تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
بیست و دوی بهمن ماه
بیست و دوئه بهمنه
مبارکه بر همه
ملت شده دیوونه
کشور شده ویرونه
این دولت اسلامی
- بلانسبت اسلامی -
دهن نذاشت واسه مون
کرد تو قوطی همه مون
دولت، سی سالش گذشت
دین اسلام در گذشت
سنت پیغمبری
بازار بی مشتری
حکومت علوی
زندگی معنوی
باد هوا تو شکم
چطور زنده م؟ در شکّم
دوستی می گفت: قدیما
قبل از پیروزی ما
- قبل از جمهوری شدن
خوشبخت شدن، اجبارا! -
مردی رفته بود خارج
- مثل قوم خوارج -
سی سال بعد اومد ایران
رفت پیش یه تاکسیران
از فرودگاه تا خونه
سوار شد و روونه
هی مسافر می نشست
می گفت وقت نازشست
مرسی آقا برادر...
بفرما باقیش خواهر...
بزن کنار برادر...
کجاس مسیرت خواهر...
آقا یارو، تعجب!!!
- حواست هس؟ بگو خب -
از راننده هه پرسید:
"میشه جوابم بدید؟
چرا هی می گی خواهر
بهت می گن برادر
شما که فامیل نیستین
هم خون و محرم نیستین"
راننده تاکسی خندید
نگاش کرد و باز خندید
گفت:"برادر، سی سال پیش
بعد از پیروزی ریش
مادر ملت صاف شد
خواهر، برادر باب شد"
نفت اومد سر سفره
بو نفت گرفته سفره
پول خونه، پول نون
شده مث پول خون
بیچاره دین اسلام
خداحافظ... والسلام
پروفسور پاپلی
در جواب سوالی
که پرسیدن شاگرداش:
"جهان سوم کجاس؟"
آهسته داد این جواب:
- با دلی خون و کباب -
"جهان سوم یعنی
خر تو خر، هرکی هرکی
بخوای کشور آبادشه
خونه ت می شه خرابه
بخوای خونه ت آباد شه
کشور می شه خرابه..."
********
من قهرم: امام جمعه موقت تهران(سید احمد خاتمی) طی خطبه های نماز جمعه تهران افاضه کلام کردن:"پرتاب ماهواره امید به فضا موجب تعجب و خشم غرب شده." بعدشم توضیح داد که اروپا رو متعجب و امریکا رو عصبانی کرده. و این یعنی ایجاد یه تنش فوق العاده احمقانه و بی فایده...
********
خ.ن.ب.د.ز1: تو شعر یه بیت هس با این مضمون "پروفسور پاپلیدر جواب سوالی..." یکی از دوستام گفت که این جواب رو "پروفسور حسابی" داده. بهرحال چون من با اسم "پروفسور پاپلی" خونده بودمش، با همون اسم هم توی شعر گذاشتمش.
خ.ن.ب.د.ز2 :چن روز پیش یه ایمیل از یه دوست به دستم رسید با این سابجکت "چرا جستجوی اینترنتی سخنرانی امام خمینی در نوفل لوشاتو فیلتر شده؟"
اولین قسمت متن ایمیلم همینو نوشته بود:
"چرا جستجوی اینترنتی این جمله فیلتر شده؟
سخنرانی امام خمینی در نوفل لوشاتو..."
خوب برام جالب بود. راستش دوستم اینو حداقل برای پنج-شیش نفر فوروارد کرده بود. خواستم اینو تو وبم بذارم ولی قبلش مث همیشه امتحان کردم که ببینم راسته یا نه. راستش انتظار نداشنم ولی دیدم که سرچش فیلتر نیست. جالب اینکه همون اولین لینک رو هم که کلیک کردم باز شد.
حالا البته متن کامل این ایمیل رو براتون می ذارم تو یه لینک جدا که بتونین بخونین. ولی خواستم ازتون خواهش کنم که قبل از اطمینان از صحت یه مطلب، اونو به کس دیگه ای نگین. و البته از این دوستم تشکر می کنم که به محض خوندن این ایمیل، یاد من افتاده. واقعا ممنونم دوست عزیز. برای خوندن متن کامل ایمیل اینجا کلیک کنید.
خ.ن.ب.ز.د3: ظاهرا نازنین خانم یه سوال پرسیده بود که من یادم رفته بود جوابشو بدم. الان تا سه تا پست عقبتر رو نگاه کردم و سوالشو ندیدم. نازنین خانم ممنون می شم اگه دوباره سوالتو مطرح کنی. البته فکر می کنم سوالت همون مگس و آدم... بود. ولی لطفا سوالتو دوباره مطرح کن.
خ.ن.ب.د.ز4:
اینجا دهه فجر نمایشگاه کتاب بود با سی درصد تخفیف. بالای صد تومن شد پول کتابایی که گرفتم. ولی تا دو سه ماهی تامین شدم.
خ.ن.ب.د.ز5: آپ بعدیم درباره ماهواره امیده. نوشته و آماده س. خبرداشته باشین که اگه آپ کردم فکر نکنین کپی برداری یا سوژه دزدی کردم از جای دیگه.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
جن

