تبليغاتX
ایالت ایرانی نمکپاش
درباره وبلاگ
خنده بر هر درد بی درمان دواست...آره...می گم تا بخندی...به امید روزی که با پی بردن به واقعیت تلخ پشت طنز با هم گریه کنیم
وبلاگای قبلیم
نمایندگان مجاز نمکپاش
چه می کنه این نمکی
لوگو نمکی

ایالت ایرانی نمکپاش

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
نذر
تو ایالت کالیفرنیای امریکا یه سلمونی بود که صاحبش یه مرد حدود چهل ساله بود. این آقا خیلی وقت بود که ازدواج کرده بود، ولی صاحب بچه نمی شد. حسرت بچه دار شدن به دلش مونده بود. یه روز رفت کلیسا و وقتی جلوی محراب زانو زده بود، ناخودآگاه یه نذر اومد تو ذهنش و اونم سریعا تکرارش کرد: یا مسیح. اگر بچه دار شدم، یه هفته سر همه مشتریهام رو مجانی اصلاح می کنم.
اتفاقا زد و طرف بچه دار شد.
فرداش وقتی در مغازه رو باز کرد، یه شیرینی فروش اومد داخل. وقتی کارش تموم شد و شیرینی فروش خواست پول بده، آرایشگر قضیه نذرش رو برای شیرینی فروش گفت. شیرینی فروش تشکر کرد و رفت. فرداش وقتی مرد آرایشگر خواست در مغازه ش رو باز کنه، یه جعبه شیرینی با یه کارت تشکر از طرف شیرینی فروش در مغازه منتظرش بود.
تو همین موقه یه گلفروش وارد مغازه شد. آرایشگر مشغول اصلاح سر گلفروش شد. وقتی کارش تموم شد و گل فروش خواست پول بده، آرایشگر قضیه نذرش رو براش گفت. گلفروش هم تشکر کرد و رفت. فرداش وقتی مرد آرایشگر خواست در مغازه ش رو باز کنه، یه دسته گل با یه کارت تشکر از طرف گلفروش در مغازه منتظرش بود.
تو همین موقه یه ایرانی وارد مغازه آرایشگر شد. آرایشگر سر هموطنمون رو اصلاح کرد و وقتی ایرانی عزیز خواست پول بده، آرایشگر قضیه نذرش رو برای این هموطنمون گفت.
فرداش وقتی آرایشگر خواست در مغازه ش رو باز کنه، با یه چیز غیر مترقبه تر از روزهای پیش مواجه شد...
بیست سی تا ماشین مدل بالا در مغازه ش ایستاده بودن و سرنشیناش با زبون شیرین فارسی مرتب غرولند می کردن که: پس این مرتیکه چرا نمیاد مغازه شو باز کنه؟

********

خوب بریم سراغ عکس...




