر کنم به جنس مونث حساسه.
خ.ن.ب.د.ز6 : بعضی از مطالبم رو که بین بچه ها پرطرفدار بوده ، به صورت کتاب جاوا (مخصوص موبایل) دراوردم که اگه دوس داشتین می تونین به مرور اونا رو از پرشین موبایل با حجم خیلی کم داونلود کنید. فعلا فقط کتاب "جمهوری اسلامی جنگل" رو گذاشتم. به مرور بقیه رو هم می ذارم. امیدوارم استقبال بشه.

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com