دختر کوچولو به باباش نگا کرد و بازم سوالشو تکرار کرد: "ینی اونا واقعا وجود ندارن؟"
باباش از بالای روزنامه یه نگاهی بهش کرد و گفت : "نه بابا جون... بهت که گفتم. اونا وجود ندارن."
دختر کوچولو موهاشو دور انگشتش پیچوند و گفت : "ولی مامان بزرگ می گفت که وجود دارن. تازه می گفت جای انگشت پا ، سم دارن."
مامان دختر یه نگاهی بهش کرد و گفت : "عزیزم مامان بزرگ باهات شوخی می کرده" و سعی کرد چشمش به چشم شوهرش نیفته.
شوهرش اما، انگار دیگه نتونس ساکت بشینه. روزنامه رو با عصبانیت تا کرد و گذاشت روی میز و گفت :"خانم صد دفه بهت گفتم به مادرت بگو این حرفا رو جلوی این بچه نزنه. ببین چطوری فکر بچه رو با این مزخرفات پر کرده."
دختر کوچولو دوباره گفت :"ولی بابا اینا مزخرفات نیس که. مامان بزرگ گفت اونا بیشتر توی صحراها زندگی می کنن. می گفت توی حموما و خونه های قدیمی هم هستن."
باباش که دیگه از این بحث خسته شده بود گفت :" نه عزیزم. اینا خرافاته. قدیمیا چون بیکارن ، می شینن واسه خودشون قصه درست می کنن."
دختر کوچولو سرشو پایین انداخت و همونطور که با موهاش بازی می کرد با شرمندگی گفت :"ولی بابا اونا وجود دارن. من خودم امروز یکیشونو دیدم. اصلام ترسناک نبود. خیلیم مهربون بود. کلی با هم حرف زدیم. با هم دوست شدیم."
بابای دختر یه چشم غره به همسرش رفت و گفت :"خانم بفرما. همین مونده بود که از لطف مادرت بچه مون خیالاتی بار بیاد. دخترم بهت گفتم اینا همه ش خرافاته."
دختر سرشو پایین انداخت و همونجور که با موهاش بازی می کرد گفت :" نه... بابا..."
که باباش با بی حوصله گی حرفشو قط کرد و گفت :" عزیزم گفتم که وجود ندارن. حالا دیگه وقت خوابه. بلند شو برو لالا کن عزیزم." و خیلی سریع پیشونی دخترشو بوسید.
بعد به همسرش اشاره کرد و گفت :"خانم این بچه رو ببر تو اتاقش."
دختر دوباره گفت :" بابا آخه..." که باباش سریع گفت :" منظورت اینه که شب بخیر بابا؟"
دختر کوچولو با بغض گفت :" شب بخیر بابا".
مامان دختر کوچولو که از شنیدن اینجور حرفا، اونم این موقه شب وحشت کرده بود گفت :" اگه بخوای می تونی امشب پیش ما بخوابی. ولی فقط امشب آ."
دختر کوچولو با ناراحتی گفت :"نه... می رم تو اتاق خودم می خوابم."
مامانش با تعجب گفت :"ینی نمی ترسی؟"
بابای دختر دوباره یه چشم غره به همسرش رفت و گفت :"ترس چیه خانم؟ دختر من خیلیم شجاعه. تازه از چیزی که وجود نداره نباید ترسید که..." و یه چشمک هوایی فرستاد سمت دخترش.
مامان دست دختر کوچولو رو گرفت و از پله ها بالا برد.
دخترش رو توی تخت خوابوند و پتو رو تا روی سینه دخترک بالا کشید. پیشونی دخترشو بوسید و خواست بره که دختر دست مادرش رو گرفت:"مامان.
مامان با مهربونی برگشت و گفت :"جون مامان؟"
گفت :"مامان من امروز یکیشونو دیدم. بهم گفت اسمش حسینه."
مامان دختر کوچولو که معلوم بود پشت لبخندش ترسیده گفت :" عزیزم بهت گفتم که چیزی به اسم آدم وجود نداره."
دختر کوچولو گفت :"ینی توی این دنیای به این بزرگی فقط ما جنا هستیم؟ ینی واقعا آدم وجود نداره؟"
مامان یه بار دیگه دخترش رو بوسید و گفت :" نه عزیزم وجود نداره. شب بخیر..." و چراغ اتاق رو خاموش کرد و رفت...