من قهرم: از ما نشنیده بگیرین. ولی ظاهرا هیئت دولت یا به عبارتی مجلس، در مورد مسئله بنزین به دو نتیجه رسیدن. یکی اینکه از سال آینده، قیمت بنزین سهمیه بندی شده به لیتری دویست تومن برسه، و دوم اینکه اصلا سهمیه بندی بنزین رو بردارن و بنزین فقط به صورت آزاد و با قیمت لیتری پونصد تومن(یا حتی تا لیتری هفتصد تومن) به فروش برسه. بهرحال من گفتم ولی شما نشنیده بگیرین...
********
خ.ن.ب.د.ز1: لطفا توی نظرسنجی جدید شرکت کنید و صادقانه جواب بدید. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز2: یکی از دوستان به اسم "زهرا.ش" برای من یه نظر گذاشته. با هم می خونیم:"
عینک بد بینی تو بردار ... قشنگ به عکس نگاه کن
بیچاره یه دل نه صد دل عاشقه....
عاشق کسی که خیلی دوسش داره
عشقشو زیر ذربین نه ده تا صد تا خوب میبینه
شایدم بیشتر "
خوب. ممنون زهرا خانم که منو روشن کردی. ولی یه چن تا نکته برای من کماکان تاریک مونده که یکی یکی عرض می کنم. اول اینکه شما از کجا فهمیدی منظور نقاش اونیه که شما گفتی. شاید منظورش همونیه که من گفتم. یعنی با توجه به بقیه عکسا، طبیعتا منظورش اونیه که من گفتم.
دوم فرض رو بر این می گیریم که شما درست می گی. برای یه بچه مهد کودکی، عشق زود نیس؟ فهمیدنش زود نیس؟ بچه مهد کودکی از عشق چیزی می فهمه؟ اگه بهش عشق رو بفهمونیم، عشق رو در دادن یه شکلات یا یه بستنی خلاصه نمی کنه؟
خ.ن.ب.د.ز3: خدمت سارا خانم ویشمستر هم باید عرض کنم که من خیلی وقته لینک شما رو اصلاح کردم. فقط عنوانش رو عوض نکرده بودم. چون فکر می کردم با همون اسم به کارتون ادامه بدین. بهرحال شرمنده.
خ.ن.ب.د.ز4: قلی جان شما که میگی بهت سر بزنم، لطفا یه ردپاییم از خودت بذار بابا. شرلوک هلمز نیستم که. منتظرم. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز5:
شيطان به فرشته گفت: به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه ميرود در اين فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم
فرشته گفت:به حرفت گوش نميدهد تنها به چيزهاي مقدس مي انديشد
اما شيطان به همان روش مشتاق ومتعصب هميشگي اش خود را به شکل ملک مقرب جبرئيل در آورد
و در برابر مرد ظاهر شد
گفت: آمده ام به تو کمک کنم
مرد گفت: بايد مرا با شخص ديگري اشتباه گرفته باشي من در زندگي ام کاري نکرده ام که سزاوار توجه يک فرشته باشم و به راه خود ادامه داد بي آنکه هرگز بداند از چه چيزي گريخته است
تواضع عجب به درد آدم ميخورد
پائولو کوئیلو
خ.ن.ب.د.ز6: دیروز اخبار اعلام کرد که قراره از شهریور ماه سوبسید بنزین رو برداره و بنزین رو فقط به صورت آزاد بفروش برسونه. البته هنوز در مورد قیمتش سکوت کردن. قسمت "من قهرم" رو روز دوازدهم اسفند نوشته بودم. خبرشم چن روز قبل به گوشم رسیده بود.
خ.ن.ب.د.ز7: بله دوستان. درسته. این داستان مال خودم نیست. یکی از همکارا این حکایت رو برام تعریف کرد. منم دیدم قشنگه. به صورت داستان توی نمکپاش گذاشتمش. مرسی.
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
ماهواره امید

گام به گام با امید
همونطور که می دونین ماهواره امید با موفقیت پرتاب شد و در مدار قرار گرفت. ضمن تبریک این اتفاق میمون و مبارک به همه ایرانیها، می خوام یه شوخی با این قضیه داشته باشم. به امید انبساط خاطر دوستان...

ماهواره امید الان پرتاب می شه... تا سه ثانیه دیگه... سه... دو... یک... ... ... ... سه... دو... یک... ... ... ... سه دو یک امتحان می شه... سه دو یک امتحان می شه؟ سه... بوووووف...
و اینطوری شد که امیدخان متولد شد.

امیدخان از بچگی محبوب همه بود. چون هم به همه احترام می ذاشت و هم خیلی متدین و متعصب بود. هر وقت خواهرش می اومد که ببوستش، اول صیغه محرمیت می خوند. از بچگی با مسئولیت آشنا بود و کمک خرج خونواده بود. تا اینکه سال هشتاد و هفت جنگ شروع شد و امید به مامانش گفت: مامان من می خوام برم جنگ... مامانش گفت: مامان جنگ واسه چی؟ الان که سال پنجاه و نه نیست. الان سال هشتاد و هفته. امید گفت: مامان الان امریکا دیگه فهمیده نمی تونه با ما از جلو بجنگه. رفته از پشت فشار بیاره. اگه امثال من نریم جلو، اذیت می شیم(نکته کنکوری!). من باید برم. خدافظ مامان.
و اینطوری شد که امیدخان به جلو رفت.

امیدخان به محض اینکه سرجای خودش قرار گرفت شروع کرد به میسکال(Miscall) زدن. وقتی از زمین باهاش تماس گرفتن، اولین جمله ش این بود: من شارژ ندارم. برام یه کارت شارژ بگیرین رمزشو برام مسیج(Message) کنین. مرسی.
و اینطوری شد که برقراری ارتباط با امیدخان ممکن شد.

بعد از اون امیدخان مرتبا به ارسال پیغام مشغول شد.
پیغام اول: ...مادر گالیله. ضمین سافه.
بعد از دریافت اولین پیغام، دانشمندای ایرانی دو تا کار رو به صورت فشرده در دستور کار خودشون قرار دادن.
اول: کار کردن روی ادبیات گفتاری و نوشتاری امیدخان
دوم: ارتقای سطح سواد امیدخان
و اینطوری شد که امیدخان تونست رفتارش رو با مدرک دکتراش هماهنگ کنه.

پیغام دوم: مرگ بر امریکا... مرگ بر اسرائیل... مرگ بر انگلیس... مرگ بر ضد ولایت ف...(پیام ناتمام)
...قیه... مرگ بر دانمارک(پیام ناتمام)
البته دو خط بالایی با همدیگه تشکیل یه پیام رو می دادن، ولی چون کاراکتر پیام از 70 بیشتر بود، بخاطر اشکال خطوط مخابراتی، با همدیگه دریافت نشدن. بهرحال اینجا بود که اروپا متعجب، امریکا عصبانی، و اسرائیل عقده ای شد. اتفاقی که اول از همه امام جمعه موقت تهران(سید احمد خاتمی) بهش اشاره کرد.
و اینطوری شد که امریکا سعی کرد با ایران مقابله کنه.

پیغام سوم: خورشید دور زمین می چرخه.
یه کشف جدید که تا قبل از امیدخان، هیچ کس بهش پی نبرده بود. و این باعث شد نگاه جهان به امیدخان دوخته بشه. البته امیدخان چون اهل خودنمایی نبود، حرکت کرد و از دید جهانیان خارج شد.
و اینطوری شد که یه تحول تو علم زمین شناسی به وجود اومد.

پیغام چهارم: زهره و بهرام با هم ارتباط نامشروع دارن.
این پیغام در عین ناباوری از امیدخان دریافت شد. واقعا که زهره و بهرام چه جانمازایی واسه ما آب می کشیدن. آدم دیگه به کی می تونه اعتماد کنه؟ واقعا که... باید جلوی این فساد گرفته می شد. پس دانشمندای ایرانی با همراهی نیروی انتظامی و ستاد نهی از منکر فعالیت شدیدی رو شروع کردن.
و اینطوری شد که دوتا از سیاره های منظومه شمسی به طور ناگهانی و بدون هیچ دلیل علمی غیب شدن.

پیغام پنجم: ... ... ... ...
پیغام پنجم امیدخان شامل یه سری اصوات ناهنجار(!!!) بود که دانشمندای ایرانی تصمیم گرفتن اونو نامفهوم اعلام کنن.
و اینطوری شد که براثر فشار گاز(نکته کنکوری!)، سرعت امیدخان بیشتر از حد شد و از مدارش خارج شد.

پیغام ششم: من رفتم بای بای...
و اینطوری شد که امیدخان که روحش توانایی پذیرفتن حصار کالبد زمینی رو نداشت، به ملکوت پرواز کرد و از اون جز یه خاطره خوب، چیزی باقی نموند. روحش شاد و یادش گرامی...

********

خوب بریم سراغ عکس...

من قهرم: قطعا تا حالا عبارت "فرهنگ سازی" به گوش همه تون خورده. فرهنگ سازی صحیح یعنی اینکه از بچگی به آدما یه چیز رو یاد بدیم. در حقیقت نسل بعدی رو نسبت به نسل قبل برتر بار بیاریم. مثل موردی که تو عکس دیده می شه. روی دیوار یه مهدکودک(حوالی خیابون ایرانشهر تهران) عکس یه قورباغه گرسنه س که فکر خوردن یه پشه(مگس؟ زنبور؟) رو داره، یه مار که داره با عشق به مار کناریش نگاه می کنه، دوتا دایناسور که می خوان یه آدم رو بخورن، یه آدمخوار که یه آدم دیگه رو انداخته تو دیگ غذاش و با خوشحالی مشغول پختن اونه و بالاخره یه دختر که عاشقه. عاشق کسی که تو قلبش چندین و چند عشق هست. به این می گن فرهنگ سازی صحیح...