********

خوب بریم سراغ عکس این سری که خودم از یه آگهی گرفتم...

من قهرم: این عکس بالاییه رو خودم گرفتم. ایام دهه محرم بود که چشمم بهش خورد. یه جمله رو با خط کشیده نوشته "من کشته اشک چشم هستم". این یعنی چی؟ چه بی مفهومی رو غرق مفهوم عرفانی جهاد امام حسین کردن؟. آدرس رو نگاه کنین. اسم حسینه قبلا "طالقانی" بوده. حتی توی اعلامیه هم اول نوشتن طالقانی، بعد رو یه تیکه کاغذ نوشتن "امام حسین(ع)" و چسبوندن رو طالقانی. نمی دونستم اسم حسینه هم تو ایام دهه محرم باید عوض بشه. لابد امام حسین با طالقانی لج بوده و اگه اسم حسینه همون طالقانی می مونده، ثوابا رو جمع نمی کرده ببره بالا. بازی با دین و با اعتقادات مردم. آخه تا چه حد؟

********

خ.ن.ب.د.ز1: ظاهرا برادران عزیز فیلترچی(بر وزن شیپورچی) هنوز دارن واسه امام حسین سینه می زنن که ما هنوز فیلتر نشدیم. بهرحال ما زنده ایم. تا زنده ایم رزمنده ایم. فعلا همینجا پلاسیم تا دوستان فیلترچی برگردن و بیان گوشمونو بگیرن.

خ.ن.ب.د.ز2 : هفته پیش که "خ.ن.ب.د.ز" نداشتیم چن تا از بچه ها شاکی بودن. می گم شما میاین مطلبو بخونین یا "خ.ن.ب.د.ز" رو؟

خ.ن.ب.د.ز3: نازنین خانم پرسیده :"اون عكسايي كه تو خونه هست از كجا اوردي...؟" نازنین جان عکسای آخر متعلق به "حاج آقا گلستانی" امام جمعه "تویسرکان" بود که با همسر یکی از کارمنداش روی هم ریخته بود.

خ.ن.ب.د.ز4 : توی دهه مابین ورود آیت الله خمینی و پیروزی دولت وقت هستیم. پیروزی ای که قرار بود ایران رو تبدیل به مدینه فاضله کنه. خب نمی دونم چطوری بگم که سوء برداشت نشه ولی بهرحال هیچکس به قولش عمل نکرد جز مردم عادی که جلوی گلوله و گاز و مشت و لگد و بازداشت و زندان و ساواک ایستادن. بیچاره مردم.

 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com