********

خ.ن.ب.د.ز1: تولد حورا خانم رو پیشاپیش تبریک عرض میکنم. انشالا در سایه خانواده و دوستان عزیز، عمر با عزتی داشته باشه.
خ.ن.ب.د.ز2: مثل اینکه حدود سه ساعت تفاوت آپ قبلی و تاریخ ثبتش باعث تعجب خیلی از دوستان شده. نمونه ش مثلا قلی گفته:" ...
این یعنی چی؟؟؟؟
(((تایپ شده به انگشت نمکپاش در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387)))
ما عقبیم یا شما جلواین عمو؟؟؟؟ عمو یک روووووووووووووووووووووز از ما جلوتری!!!!... " یا نسیم اینجوری گفته:" قلی راست میگه چرا 22 بهمن؟؟ ". یا نازنین خانم که اینجوری گفته:" ...انگاری خیلی عجله داشتی 21 بهمن بذاری اینجا و روز شمارم دستکاری کنی!... "
خ.ن.ب.د.ز3: در جواب همه این دوستان، ضمن تشکر از اینکه اینقدر با دقت به نمکپاش لطف دارن، باید بگم که این کارم فقط یه دلیل خیلی ساده داشت. می خواستم آپم از اولین دقیقه بیست و دوم بهمن روی خط باشه، ولی خودم شبکار بودم و ساعت نه شب باید آماده می شدم که برم سرکار. بخاطر همین چن دقیقه مونده به نه، آپ کردم و تاریخ رو گذاشتم روی یک دقیقه بامداد. بهرحال مرسی از توجهتون.
خ.ن.ب.د.ز4: دوستی به نام سمیرا لطف کرده و این نظر رو برام گذاشته:"
سلام
خیلی وقته میخوام نظر بزارم اینجا
اما وقت نمیکنم
الانم منتظر نباش که نظرمو بگم
این قدر دلم از این آپای تو پر هست که باید یه فرصت درست و حسابی گیرم بیاد
تا بتونم نظرمو بگم
فقط کاش یه خورده واقع بین تر بودی
کاش یه منتقد پیدا میشد".
ضمن تشکر از سمیرا خانم بخاطر لطفی که بهم داشته، با کمال میل منتظرم که ایشون فرصتی گیر بیاره و ازم انتقاد کنه. و سمیرا خانم مطمئن باش که من از انتقاد منطقی استقبال می کنم. خواهش می کنم در اولین فرصت در مورد هر موضوعی باهاش مخالفی، برام نظر بذار و انتقاد کن. منتظرم. مرسی.
خ.ن.ب.د.ز5: عکس این آپ رو نازنین خانم برام فرستاده بود. ممنون نازنین جان.
خ.ن.ب.د.ز6: دوستی به نام "فراز" هم برام این نظر رو گذاشته:"
سلام اصلا با مزه نبود شما یعنی اینقدر بی فرهنگ هستین که به رئیس جمهور خودتون اهمیتی قائل نیستین پس ببخشید غیرت ایرانی بودنتون کجا رفته دیگه چه توقع ای از مردم دیگه دارین واقعا حقتونه که خفت و خاری بکشین لایقت خوبی رو ندارین"
آقا فراز بابا اینا همه محض شوخی و خنده ش. و گرنه همه می دونن من چقد عاشق رئیس جمهور خاکی و مردمی و گلمون هستم. شوخیه بابا به دل نگیر.

خ.ن.ب.د.ز7: نازنین خانم پرسیده که من طرفدار دکتر انوشه هستم یا مخالفش. من فکر می کنم طرفداری مطلق یا مخالفت مطلق اشتباه باشه. انسان حتی نمی تونه طرفدار مطلق خدا باشه. یا مخالف مطلق شیطان. همه مون این ادعا رو داریم ولی وقتی دروغ می گیم، تقلب می کنیم و امثالهم، عملا مخالف حرف خدا عمل می کنیم. بهرحال با بعضی از حرفاش مخالف نیستم.
خ.ن.ب.د.ز8: چلمن پرسیده "اگر فرض رو بر این بگیریم که خوشبختی یعنی داشتن همه چیز، تو ترجیح می دی یه مگس خوشبخت باشی یا یه آدم بدبخت".
در جواب باید بگم که اولا من خوشبختی رو داشتن همه چیز نمی دونم. به نظر من خوشبختی یعنی داشتن حداقلها، برای همه. ولی با فرضی که تو گفتی، من ترجیح می دادم یه آدم بدبخت باشم. اینجوری حداقل می تونستم سعی کنم خوشبخت بشم و امیدوار باشم که موفق بشم. ولی قطعا وقتی یه مگس باشم، هیچوقت نمی تونم تبدیل به یه آدم بشم.
خ.ن.ب.د.ز9: برای پی بردن به ارتفاع یک کوه، نیازی به بالا رفتن از آن نیست.
برگرفته از کتاب: "سفر زیارتی" نوشته "پائولو کوئیلو".
 تایپ شده به انگشت نمکپاش |  
فهرست اصلی
نمکای فسیل شده
نمکسنجی

Copyright © 2006 All Rights Reserved by is-namakpaash.Blogfa.com